جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

روت کانال

بازدید: 4,858

بهاره ارشد ریاحی             بهاره ارشد ریاحی

 

سر پنج می‌رسم. منشی پشت میزش نیست. می‌نشینم روی یکی از مبل‌های بزرگ چرمی اتاق انتظار و زبانم را روی دندان دردناکم می‌کشم. دوهفته پیش وقت داد؛ دو هفته مسکن و بی‌خوابی. منشی روپوش سفید کوتاهی دارد؛ با روسری ساتن آبی تیره. دستیار دکتر هم. در اتاق معاینه را نیمه باز می‌کند و نیمی از بدنش پیدا می‌شود. هردو میانسال‌اند. به نوبت حرف می‌زنند و آخر جمله‌ها بدون استثناء یک عزیزم می‌آورند؛

  • “نوبت شماست، عزیزم.”
  • “از این طرف، عزیزم. “
  • “یونیت شماره یک، عزیزم.”

می‌نشینم روی صندلی. دستیار، دکمه‌ای را فشار می‌دهد. صندلی به عقب حرکت می‌کند و کاملاً افقی می‌شود. تلویزیون روی سقف خاموش است. از این پائین پروتز گونه‌های دستیار مانع دیدن چشم‌هایش می‌شود. تا منشی کنترل کولر را بیاورد و بعد صدایش بیاید که جای کنترل تلویزیون را بپرسد و روشنش کند، دکتر هم بالای سرم می‌آید. سلامی می‌کند و روی صندلی‌اش جابه‌جا می‌شود. از این زاویه، سوراخ‌های دماغش بزرگ است و قطره‌های عرق روی ردیف اول موهای کاشته شده‌اش، درشت. دستیار، سرنگ آماده را به دست دکتر می‌دهد. بی‌هوا سوزن را در لثه‌ام فرو می‌برد.پلک‌هایم را به هم فشار می‌دهم. انگار روی دیوار ناخن می‌کشند. پلک‌هایم را به هم فشار دادم. گریه نمی‌آمد. آب دهانم را فرومی‌دهم. در ماشین را برایم باز کرد و دستم را گرفت. پاشنه‌ی کفشم را روی میله‌های پرشیار پل گذاشتم و کمک کرد که رد شوم. شدت نور چراغ دایره‌ای بالای سرم چشم‌هایم را باز می‌کند. مثل چراغ‌های ماشینش در شب آخر. ایستادیم رو به هم. بلاتکلیف. دکتر بلند می‌شود و همان‌طور که به سمت دفتر شیشه‌ای‌اش می‌رود، می‌گوید:

  • ” ده دقیقه. “

منشی در کمدی شیشه‌ای را باز می‌کند و به دستیار می‌گوید که یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل تصادف کرده. بیمه‌ی ماشینش تمام شده و ماشین هنوز در تعمیرگاه است. دستیار، می‌نشیند روی صندلی کنار یونیت بغلی و همانطور که پاهایش را از کفش‌های سفید طبی بیرون می‌آورد، می‌پرسد که گفته‌است که چهارشنبه مسموم شده و دوروز تمام کنار توالت خوابیده؟و اینکه جمعه پسرعموی دخترخاله‌اش در جاده‌ی شمال جوانمرگ شده؟ روبه‌روی پنجره، ساختمان نیمه‌کاره‌ای است؛ خالی. روبه‌روی پنجره‌ی اتاق ساختمان نیمه‌کاره‌ای بود؛ پر از کارگر. جوشکاری می‌کردند. نور جوشکاری چشم را می‌زد. پرده را کشیدم. خواندم:

  • ” من عریانم / عریانم / عریانم.. / مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت / عریانم.. / و زخم‌های من..”
  • ” همه از عشق است.. بعله! پرده رو بکش.”

پرده را کشیدم. چهار دست و پا روی تخت جلو رفتم. صورتم را جلو بردم. نفس‌هایش راروی پوست بالای لبم حس می‌کردم. یک لحظه مرا پس زد. سرم را عقب کشیدم. گیره‌ی فلزی پس سرم را باز نکرده‌ام. می‌کوبد؛ به استخوانم. سرم را چند سانتیمتر از سطح صندلی بالا می‌آورم تا بازش کنم. پس ام نزد. فقط یک لحظه‌ی خیلی خیلی کوتاه مکث کرد. نگاه کرد. یا به چیزی فکر کرد. یا نگاه کرد. پشیمان می‌شوم. سرم را می‌کوبم به رویه‌ی صندلی. به ارتعاش بین استخوان جمجمه و توده‌ی موها و روکش صندلی فکر می‌کنم. گردنم را به سمت اتاقک شیشه‌ای می‌چرخانم. دکتر پشت میزش نشسته. قهوه می‌خورد و روزنامه‌اش را روی میز ورق می‌زند. سنگینی نگاهم را احساس می‌کند انگار. نگاهش از روزنامه جدا می‌شود. از جایش بلند می‌شود و همان طور که به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کند به صندلی‌ام نزدیک می شود. حجم تن‌اش تاریک می‌شود پشت به نور پنجره. می‌ایستد. تا چشم‌هایم به روشنایی مصنوعی اتاق عادت کند حجم تاریکی، سنگین و نفس گیر می‌ماند در مسیر نگاهم در قاب پنجره. چراغ را تنظیم می‌کند روی دهانم. با آینه‌ی مقعر دستی به دندان دردناکم می‌کوبد و رو به دستیار می‌گوید:

