چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

دیگه شکلات نمی خواد

بازدید: 9,596

omid.panahiazar          امید پناهی آذر  

 

مامان گفت ” باهاش حرف نزن . فهمیدی ؟! نباید باهاش حرف بزنی چون نمی تونه جوابت رو بده .

بیا اینا را بگیر، بپا نریزیشون . نه صبر کن . بذاربریزم اشون تو سبد” .

سبد بهتره چون دستای من کوچکیند . به هم که بچسبونم فوق اش ده یازده تا بتونم ببرم. شایدم کمتر . حتما یکی دوتاشم تو راه ازدستم می افته . اونم اینجا که به قول خاله شیرین مثل سلاخ خونه می مونه . حالا سلاخ خونه چه جورخونه ایه من نمی دونم ولی حتما خونه ی خوبی نیست چون تا خاله می خواست برام بگه ، مامان چپ چپ نگاش کرد . از اون نگاهایی که همه ازش می ترسن. خاله زبونش گرفت . گفت ” تو را به خدا بیا از اینجا بریم . برای اینم خوبه !” من رو می گفت .

مامان گفت ” اگر همه بخوان برن کی وایسه ؟! ”

خاله یدفه ای زد زیرگریه. مامان می گه ” خاله اشکش دم ، دم چی چی اشه ؟ نمی دونم دم کجاشه که زودی می ریزه بیرون . گفتش  ” به خدا خسته شدم!.  دیگه نمی تونم . همین روزاست که سر بذارم به بیابون . حاضرم از صب تا شب برم رختشویی ولی این چیزا را نبینم ” خاله همیشه حرفای خنده دار میزنه حتی وقتی ام خیلی ناراحته بازم همین کار رو می کنه . آخه تو بیابون کی رخت می شوره ؟ !

خاله شیرین خواهر مامانم نیست من همینطوری صداش می زنم خاله . کمی چاقه . وقتی من حواسم نیست مامانم بهش می گه خیکی !  خاله ام یه طوری که من نفهم می گه “حالا ببین این کپلی کی میشه مثل من”!. ولی من همیشه می فهمم حتی اگه خیلی ام یواش بگه !

من و مامان تو اتاق بودیم خاله که اومد توچشماشو گنده کرد وگفت ” وایسا ببینم ! این ها را واسه کی می بری ؟! ” گفتم “برای اون ! گفت “نسرین ! زده به سرت ؟! می خوای بچه روبفرستی زیرسرم ؟!

مامان گفت “نترس ! این ازاین چیزا زیاد دیده .

اما خاله دسته ی سبد رو گرفت و گفت “من نمی ذارم . بده من ببینم !

مامان گفت ” بذار بره!  ”

خاله دستش را ازروی سبد برداشت . فکر کنم ناراحت شد چون یدفه خیلی اخمو شد واز اتاق رفت بیرون . شایدم خاله راست می گفت . چون توی دلم داشت می لرزید. آخه چند باری که رفتم زیرسرم اولش توی دلم هی لرزیده بود . مثل اون شب که بابا از خونه رفت بیرون یا وقتی آقای ستوان رو دیدم . ولی نمی دونم چرا دوست داشتم برم پیش اش. وقتی آوردنش خیلی داد می کشید تا آن روز ندیده بودم کسی این طوری داد بکشه . تو این جا فقط مامانم می تونه سرزخمی ها داد بزنه .

” هو وَه ! چه خبره ! چیزی نشده که بیمارستان روگذاشتی روسرت ! ”

اول داد می زنه ولی بعدا که دردشون آروم تر می شه می ره سره تختشون و می گه ” حال دادش چطوره ؟ همین روزا یه دختر خوشگل واست پیدا می کنم . ” من رو نمی گه چون هنوز خیلی کوچیکم . اما به این یکی هیچی نگفت تندی رفت وپنج تا آمپول بهش زد.  خاله دست و پاش را گم کرده بود . یه جوری شده بود . موهاش از زیر مقنعه زده بود بیرون و مثل بچه هایی که مامان اشون رو گم می کنن دورخودش می چرخید و هی می گفت ” پس چرا آروم نمی شه ؟! ” مامان گفت : حق داره . اصلا نمی دونم چطور زنده مونده  ، اصلا نمی دونم !”  صداش لرزید ودیگه هیچی نگفت . حتما به خاطر این که من داشتم گوش می کردم.

خاله گفت ” آره خوب ، ولی! ” زد زیر گریه .

مامان گفت”  اینجا نه ! پاشو ! پاشو برو یه جای دیگه”

همه می گند مامان من خیلی شجاعه خوب می دونه این طور وقتا باید چیکار کنه . برای همین گاهی وقتا  نصفه شبی تلفن می زنند خونه ی مامان مهین که به مامانم بگه زودی خودش رو برسونه . مامان مهین مامان مامانم نیست مامان بابام ام نیست . یک خانم پیره که همسایمونه. ما تلفن نداریم . مامانم می گه ”  بابات ثبت نام کرده فیش اشم دست خودش نگهداشته .”

