چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

دو شعر از پریسا کیانی

بازدید: 2,197

armeaghrabe2

 

۱)

دشتی از سوسن و بنفشه

بر سینه ام شکفته بود

اگر هراس کبک هایی

که در آستین برف

پنهان شده بود

مرا امان می داد

می خواستم

تمام پرنده های رفته را

به دشت بازگردانم

و از چاهی

که پای چشم های کودکان

کنده بودند

ماه را نشان دهم

اما

آسمانی که غضب کند

سال خنده ی کشاورز نیست

پای گندم را بریدند از مزرعه

و با پای خود

به کشته های ما دستبرد زدند

ما جوان بودیم

با حفره هایی عمیق در آرزوهای مان

از مرگ سیاهچاله ها بر می گشتیم

و فکر می کردیم

به کشف سیاره ای رسیده ایم

وقتی هیچ ستاره ای

در بخت ما

سو سو نمی زد

هی شعر خواندیم و

لبخند زدیم و

خنجری که بوسید پهلوی مان را

آویختیم

به دیوار های خونی

به شاخ های گوزن

به عاج های فیل

افتخار کردیم

ما برای شکارچیان میراث نهادیم

لاغر و پتی به خیابان زدیم

چه داشتیم کسی را مست کند؟

جز مشتی کلمه

که آزادمان می کرد به جهان

می خواستم از مرزهای جهان بگذرم

و هر کسی پیاده بود را

اسبی بالدار ببخشم

من اما چگونه

پای خود را

از مهلکه بیرون می کشیدم؟

می خواستم برای زنانی

که پنهان اند در زخم های شان

تا نجیب تر به چشم بیایند

قانون بگذارم و هنجار بشکنم

اما

استخوان های شکسته ی ما را

چه کسی جمع می کرد؟

 

از پرنده های مانده در گلو

آواز خواندم

دیدم میان پیراهنی

که از بنفشه ها

شکفته بود

پرنده هایی مرده بیرون ریختند

زیبایی مان

از آیینه ها سرازیر می شد

که آسمان را بردند

به تاریکخانه ی زمان

و بر دست های ما

که در عمق رودخانه ها

جریان داشت

دستبند زدند

ما نیمه ی گمشده ی جهان بودیم

که پیدا شدن مان

خطر جدی ِ خیابان ها محسوب می شد

هی چراغ ها را خاموش کردند

که ماه را بپوشانند در صورت مان

کدام پیاله ی اسید

از آفتاب سوزنده تر است؟

کدام جهان

به انکار تو دست زده است؟

وقتی مرزهای زمین

از دامن ات شکل می گیرد

بهارا !

گیاهی که دوستت ندارد

به سرزمین اش خیانت نمی کند؟

روزی که آفتاب

میان سایه م گم شد

خودم را خاموش کردم

مبادا دستهایم

در عمق شب

جا مانده باشند

سایه ها

یکی

یکی

افتادند بر زمین

 

هر چه نوشتیم را

به چاپخانه ها تعارف کردیم

ما درختها را کُشتیم

برای دهانی که مجال گفتگو نداشت

در کتابخانه ها پوسیدیم

در دهان پوسیدیم

ما دندان عقل بودیم

که باید کشیده می شد

 

چگونه لکه ی سیاه ماه را

از برج عقرب پاک می کردم

منی که زاد روزم را

هیچ تقویمی ثبت نکرده بود؟

شما بگویید!

شناسنامه های باطل

که مُهر مرگ

بر دهان تان رد شده است

چند ورق تا پایان این فیلمنامه

تمام می شویم؟

مگر چند بار اتوبوس

از خط زندگی رد می شد

که بلیت هایمان را باطل کردند و

و گفتند رفته ست

مسافران بین راهی همیشه خوش شانس نیستند

 

افتاده بودم به راهی

که جغرافیای تو را

دور بزنم

من اما

گیر کرده بودم

میان تاریخ تن ات

که هر چه ورق می زدم

فتح نمی شدی

 

میخواستم از کلمه

دهان بگشایم و بگویم

چقدر آدمها

به حرفهایی که نمی زنید محتاج اند

داشتم از کتاب های کهنه

تازه می شدم

اما کلمات

معنی خود را از دست داده بودند

دراز کشیدم کنار پیری ام

که مسافرانی از راه رسیدند

مردانی سپر انداخته

و زنانی که زیبایی شان را

چشمه ها

گل آلود کرده بود

پرنده های دشت

در آوازهای دشتی مرده بودند

کنار اسب هایی بی سوار

 

از چاه پای چشم کودکان

گریه بالا می آمد

آسمان غضب کرده ی سرخ

خرمن از کشاورز سوخته بود

تا اینجای جهان

آزادی

تنها مسافری ست

که هیچ اتوبوسی

او را سوار نمی کند…

————————————————————–

۲)

همیشه زیست کردی در من

میان کوچه هایی

که دست کشیده اند از آمدنت

و این اتوبوسی که از اهواز میگذرد

همیشه یک صندلی خالی را

گریه میکند

 

قهوه ی چشم هایت

میان فنجان عصر

جا نمیشود

پلک بزنی

می ریزم

 

وقتی نیستی

پیراهن آبی ام

دستهایش

درازتر از شب های نبودنت هستند

و گلوی تنهایی ام

مرور چاقویی ست

 

انسان

با این دستهای کوچک

که میان جیب جا میشوند

چگونه میتواند ساختمان های بلندی بسازد

خلق پرندگان را تنگ کند

کوه را بردارد از جا

و شبی فرو بریزد

میان اتاقی بی پنجره

و چشم های گرسنه اش

در خواب های بلند خیس بخورند

 