  • ” ساکشن، لطفاً. “

لوله را جایی کنار زبانم می‌گذارد. صدای بلعیدن بزاق دهانم مثل بالا کشیدن آخرین قطره‌های نوشابه با نی است. انتهای نی به قطعه‌های یخ می‌خورد. به صدای بالا کشیده شدن قطره‌ی آخر سربرگرداند و خندید:

  • “یه خانوم محترم نوشابه رو تا ته نمی خوره. “

خواستم بگویم من محترم نیستم. نگفتم. خندیدم. درد از همان خنده شروع شد. اوایل یک رگ نازک بود. یک ترک کوچک؛ یک لحظه بعد از سرد و گرم شدن. زیاد شد. عمیق شد. ورم کرد. جلوی نور چراغ‌های ماشینش که ایستاده بودیم تب هم داشتم. صدای خرد شدن ترک ها را هم می‌شنیدم. دکتر، انبردستی را نزدیک دهانم می‌آورد. روی پنل کنار یونیت، چند نوع مته چیده شده، مثل سوهان‌های برقی ناخن؛ یک لحظه بود؛ اگر دستش می لرزید. سوهان برقی، مته. تا حفره ای خون آلود.. لرزم می گیرد. ناخن شست دکتر از زیر لایه ی نازک و شفاف دستکش لاتکس، صاف است و مسطح. انگار لای یک کتاب قطور خشکش کرده‌باشند. روی گونه‌ام فشارش می‌دهد و دهانم را با اهرمی که رویش را پلاستیک فشرده‌ی سبزرنگی پوشانده، بازتر می‌کند. روی دندانم می‌کوبد؛

  • ” بی حس شده؟ “

پرستار گفت: ” مورفین آرومت می‌کنه. بی‌حس میشی. تا حالا زدی؟ ”

ماسک را بالاتر می‌آورد و سوراخ‌های تاریک دماغش را می‌پوشاند.

  • ” نه. “

و محتویات سرنگ را به بدنه‌ی سرمِ به نیمه رسیده تزریق کرد. آن طرف تخت ایستاده بود. بی آنکه سرم را برگردانم، انگشت‌های یخ زده‌ی دستم به جستجوی دست‌هایش روی سطح ملحفه می‌رفت و می‌آمد. نگاه پرستار از سرنگ خالی به سمت رفت‌و‌آمد دست من کج شد.

  • ” آرومت می‌کنه.”

سرم را برگرداندم. نبود.

