چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

رفیق کشی

بازدید: 4,576

maryam.arabi         مریم عربی

 

حمید نشسته بود روی بلندترین شاخه درخت کاج سر کوچه. پیرزنی در تراس آب‌پاش به دست بالای سر گلدان‌ها خیره شده بود به درخت کاجی که چند گربه پای آن ناله می‌کردند و پنجه به تنه آن می‌کشیدند ولی بالا نمی‌رفتند. سر صبحی توی این محله خلوت این‌همه صدای گربه! ماشینی زوزه می‌کشید و با سرعت از سر خیابان پایین می‌آمد. حمید یک دستش را به شاخه گرفت و خودش را تا جایی که می‌شد جلو کشید. «خودشه.» بلافاصله برگشت و توی کوچه را نگاه کرد. با خودش گفت: «حدیثه بابا. حق این دختر این نیست.»

آنقدر دولا شده بود که انگار می‌خواست خودش را بیندازد زمین. خواست با دست دیگرش آن یکی شاخه را بگیرد که یادش آمد یک دست و یک پاش توی انفجار پرت شده بود آن‌طرف خاکریز، بین سنگرهای خودشان تا دشمن. آویزان به شاخه ماند. گربه‌ها ونگ زدند.

حدیثه پشت فرمان گره روسری‌ش را سفت کرد و توی آینه نگاه کرد که مویی بیرون نباشد. نگاهی انداخت به ساعت مچی‌ش. ماشین سر کوچه رسیده بود و او به عادت همیشه فرمان را به چپ گرداند. همان لحظه که سر ماشین از کوچه بیرون زد صدای برخورد بلند شد. با وجودی که برخورد شدید نبود ولی صدا توی کوچه پیچید. پیرزن تکانی خورد و به ماشین‌ها نگاه کرد.

سر حدیثه به جلو بعد به پشتی صندلی‌ش خورد. مثل منگ‌ها سرش را برگرداند تا بفهمد چه شده. هر دو از ماشین‌هایشان پریدند پایین. حدیثه عینک آفتابی‌ش را بالای سر گذاشت و جلوی ماشین خودش چرخی زد و وارسی‌ش کرد. فقط شکستگی چراغ سمت راست و کمی تورفتگی سپر. سرش را برگرداند. زینب داشت دست می‌کشید روی سپر استیل ماشین. گویا ماشینش خراشی برنداشته بود. ایستاد و نگاهی به ماشین سر کوچه انداخت. یک قدم جلو آمده و لحظه‌ای بعد بلند گفت: «حدیثه، تویی؟ تو کجا، اینجا کجا؟» خندید. انگار که تصادف یادش رفته باشد.

حمید همان یک پای مانده‌ش را محکم دراز کرد و به سمت ماشین‌ها شیرجه رفت. گربه‌ها از دور درخت کاج فرار کردند. می‌دانست دیشب دخترش موقع خواب به کریم فکر می‌کرده. حتی می‌دانست چند سالی است که این کابوس گریبان‌گیر دخترش شده که اگر به حرف کریم گوش نکرده بود، الان زنده بود مثل خود کریم.

دیروز جنازه بیست و شش نفر از هم رزم‌هایشان را آوردند. بعد از این همه سال که جنگ تمام شده بود، دوباره غوغای آن زمان‌ها به‌ پا شد. تلویزیون نشان می‌داد مادر پیری با عکس مرد جوانی در تابلوی توی دست‌هاش حرف می‌زد. «امروز دیگه تموم کتاباتو با خیال راحت می‌سپرم کتابخونه.» و دست می‌کشید روی صفحه شیشه‌ای تابلو. حدیثه هم دست کشید روی عکسی توی آلبوم. یکی از عکس‌های بچگی‌ش. توی عکس لباس‌های رزمندگی بابا حمید را پوشیده بود. لباس‌ها به تنش آویزان بود. پیدا بود نمی‌توانسته توی آن پوتین‌های بزرگ درست بایستد. دستش را به درخت توت توی باغچه گرفته. موی سیاه بافته‌ش از زیر کلاه زده بیرون. کلاه درست از جلو سوراخ شده. دارد بوس می‌فرستد برای بابا حمید که دوربین به دست ایستاده و می‌خندد.

حدیثه لب‌هایش را روی هم فشار داد و کانال تلویزیون را عوض کرد. فکر می‌کرد بابا با کدام دست دوربین را گرفته بود و روی کدام پایش بیشتر اتکا کرده؟ ولی چیزی یادش نیامد.

حمید می‌دانست که توی دل دخترش چه غوغایی شده. برای همین بود که از همان دیشب به یک چشم برهم زدن آنجا آمده بود.