من داشتم از پنجره خورشید رو می دیدم که یواش یواش می رفت پشت خونه ها . مامان گفت دفتر نقاشیت رو بذار تو کیف ات بریم . بعد روپوش اش رو توی کمد آویزان کرد وبه خاله گفت ” شیرین جون این تو و این بخش . ما رفتیم . فقط نصفه شبی الکی زابرامون نکنی”!

هوا تاریک شده بود و ما داشتیم از در اورژانس می رفتیم بیرون که یدفه آوردنش . همچین درا رو باز کردن و هولش دادن توکه نزدیک بود لبه ی برانکارد بخوره به پیشونی من . مامان بازویم را گرفت وبه سرعت کشوندم کناردیوار. با اینکه سینه اش روبا تسمه بسته بودند اما سرش رو محکم به تخت می کوبید و دادای ترسناک می کشید . مامان تندی دستش روجلوی چشمام گرفت و چیزایی زیرلب گفت که نفهمیدم. کاش ازلای انگشتای مامان چیزی نمی دیدم .خیلی ترسناک بود  .  حتی ترسناک تر از پاهای آقای ستوان . ما رفتیم توی حیاط . صدای دادش تا اونجا هم می اومد . پیش خودم گفتم ” خدا کنه نصفه شبی به مامان مهین زنگ نزنند چون بازم باید تنها بمونم . ” هر بار صدای دادش می اومد مامان دستم رو فشار می داد و پنجره های طبقه دوم بخش رو نگاه می کرد. خاله شیرین دوید توی حیاط . دستاش خونی بود و داشت می لرزید. گفت ” الهی قربونت برم که هنوز اینجایی ! تو رو خدا اگه می تونی امشب رو نرو . باشه ! نرو. ” مامان یدفه ای دستم رو محکم تر گرفت و هر سه تایی برگشتیم توی بخش.

از روزی که بابا رفت من با مامان می آم سرکار . اول ها مامان می گفت بابا رفته یه جای دور واسه کار ولی یه بار که اومد جلوی خونه ، فهمیدم هیچ جای دوری نرفته . من روزایی که بابا پیش ما صبحونه می خورد رو خیلی دوست داشتم. درسته که خیلی وقتا با هم دعوا می کردن ولی خوب ، ظهر نشده یادم می رفت .اول ها که با مامان می اومدم سرکارش خیلی می ترسیدم حتی یه بارم نزدیک بود توی شلوارم جیش کنم ولی خودم رو سفت نگه داشتم . آقایی را که آورده بودن بد جوری زخمی شده بود . نمی خوام بگم چطوری چون دوباره یادم می آید . تا دیدمش یاد بابا افتادم به خاطر اینکه یه کم شکل اون بود .اما این آقاهه که صبح براش شکلات بردم صورتش خیلی مهربون بود . انگارهمونی نبود که دیشب اون طوری داد می کشید .خاله شیرین گفت ” کاش مثل اون یکی اخمو بود . الهی بمیرم . من بمیرم . این خیلی مظلومه ! تازه سی وپنج سالشه .” دوباره بینی و چشماش یه دفه سرخ شدن . گفت ” مرده شور این جنگ نکبتی را ببرن. به خدا همین امروزو فرداس که یه کاری دست خودم بدم ! ”

مامان گفت ” خوب یعنی چی که کاری دست خودت بدی ؟” راستم می گفت . یعنی چی که کاری دست خودش بده ؟!

چند روزیه که مامان نگران شده هی می گه نمی دونم چیکار کنم ؟ این امسال حتما باید بره مهد کودک و گرنه برای کلاس اول آماده نمی شه. “!

خاله گفت ” زبونم مو درآورد ! صدبار گفتم بیا بریم یه بیمارستان خصوصی . یه بیمارستانی که مهدکودکم داشته باشه . به خدا اصلا مجبور نیستیم اینجا بمونیم .”

وقتی آوردنش یه سره داد می زد . می گفت ” تمومش کنین ! می گفت تو رو خدا  تمومش کنین. ” شایدم می گفت ” تمومش نکنین. ” خیلی چیزای دیگه ام گفت که من یادم نمی آد . هیچکی جرات نکرد بره طرفش . هرکدوم ازخاله ها به اون یکی گفت تو برو، توبرو ، من مریض دارم ، من باید برم اتاق عمل ، من باید برم سِرُم عوض کنم . دست آخرمامان رفت . پنج تا آمپول آماده کرد . یه دونه از سرنگ ها رو گذاشت لای لب و دندونش و چهارتاش رو گرفته بود تودستاش .  ولی اون سر مامانم داد کشید . هیچکی نباید سرمامانم داد بزنه حتی بابام که دوست دارم بیاد پیش ما صبحونه بخوره . ولی مامان چیزی نگفت و تند تند آمپول ها رو بهش زد.