  • ” بی‌حس نشده؟ “
  • ” شده. “

و فقط چند لحظه بود. عضلات نگهدارنده‌ی گردنم از کار افتادند و در چاه سیاهی سقوط کردم. مته جلو می‌آید. ناخن‌هایم را به دیوار کشیدم. تاریکی روی سینه‌هایم سنگینی می‌کرد. دندان‌هایم را از درد به هم می‌ساییدم. لاله‌ی گوشم را بین ردیف دندان‌هایش گرفت. مورمورم شد. گرمای لذت بین رگه‌های سرد درد در انتهای ران‌هایم پیچید. خرده‌های دندان و خونابه‌ی گرم و شور از شکافی بین دندان‌ها به گلویم می‌ریزد و لوله‌ی ساکشن در نقطه‌ای است که هیچ بزاقی ندارد. آب دهانم را قورت می‌دهم. گلویم دیگر درد نمی‌کند. فقط سنگین و خسته‌ام. می خواستم گریه کنم و نمی‌توانستم. فقط سنگین بودم و خسته. تا خواستم یک قدم مانده تا آغوشش را جلو بروم، پدر رسید. یک قدم عقب رفتم. خودش را انداخت در آغوش پدرم و زد زیر گریه. نماندم. آمدم داخل حیاط. تلویزیون، انیمیشن مراحل روت کانال را نشان می‌دهد. دهان صورتی است و دندان‌ها سفید سفید. به آبی می‌زنند. لامپ‌ها زیر سقف کاذب جاسازی شده‌اند و از بین زوایای تیز مربع‌های کوچک و بزرگ نقش‌های سقف، نور آبی را سرریز می‌کنند. یک مربع بزرگ در وسط و در امتداد یکی از اضلاعش، سه مربع کوچک؛ مثل آن سه پروانه‌ی برنجی کوچک تا بزرگ روی ستون بین اتاق خواب و اتاق کارش. از روی مبل که نگاه می‌کردی سه لکه‌ی براق بودند و در تاریکی، لکه‌های سیاه. منشی صدای موزیک را بلند می‌کند. سکرت گاردن است. که می‌گفت با بوی عود و نور شمع و غذای خانگی از گرین کارت هم بیشتر می‌ارزد.. دکترنزدیک‌ترمی‌شود.کراوات راه راه سورمه‌ای و طوسی ‌اش از پیراهن سفیدش فاصله می‌گیرد و می‌چسبد به جداره‌ی داخلی روپوشش. احساس خفگی می‌کنم. دلم می‌خواهد دستم را جلو ببرم وگره‌ی کراواتش را شل کنم. آن طور که یک بار کشیده بودم‌اش به سمت خودم. مثلث انتهای کروات را دور مچ دستم پیچاندم و فاصله‌ کمتر و کمتر شد. همراهم کشیده شد تا اتاق. مهمان‌ها داشتند در مورد کنسرت یک خواننده‌ی پاپ حرف می‌زدند که آن روز‌ها خیلی توی بورس بود. خواست چیزی بگوید. انگشتم را روی لب‌هایش گذاشتم و نزدیک‌تر شدم. عطر دکتر تلخ است و تند. عقب که می‌رود مثل جریان هوای گرمی به صورتم می‌خورد و یاد عطرش نمی‌اندازدم ‌که آن قدر نزدیک بود به بوی تن‌اش که انگار به پوستش چسبیده باشد. پوست تنش عطر را جذب می‌کرد، و حل می‌شد در حرارتی که درلایه‌ی نزدیک اطراف بدنش همیشه درجریان بود. دست دکتر نزدیک می‌شود. برآمدگی حلقه‌اش از زیر دستکش پیداست. نوک فلزی مته به دهانم نزدیک می‌شود. مته فرومی‌رود. صدایش در سرم می‌پیچد. چشم‌هایم را می‌بندم. می‌کوبد. عقب نمی‌کشد. پیشانی‌ام عرق می‌کند و کف دست‌هایم. عضلات شکمم منقبض می‌شوند و درد از ماده‌ی بی حسی می‌گذرد. سوهان برقی متوسط با دور تند. احساس می‌کنم تکه‌های گوشت از تنم جدا می‌شوند و با بزاق دهانم فرو می‌دهم‌شان. چیزی مثل پرس؛ سرد و مرطوب. دست هایم سرد بودند و انگشت هایم گرم. حلقه سرد بود. انگشتم را عقب کشیدم. عکاس سرش را از پشت لنز کنار کشید و گفت:

  • ” یه بار دیگه تکرار کنین. عکستون خراب شد.”

بوی چسب. چند قطره روی نوکِ تیزِ قلمِ فلزی. چشم‌هایم باز می‌شوند از فشار. درد از بی حسی رد می‌شود و فشار می‌شود و ناخن خراشیدن و کنده شدن گوشت ها. چشم‌هایم را می‌بندم. انگار تکه‌های خرد شده‌ی دندان را در فرورفتگی‌ها می‌چسباند و خونابه و عفونت، تلخ و شور و گرم از کنار لوله‌ی ساکشن عبور می‌کند و به گلویم می‌رسد. حالت تهوع دارم. ریشه‌های کوچک باقی می‌مانند. فکر می‌کنم یک درخت در زیر توده‌ی تپه‌ی لثه‌ام با ریشه‌های محکم و جاندار و هزارساله پا گرفته و حالاحالاها نفس دارد و آفتاب و آب و غذا داشته و بوسه و نوازش و حرف و بوسه.. گریه کردم.. تا آخرین قطره‌ی سیاه آرایش چشمم گریه کردم.