چمدانت را ببند

این تنهایی اندازه ی من نیست

اینجا همیشه تر از هوا

گلدان ها تو را بو می کشند

زودتر برگرد

اتوبوس دارد از جاده خارج می شود

نزدیک ترین ایستگاه

زنی با پیراهنی آبی

مسافران را نگاه می کند…

 

 

 

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

یک دیدگاه

  1. پوشکین میمندی نژاد

    اشعار خانم کیانی هم خیلی عجیبه و هم خیلی پر مفهوم .. و من در اینجا نمی تونم حس کنم که پریسا فقط دو قطعه شعر نوشته بلکه هر خط و کلمه برای خودش از لحاظ ترکیب بندی کامل و از نظر محتوا به موضوعات جدی می پردازد .. در مروری که به این شعر داشتم یعنی شاعر می فرمایند : « دشتی از سوسن و بنفشه.. بر سینه ام شکفته بود » یعنی بیشتر از سورئالیست این رئال و حقیقت هست که در جهان شاعر به گفتگو و باز کردن پرده های مخفی خود می پردازد … مثل مقدسین که عمری ریاضت کشیده اند و حتی به کمالاتی رسیده اند و درست مثل کسانیکه از استقلال روح برخوردارند توصیف جهان را از خودشان و تجلیات درونیشان شروع می کنند .. این خیلی خیلی خوبه اما همه مردم در اول اشعار پریسا فوراً متوجه نمی شوند که چرا جهان درونی شاعر اینقدر سرشار از طبیعتهای بکر و بقولی هنوز نقاشی نشده در دست هنرمند هستی ست … فکر نمی کنم که پریسا دید آماری به دنیا داشته باشه چون وقتی که موضوع هراس کبکها و شاید در اشعاری که هنوز نه سروده ؛ گرسنگی گربه ها در زمستان سرد و بی پناهی کبوترها در آسمان آلوده می تونه هم براش در این شعر توصیف زمان باشه و هم بیانگر همدلی عجیبی با ذات درد می کنه .. آستین برف ؛ ته چاه ؛ پای چشمان کودکان ؛ … و سایر عناصر دیگری که در اشعاری بعدی بوفور یافت می شوند مثل ماه که به جزر و مد دریا تأثیر می گذارد در ذهن خواننده متوجه رابطه علت و معلولی می کند ولی اینطور نیست و من می بینم که پریسا بعضی جاها در دنیای شعری خودش نوعی پدیده شگفت انگیز وجود داره که هر جزء از شعر او می تونه خودشو عقلانی به جزء دیگه شعر پیوند بده .. این یک عقله ولی پریسا از حالت رمانتیک برای ارتباط با محیط فراروح خودش مشغول نوشتن و جستجو کردن هست …اما موج دیگری از شعر پریسا و این استعاره زیبا که بیشتر مانند نقاشی های عصر چانک در چین باستان هست که می گه در آستین برف ؛ پنهان شده بود .. می ره که رئالیسم باشه ولی با گفتن بیت بعد که می گه مرا امان می داد یک دفعه حامی و عرفانی می شه و پاهی کنش و واکنش بعدی نویسنده رو در اتفاق بعدی به تقدیر می یاره ..

    و یا اینجا که پریسا با دلجویی و افسوسی سراسر انسانی می گه : می خواستم .. تمام پرنده های رفته را به دشت بازگردانم .. و از چاهی .. که پای چشم های کودکان .. کنده بودند .. ماه را نشان دهم .. این بخش از بغض پریسا تا کلمه کوتاه اما موفق در تبدیل فضا یعنی کلمه «اما» قطع می شه تا روی دیگر سکه که چرا این نتایج در قطعه اول ببار اومد رو به نقش بیاره .. مثل گناهی که در کتب مقدس بخصوص قران مجید در مورد گناه اقوام گفته شده است که شکنجه های اونها حاصل رنجور کردن دل پیامبرشون بوده .. ولی خب بعضی بلایا هم حاصل هجوم یک دژخیم یا گرگ خوناشام به گله گوسفند هستند که خبری از به شکنجه و کشته شدن خود و دیگران نداره … گاهی فکر می کنم که پریسا در خلوت خودش و اونجایی که قلم به دست گرفته تا شعر دیگه ای بنویسه این حرفو می گه که : « چطور انسانی به این بی مقداری در این جهان کائنات در برابر بی نهایت جهانهای مختلف ؛ بی نهایت فضاهای متفاوت برای خلقت ؛ بی نهایت امکان وجودی ؛ که اصلا به حساب هم نمی یاد ؛ می یاد و با کردار و گفتار و پندار خودش دل اون حقیقت ناب که شاید اسمش خدا باشه رو پر خون می کنه و بعد بگه بمن چه ؟؟؟ اگر باروخ اسپینوزا معترف بود که بجای خدا فکر می کنه ؛ و کافکا می گفت که بجای خدا حس می کنه ؛ کی می دون شاید پریسا هم با این قطعه معترضانه که می گه : آزادی .. تنها مسافری ست .. که هیچ اتوبوسی .. او را سوار نمی کند… داره از دل خدا شعر می گه .. کافکا و اسپینوزا خدای متافیزیکهای خودشون شدند و امروز بازتاب جهانی که اونها مقدماتشو طراحی کردن حتی در پیچ اینترنت و موبایلهایمون و حتی در پانتومیم سیاستبازهای تمام جهان پیداست .. ولی من از کلمه خود پریسا که پیوند بین صحنه های شاعرانش بوجود می آورد استفاده می کنم و می گم : « اما … !!!؟؟ »

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>