مامان گفت : اگر سرت داد کشید نترسیا ! برو جلو و بگو براتون شکلات آوردم”.

گفتم ” خوب اگر دوست نداشت چی ؟”

  • حتما دوست داره .
  • تواز کجا می دونی مامان ؟!
  • آخه یکی از اون آمپول ها دهنش رو حسابی تلخ کرده!
  • یعنی از ته خیارم تلخ تر ؟!
  • آره ، برای همین ام تا شکلات ببینه کلی خوشحال می شه.
  • اگر داد زد چی ؟! فرار کنم ؟

مامان خندید . گفت ” نترس عزیزم ، برو ، سر تو داد نمی زنه. ” خاله برگشت تو اتاق . گفت : عجیبه که چشماش رو هم نمی ذاره !

مامان گفت ” چون منتظره .”

  • منتظر کی ؟!
  • حالا باید بگم ؟! به من گفت ” پس چرا وایستادی ؟! “

می خواسم شکلات ها رو بشمارم ولی تا یازدهو پونزدهو شونزده بیشتر بلد نیستم . اینا خیلی بیشترن.

خاله گفت “کاش یه کم پایین تر بود ، مثل ستوان”

مامان چیزی نگفت.

رفتم تو اتاقش. پهلوی تختش یه پرده ی سفید کشیده بودند که سایه ی صورتش از پشت آن معلوم بود . رسیدم کنار تختش . به نظرم از بابام هم قوی تر بود اما داشت گریه می کرد . فکرکنم از وقتی مامان دوباره آمپول بهش زد گریه اش افتاده بود . این رو خاله گفت . آمد تو اتاق گفت ” الهی بمیرم ! من بمیرم داره گریه می کنه ” !

گفت ” این اشک درده ! ”

می خواستم بگم ” نه خاله ، شاید داره غصه می خوره. چون وقتی مامانم آروم گریه می کنه یعنی داره غصه می خوره . اما وقتی آدم درد داره یه جوردیگه گریه می کنه . مثل اون روز که بابا عصبانی بود و جوجه زرده لای در له شد . روی بال کوچیکش افتاده بود . جیک وجیکش به هوا رفته بود وبد جوری می لرزید . بعد دیدم داره اشک می ریزه . معلوم بود خیلی درد داره ”

ساکت وایستادم تا گریه اش تموم بشه . من رو که دید لب هاش رو به هم فشارداد و به سقف نگاه کرد. روی سقف چند تا لکه ی قهوه ای رنگ دیدم که تا اون موقع ندیده بودم . شکل لکه ی روی دیوارپذیرایی خونه ی خودمون . همون که وقتی بابا گوجه را به طرف مامان پرت کرد . گوجه اونقدر سفت به دیوار خورد که تا همین الانم جاش مونده .

تند تند نفس می کشید و خِس و خِس صدا می داد. مثل نفس کشیدن های مامان مهین . وقتی از پله ها می آد بالا که مامانم رو صدا کنه .گفتم “براتون شکلات آوردم. ” سبد رو دید اما هیچی نگفت . خواستم برگردم . یه دفه گفت ” واسم باز می کنی ؟ ”

سبد را گذاشتم کنار تخت اش . گفت ”  مدرسه که نمی ری ؟! ”

گفتم” نه ! تازه می خوام برم مهد کودک.مامانم می گه اگر مهد کودک نرم واسه ی مدرسه آماده نمی شم. ”

گفت ” وا یسا کنار دیوار ببینم. ”

چسبیدم به دیوار . یه کم چشماش رو بست . بسته ی بسته که نه . یه کم باز بود. گفت ”  فکر کنم تو یه ذره از دخترمن بلندتری . ”

گفتم ” اِ ! راس می گین ؟

گفت ” شایدم هم قد باشین . آخه چند ماهه که ندیدمش . ”

گفتم “می آدِش اینجا ؟!

گفت “حتما می آد ! شایدم امروزبرسه.”

سرفه اش گرفت . گفت ”  اونا تو یه شهر دیگه اند. ”

شکلات اولی رو خودم خوردم . حواسم نبود ، خواستم دومی ام بخورم که دیدم داره نگاه می کنه . بردم نزدیک لباش . یه کم سرش رو بالا آورد و اون رو گرفت . تندی خورد و قورتش داد . گفت ”  زود باش یکی دیگه بهم بده. ”

گفتم ” اِ !  حالا نوبت منه !  ” گفت ” باشه ولی تند تند پوستشون رو واکن . زود باش!