  • ” وقتی گریه می‌کنی از خودم بدم میاد. “
  • ” از خوشحالیه. “
  • ” نیست. “
  • ” … “
  • ” دیگه بهت دست نمی‌زنم. “

گریه کردم. اول خاکستری شد و کم کم، بی رنگ. مثل روز جشن. که یک‌بار تمام آرایش را تکرار کردند و مهمان‌ها دو ساعت منتظر ماندند. مادرش می‌گفت بدشگون است. مرد پرسید:

  • ” انگشتر مروارید برای نامزدی؟”

و آن لحظه اطمینان داشتم چشم‌های گردشده اش تا ابد همان‌طور خواهدماند. ناخنش را فشار داد کف دستم. بلند بود. زخم شد. عمیق بود. خندیدم و خواستم. او هم می‌خواست. همان قدر که من. همان قدر که گریه‌ی شب آخر. جلوی چراغ های روشن ماشین.. که پدر آمد. پدر با چشم‌های خشک و چهره‌ی سرد و جدی آمد. پرسیدم:

  • ” رفت؟ “

سری تکان داد و رفت داخل خانه. فکر کردم که حتی گریه‌ام را هم ندید. دستیار، صندلی را صاف می‌‌کند.

  • ” تمام شد. “

لیوان یکبار مصرف تا نیمه آب شده. آب را در دهانم می‌گردانم و خونابه و آب زرد را در سینک تف می‌کنم. آنقدر بالا آورده‌بودم که فقط مایع صفرا مانده‌بود و زردآب. گلویم می‌سوخت و دهانم تلخ بود. به در ضربه زد؛

  • ” خوبی؟ “
  • ” خوبم. “

نبودم. لب‌هایم کبود شده‌بودند و دست‌هایم می‌لرزیدند. با اطمینان گفت:

  • ” زیاد خوردی. “
  • ” زیاد خوردم. “

زیاد خورده بودم. سه تا دستمال‌کاغذی بر می‌دارم و دور دهانم را پاک  می‌کنم. دستمال‌کاغذی‌های گلوله شده را از روی زمین برداشتم و بو کردم. زد زیر دلم. دویدم سمت حمام. بالا می‌آورم.

  • ” حالتون خوبه؟ “
  • ” خوبم. “

نیستم.

  • ” حواست نیست؟؟ “

خودم را از روی سینه‌اش بالا کشیدم. گونه‌ام را رساندم به چانه‌اش. زبر بود. حواسم نبود. داشت چه می‌گفت؟ دستم را روی گونه‌ام فشار می‌دهم. بی‌حواس، رسیده‌ام جلوی میز منشی.

  • ” قابل نداره. مهمون ما باشین، عزیزم. “

سرم را تکان می‌دهم و لبخند مریض و بی‌حسی می‌زنم. دکتر منشی را صدا می‌زند. کارت عابر بانک را به سختی از یکی از شکاف‌های تنگ کیف پول بیرون می‌کشم. ناخنم گیر می‌کند به لبه‌ی شکاف چرمی و از نیمه می‌شکند. چیزی از زیر سیبک گلویم تا انتهایی ترین نقطه‌ی حفره‌ی شکمم سقوط می‌کند. از درد هوا را از بینی تو می‌کشم. نفسم می‌گیرد. از لایه‌ی ترکِ میانِ شکاف، قرمزِکمرنگی داغ می‌شود به سطح ناخن. سرم را گرفت زیر شیر آب سرد و گفت:

  • ” باید بالا بیاری وگرنه باید بریم بیمارستان.”
  • ” نمی‌تونم.”

موهایم را کشید به سمت خودش. خودم را در آینه دیدم؛ رنگ پریده. غریبه. با چشم‌های متورم، قرمز و لب‌های کبود. سرم سنگین است. زبانم را روی لثه‌ام می‌کشم. بی‌حس است. پدر برگشت داخل حیاط. چشم‌هایش خیس بودند و در تاریکی برق می‌زدند. کنارم نشست. سکوت کردیم. سردم بود. ذهن من خالی بود و او دنبال کلمه می‌گشت. نمی‌توانست گرمم کند. از من سردتر بود. باید فکر می‌کردم چه کار کنم. بعد از گریه چه‌کار کنم. بعد از خشک شدن چشم‌هایم باید چه‌کار کنم. ولی ذهنم خالی بود. مثل یک خط صاف ممتد؛ بو..ق.. باید می‌رفتم فرودگاه برای خداحافظی. برای یک پایان خوش هالیوودی. یا برای بوسه‌ی آخر. یا برای آنکه دیر برسم و هواپیما پریده باشد. پدر آهی بکشد و من با ناامیدی تکیه بدهم به ستونی. ایستاده باشد پشت ستون؛ منتظر. با چمدانش جلو بیاید و من.. سرم را بالا گرفتم. پرسیدم:

  • ” چی گفت؟ “
  • ” مراقبت باشم. “
  • ” بر می‌گرده؟”

زل زد به نوک کفش‌هاش؛

  • ” نه”

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>