شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

دو شعر از محمد جانبازان

محمد جانبازان

۱)

کسی که از دستهای تو کوتاه تر آمده باشد

معمای آن دو گیلاس کوچک رابرشاخه می داند

کسی که به دفتر نقاشی

تصویرهای مبهمی از آن روایت را

درمیدان می گذاشت

وقتی که شورش از شلوارهای ما شروع  شد

وقتی که  میرزا

خان راکوچک می کشید و

جنگل به خواب قیامهای  خود می رفت

اماتنهامابودیم که دستمان همیشه کوتاه تر آمده  بود

تنها ما  که

دویدن در راهها

سهم همیشه بود

و اینکه هربار چیزی از شب در خوابهامان تعبیرمی شد

در پاورقی این شعر آمده است:

اینکه من عینکم را برمی دارم

و با روزنامه فردا عکس یادگاری می گیرم

دلیل خوبیست برای تو

که با باد خندیده ایی

شب بود

جاده از کناره می گذشت

تنهاصدای گرگم به هوای اشباح در جنگل

به بادمی وزید

گاوها با ترس

به ته این تصویر خیره می رفتند ومن

به قاب عکسهای دونفره زل زده بودم.

————————————————————————

۲)

قطاری که از مه می گذرد

چه چیز را در خود دارد

این می تواند شروع  فاجعه باشد

آیه ای

که از پیشانی سربازان تلاوت می شد

بر برف

که همیشه بر اندوه می نشنید و

در صدای مسافران سوت می کشد

کلاغی بخواب رفته ست

خورشیدی که بر پیشانی می نشیند

اندوه کدام ستاره را دارد

گلوی خروسان در تاریکی

و تردد سایه ها در ایستگاه

این شب است با قطاری که از مه می گذرد

از سنگ فرش خیابان

تنها قدمهای حادثه بود

که نبود

که بود و نبود سرباز را

به شانه در خود

در شاخه در خون

به عکس لیلی که می تپد در جیب سربازان

و صدای ام لیلی که جیغ می کشد بر قطار

وقتی هر سایه

ستاره ایست

فرو  افتاد در مدار

قطاری که از مه می گذرد چه چیز را می برد

این را سربازی

در غروب

ترانه ای خواند

و بر دهانه سنگر

در اندوه صدایی که از مه گذر می کرد

فرو شد

اندوه که تیتر حادثه است

هر روز از جدال با کویر

پلنگی را به دندان دارد

و در سایه ها

سفر می کند

قطاری که می گذرد در مه

ستون فقرات سربازیست

که از جنگ شکسته بر می گردد.

 

 

همچنین ببینید

sdff

fdsfsd

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>