صورت گرد زینب با آن ماه گرفتگی روی شقیقه راست همان بود که آخرین بار حدیثه به آن خیره شده بود. وقتی که آخرین اسباب‌های خانه زینب اینها را بار می‌زدند و زینب روی صندلی عقب پیکان آلبالویی کریم کنار پنجره نشسته بود و به چنار جلوی خانه حدیثه خیره شده بود و گوشه روسری کوچک سبزش را می‌جوید. حدیثه پای درخت جلوی خانه‌شان زل زده بود به ماه گرفتگی زینب، دختر همسایه دیوار به دیوار، دختر کریم دوست جان دریک قالب بابا حمید. تا زن‌ها با چشم خیس خداحافظی می‌کردند، کریم دستی روی سر حدیثه کشیده و عکس حمید را از دست او گرفته بود. مدتی نگاهش کرده و بوسیده بود. بعد هم بدون اینکه به کسی توجهی کند رفته بود و نشسته بود پشت ماشین.

حدیثه یک قدم عقب رفت و عینک آفتابی را از پنجره باز ماشین انداخت روی صندلی بدون اینکه سرش را به طرف ماشینش برگرداند.

حمید فهمید حدیثه فکری به سرش زده. پاش از جای قطع شده تیر کشید. دست گذاشت بالای رانش، روی جیبی که دفترچه اعزام را توی آن گذاشته بود. «وای، شناختتش.»

حدیثه یک قدم پیش‌تر رفت و از جلوی ماشینش رد شد. پرید پشت فرمان. زینب عقب عقب رفت و نزدیک ماشین خودش شد. داشت گوشه روسری آبی‌ش را توی مشت می‌پیچاند. حدیثه با یک حرکت تند ماشین را عقب کشید و دوباره برد توی کوچه. هرکس می‌دید فکر می‌کرد چرا می‌خواهد فرار کند. ولی حمید همه چیز را می‌دانست. از قلب دخترش که بد جور می‌زد. صدای ضربان نامرتبش را می‌شنید. به یک جست نشست روی صندلی کنار حدیثه. گفت: «حدیثه..»

از روزی که حدیثه همه چیز را در مورد کریم به یاد آورد، هر وقت می‌خواست بابا حمیدش را به خاطر بیاورد به همان شکل و قیافه‌ای او را به یاد می‌آورد که آخرین بار توی تابوت دیده بود: بدون کفن با همان لباس سربازها، غرق خون و آش و لاش با بوی گوشت سوخته. حتی در خاطرات خوش گذشته هم او را به همین شکل می‌دید. حمید هر کار کرده بود نتوانسته بود شکلش را عوض کند حتی توی خواب‌های دخترش.

وقتی حدیثه حمید را توی ماشین با آن قیافه دید یکه خورد. نه از ترس قیافه خون‌آلود و صورت سوخته. از اینکه حس کرد خواب نیست.

«بابا خودتی؟ اینجا چکار میکنی؟» خودش را چسباند به در.

وقت نبود. حمید می‌خواست کاری بکند. قبل از آنکه مشاعر حدیثه جمع شود و هرکاری که می‌خواهد بکند. همان کاری که حمید از آن می‌ترسید. حالا که داشت چهار بند تن حدیثه می‌لرزید وقتش بود حمید کاری کند.

چشم حدیثه به پای راست حمید افتاد. همانی که از زیر زانو قطع شده بود. دوباره صورت سوخته او را نگاه کرد و بلافاصله به دست راستش خیره شد. حمید فهمید که دارد دنبال چه چیزی می‌گردد. یک دستش بالا آمده. مثل کسی که بخواهد فرمان را از دست راننده بقاپد. نگاه حدیثه به انگشت ششم دست حمید افتاد. حمید می‌توانست بفهمد دخترش او را کاملا بجا آورده ولی نتوانست درک کند چرا خشکش زده.

«بابا حمید، الان وقتشه یر به یر شیم.»

می‌دانست همین‌ها را می‌گوید. مدت‌ها بود فکرهای حدیثه را می‌خواند. گفت:

«چه حسابی دختر؟»

صورت سفید حدیثه قرمز شد و چشم چپش پرید.

«نمی‌خواد به اینا رحم کنی. بابای رفیق‌کُش‌ش باید مزه از دست دادن عزیزو بچشه. دیر هم شده.»

نه نسیمی می‌آمد نه صدایی. نه حرکت هیچ جنبنده‌ای. انگار تمام ساعت‌های جهان به خواب رفته باشند و زندگی فقط داخل این ماشین جریان دارد. حمید دیگر صدایی نمی‌شنید مگر صدای ضربان قلب دخترش و حرف‌هایی که بینشان موج برمی‌داشت روی زمانی ایستا.

«رفیق‌کشِ چی، عزیز من؟ مردن من ربطی به این دختر و باباش نداره.»

«خودم شنیدم اون شب که مامان رو بردی بیمارستان بستری کردی، آقاکریم بهت چی گفت. کاش زودتر همه چی یادم میومد.»

«چه فرقی می‌کرد؟»

«چه فرقی؟ اگر اون ورقه استخدام شما رو زودتر دیده بودم، از مامان همه چیو می‌پرسیدم. کاش زودتر رفته بودم سراغ کتاب مثنوی معنوی شما.»

