سه شنبه , ۲۶ تیر ۱۳۹۷

دو شعر از نیلوفر شریفی

بازدید: 3,298

نیلوفر شریفی

 

۱)

من

دست هایِ بسیاری دارم لکه هایِ ماه  را

دست مى کشم

و با دست دیگرم

به تو

فکر مى کنم

و گلدانِ بلور را

به دیوار می کوبم

اشیا

به شکستن خو گرفته اند

و هنوز از دست هایِ من

هراس دارند

 

راهِ خانه را

به یاد دارم

اما راهِ خانه را

به یاد ندارم

دگمه هایِ پیراهنم را

یکی یکی می بندم

اما عریانم

 

آیا  دوست دارم

آلزایمر

در خونم جاری شود

 

امروز

با شاعری سمبولیست

قرار دارم

می خواهم

به پاریس… سفر کنم

اما  می بینم

ماتادوری غمگین ام

و گاوها

به حریرِ سرخ  ام

نزدیک نمی شوند.

من

دست هایِ بسیاری دارم و می شکنم  آشیانِ ماهیانِ سرخ را

بگو

با باندهایِ کاغذی

و آلوده به شعر

مى شود  زندگى را این همه

پانسمان کرد ؟ بگو  چند نیمه شب

از خواب پریدم  زنى که در زندان

با سلول هایِ انفرادی اش

تنهاست

تنها بود

بگو  چند نیمه شب

از خواب پریدم

و با دست هایم

اعتصاب کردم

به سکوتِ اشیا

و شکستم

و شکستم چیزی را

که نباید

می شکستم

من

با تمامِ دست هایم

به تو فکر می کنم  و زندگى را

بیدار خواهم کرد

از حفره ای

که مارها به گلویم

رسیده …     بودند

و صدایِ من

که تو را

صدا می کردم

سیاه بود.

من   با یک دست

به تو فکر می کنم

و با دست های دیگرم

کسی را

دفن می کنم.

 

 

۲)

 

 

عکس بگیر
از دست هایِ زنی زیبا
روىِ ساقه هاىِ برنج

عکس بگیر
از آن شاعرِ روسی
وقتى
با کالیبرِ هشت
از درختانِ عریان
تکه هایِ قلبش را
پرواز… می داد
عکس بگیر
از آن کودکِ سورى
وقتى روى آب
ماهىِ سرخ مى شود
و اندامِ سردش مى رسد
به دریایِ سیاه

عکس بگیر
وقتى… چشم ها
و دهانم بسته است
عکس بگیر
از شیارهاىِ زمان
و شیار هاىِ اندوه
عکس بگیر
از دست هایم
از ساقه هاىِ نیلوفرى
در باد
وقتى تاب مى آورند
تازیانه را
رنج را

من
با تمشک هایِ رسیده
لبانم را
سرخ… می کنم
و فکر می کنم
چقدر
سعادتمندم
و کلاغ ها
در عمقِ چشمانم
بال می گشایند !

دیروز رادیو گفت :
جزیره ای کوچک
از اروپا… جدا شد
و مردی جوان
به گلوله بست
زنانِ زیبا را
و رفتگر محله ىِ ما
در هفتاد وُ
هفت سالگی مرگ را
در آغوش … فشرد !

عکس بگیر
از لکه هایِ سفید
بر اندامِ ماه

از چشم هایت هنوز
صداىِ عشقبازیِ کلاغ ها
بلند است
من
زخم هایم را
چون شیرِ پاکِ مادرم
به دندان می کشم
و زخم هایم را
بزرگ می کنم
زندگى
استعاره است
چاقو
استعاره است
و همه … حق دارند
روزی
مثلِ من احمق باشند
و فردا
چون تمشک هایِ رسیده
آه
سرخ …خواهد بود !
بگذار
برایِ آخرین بار
به دخترم بگویم :

زن
مادرِ زخم هاى سیاه است
مادر جامه هاى سیاه است
اما
ما رو سیاه نبودیم
عزیزم
نه… کلاغ نبودیم