هردفه شکلات روبردم طرف دهنش مثل ماهی هُپی کرد و توی هوا قاپید . من هفت هشت تا که خوردم داشت حالم بد می شد. اما اون خیلی خورد!  پونزده ، شونزده تا شایدم بیشتر . هی تند تر و تندتر نفس کشید . گفت ” چند تا رو یه دفه بهم بده. ”  چهارتا آماده کردم وچسبوندم به هم . گرفتم جلوی دهنش اما سرش رو بلند نکرد . همینطور خیره مونده بود به لکه های سقف . دستم خسته شد . نفهمیدم مامان کی اومده بود پشت سرم  و داشت اون رو نگاه می کرد .

گفتم ” دیگه شکلات نمی خواد مامان! ”

 

                                

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۳۳ دیدگاه

  1. امید جان
    خسته نباشی . بسیار جذاب و زبانی دلنشین
    موفق باشی

  2. زیبا بود/
    یک جرعه از مرگی شیرین کام

  3. بسیار روان و شیوا و جذاب
    با آرزوی موفقیت روزافزون برای شما

  4. سلام داستان شیوایی بود نوشته های شما همیشه من رو یاد مرحوم دولت آبادی می اندازه . سپاس لذت بردم

  5. عالی بود و مخاطب رو ترغیب می کرد که متن رو با جذابیت بیشتر و کنجکاوی بخونه چون تقریبا آخر داستان غیر قابل حدس بود

  6. بسیار زیبا بود موفق وپیروز باشید

    • عالی بود و متنش به شکلی روان بود که دنبال ادامه داستان بودم که به کجا ختم میشه ولی حیف اخرش قابل حدس زدن نبود ،همینطور که میخوندم دنبال این میگشتم که تازه جریان چیه ولی تموم شد ،اما داستان قلمش به شکلی بود که دوس داشتم ادامه شو بخونم
      آقای آذر پناهی خسته نباشید
      قلمتون همیشه مداوم باشه

  7. دو زندگى متفاوت در متنى کوتاه
    بسیار زیبا

  8. درود جناب پناهی آذر
    واااآای خیلی قشنگ بودمنودرخودش به اعماق داستان بردوکاملا درکش کردم عالی بود

  9. کاملا تصویرى بود داستانتون و ذهن را باخودش تا انتها مى برد ، حس ترس و التهاب کودک را مى تونستم درک کنم

  10. طرح وتوطئه داستان بسیارجالب بود.جناب پناهی موفق باشید.واقعالذت بردم.قلمتون توانا

  11. درود امید عزیز، دیگه شکلات نمی خواد و خوندم. روایتی گیرا با موقعیتی تلخ و پایانی مفهومی… مرسی و خسته نباشید.

  12. دستت درد نکنه . من که کلی کیفور شدم .

  13. سيد مهدي مصطفوي

    تبریک امید جان… ساختار روایت داستان و جابجایی زمان مناسب بود و ریتم تا آخر قصه حفظ شده بود. من قسمتهایی رو که از خود روایت داستان وام گرفته شده بود رو مثل:
    “هیچکی نباید سرمامانم داد بزنه حتی بابام که دوست دارم بیاد پیش ما صبحونه بخوره . ولی مامان چیزی نگفت و تند تند آمپول ها رو بهش زد.”
    “گفتم” نه ! تازه می خوام برم مهد کودک.مامانم می گه اگر مهد کودک نرم واسه ی مدرسه آماده نمی شم”
    دوست داشتم….بی مکانی داستان شاید به عمد بوده باشه اما برای من جذابتر میبود که اگر اشاراتی به اوضاع احوال جغرافیایی منطقه میداشتی… با اجازه شما من لینک داستان رو برای چند تا از دوستان هم فرستادم.

  14. ساده و بی تکلف، معصومانه، سرشار از رنگ و بوی زندگی و یاد آور روزهایی که با تلخی جنگ و شیرینی کودکی گذشتند

  15. امید جان خدا قوت عالی بود مثل همیشه

  16. امید جان سلام، داستان ِ محکم و استخوان داری بود. از همان سطر اول فهمیدم – یا بهتر است بگویم حس کردم – فاجعه ایی در راه است. من بیشتر خوراندن تریاک را دیدم و آن هم از دست دختر بچه‌ای …که البته دهشتناک بود …. اگر اشتباه برداشت کرده ام لطفا بگو … ارادت

    • ممنون که خوندی . 🙏🍀 درواقع همان شکلات است که دختر بچه نیز می خورد . به مجروحینی که به این شدت مجروح شده اند و حتما خواهند مرد آمپولی تزریق می کنند که دیگر درد نمی کشند ولی به شدت دهانشان تلخ می شود که تنها راه کاهش این تلخی شکلات است .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>