«ورقه استخدام شرکت برق؟»

«خودم دیدم کریم بهت داد. همون شب. وقتی ورقه رو پیدا کردم همه چیش کامل بود حتی امضای خودتم پاش بود. فقط جلوی «مدت دوران خدمت در جبهه»، خالی بود.»

حمید خندید. احساس کرد پوست صورتش کشیده شد و بوی گوشت گندیده از آن بلند شد. ولی حدیثه همان‌طور زل زده بود به او، بدون هیچ حرکتی. حمید تکانی به خودش داد و بیشتر به سمت او چرخید.

«اون بیچاره فکر وضع منو می‌کرد. الانم می‌گم یکی از بهترین رفیقام کریم بود.»

نفهمید چه شد که حدیثه به ضرب دنده را عوض کرد. فکر کرد کاش می‌توانست کاری کند. حدیثه گفت:

«همون بهترین رفیقت داشت می‌گفت که اداره شون نیرو می‌گیره به شرطی که شیش ماه جبهه داشته باشه طرف.»

حمید می‌خواست بخندد. ولی خنده‌اش نیامد. چشمش به زینب افتاد که هنوز همان‌جا خشکش زده بود و داشت گوشه روسری‌ش را دور انگشتش می‌پیچاند.

«درسته چند وقتی دنبال کار بودم ولی قبل از اینکه بخوام برم اداره آقاکریم استخدام شم، دفترچه اعزام گرفته بودم.»

دست کرد توی جیب روی پاچه شلوارش. می‌خواست دفترچه را بیرون بکشد. می‌دانست دفترچه غرق خون است ولی هنوز تاریخ دفترچه و اسم خودش پیداست. بقیه جاها و فقط گوشه اسمش خونی شده. اما حدیثه حواسش به جلو بود و همین‌طور که داشت دنده را عوض می‌کرد آهسته گفت:

«تو نبودی که ببینی مامان بعد تو ام اس‌ش خیلی بدتر شد. مجبور شدیم بیایم تو این شهر غریب با هزار بدبختی تا به دکتر و دوا نزدیک باشیم. آخرشم هیچی. مامان‌م مرد.» دستش را دور فرمان فشار داد و بلند گفت:

«اون نامرد خودش پاش به جبهه نرسید ولی با ما این کارو کرد.»

خواست بگوید که همه چیز را می‌داند ولی فقط توانست داد بزند. «برش دار. بهت می‌گم بردارش و بخونش.»

حدیثه پدال گاز را فشار داد. ماشین از جا کند و نفهمید که حمید چه گفت.

زینب مثل اینکه تازه شصتش خبردار شده باشد پرید پشت ماشینش. حدیثه دو دستی فرمان را گرفته بود.

اگر حمید می‌توانست دفترچه را جلوی چشم حدیثه بگیرد می‌گفت:

«بلند بخون تاریخشو.»

حتما می‌خواند. آن وقت می‌گفت:

«مگر تاریخش سالگرد ازدواج من و مامانت نیست؟ اما من دیرتر اعزام شدم، بخاطر بستری شدن مامانت.»

اگر حدیثه می‌گفت: «بازم من می‌گم اون بود که وعده استخدام داد.» حمید جواب می‌داد:

«من کاری به استخدام نداشتم. اگر اون شب یه کم بیشتر پشت در وایساده بودی می‌شنیدی که به کریم گفتم با گلرخ با هم رفتیم دفترچه اعزام گرفتم. کاش ورقه رو به گلرخ داده بودم.»

آن‌وقت پای حدیثه روی پدال شل می‌شد و صدای کشیده شدن لاستیک‌ها روی آسفالت و بوی روغن ترمز بلند می‌شد.

زینب خم شده بود. حتما داشت به سرعت سوییچ را می‌چرخاند. پیرزن آب‌پاش در دست بالای سر گلدان‌ها مانده بود. حمید یکباره نگاهش افتاد به آبی که داشت از لبه گلدان‌ها سرریز می‌کرد روی سنگ‌های سفید کف تراس.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۴ دیدگاه

  1. بسیار شیوا و روان.حس خوبی بود
    موفق باشید

  2. دیدگاه حدیدی نسبت به جنگ داشت.جذاب و روان بود.

  3. به نظرم داستان نثرروان وشیوه ی روایت درستی دارد. اسم صحیحی برای داستان انتخاب شده؛ نگاه متفاوتی به جنگ در این داستان شده. وشخصیت های داستان برای خواننده ساخته می شوند. داستان پر گویی نداره ودر ایجاز جملات صحنه هارا برای خواننده می سازد. فضا سازی وتصویرهای زیبایی هم انتخاب شده. موفق باشین

  4. نام داستان بسیار هوشمندانه انتخاب شده تست..نثر روان و جذابیت داستان و عدم حاشیه پردازی و همچنین انتخاب قالبی چون مقوله جنگ بسیار تحسین برانگیز است و به نویسنده باید دست مریزاد گفت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>