بگذار زنگ بزنم
به مادرم بگویم
این دنیا که پایِ مرا
به آن … باز کردی
شعری سیاه بود
بگذار بگویم
وقتى
در برابرِ چشم هایت
کِز بدهند
موهایت را
و تنت را قطعه قطعه
تکه تکه
ذره ذره
زنده زنده بجوند
یعنى شعر

بگذار … بگویم
در خانه ما
خدا هم مَرد است

من
خراشِ کوچکى بودم
و خونم
از سقف چکه مى کند
از چشم هایم
چکه مى کند
از حفره چشم هاىِ مادرم
در اعماقِ خاک
چکه مى کند

بگذار …
برایِ آخرین بار بگویم
چرا مرگ
از دست هایِ سیاهم
شروع… مى کند ؟

و مردهاىِ بی قانونِ تنم
از استقلالِ شرقى
ازگسستِ سیاسى
مى نویسند.
و من … حق راى دارم
مى توانم رانندگى کنم
و موهایم را
در بادها برقصانم
مى توانم
بدونِ لرزشى در صدا
صدا کنم… آزادى را

می توانم
زیبایی را
با انگشت هاى لاغرم
به ستارهایِ نیمه جان
نشان بدهم
و بگویم :
این گلِ زیبا
این گل مصنوعی
معشوقِ من است
آیا
زنى که عاشق مى شود
رگ هایش
برای همیشه
مسدود مى شود ؟

بگذار این بار
خواهرانم را
من به دنیا بیاورم
و با زخم هایم
چند روزی مهربان باشم
آیا
کسی… که زودتر
بر مى دارد
چاقو را
مهربان تر است ؟

آیا کسی که زودتر
کبریت را
مى کشد رویِ چشم
تا ماه را
چند روزی روشن کند
مهربان نیست؟

این روزها
از دست هایم می ترسم
از برقِ چاقو
از ریسمانی که به گلویم
کوک زده اند،
نه … باور کن
من من من دیوانه نیستم
وقتی که دلم می گیرد
با صدای بلند
گریه می کنم می خندم

این روزها
از لوله یِ تانک ها
صداىِ گریه مى آید
و من
درِ نوکِ خودکارم
فکرهای پریشانی
دارم
باید
چند بار بنویسم
دریا دریا دریا
فاحشه نیست !

باید چند بار بنویسم
به روح آن زن قسم
که در چاقوها
جارى بود
نیلوفر نام دیگر زخم است؟

مى گویی
نیلوفر
کمی عاشقانه بنویس
مى گویم
اگر بر رخسارت
قاتلان اسید بپاشند
و چشم هایت
در تاریکى آب شوند
باز هم
شعرِ عاشقانه خواهی نوشت ؟
بگذار
برایِ آخرین بار بگویم
زنی که درمیدان شهر
قلبش را
به آتش… مى کشد
از عشق بیزار است

عزیزم روى پوستم
روىِ همین سینه های لاغرم
روزی ردِ درد را
گُم … خواهى کرد

چقدر
لب هایم را گاز بگیرم
و صندلى را
تکان بدهم
تا ریسمان های سفید
گلویم را … بفشارند؟
بگو
چند بار ماشه را بکشم
در حیاطِ زندانى نمور
در قلبِ آمستردام
تا مادیان های سرخ
از پوست سفیدم
به سوی دشت جاری شوند؟
من
هر شب در رنگِ آب
خون تو را می بینم

از لیوان ها از زالو ها
از کلاغ ها
از قاتلان
از جامه هایِ سیاه
از آزادی
آه از آزادی

از موهایِ آبیِ دریا
یک بار دیگر
عکس… بگیر
دریا فاحشه نیست.

همچنین ببینید

حمیده منصوری

حمیده منصوری

  آیا ریشه های‌ تو را خاک خشکیده خواهد یافت؟ آیا از درخت ابدیت دستهای ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>