چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

روزهای دانشگاه

بازدید: 4,856

James-Thurber-1           جیمز توربر         ترجمه : طاهره دولت پور لاکه

 

تمام واحدهای درسی دیگر را که در دانشگاه برداشته بودم پاس کرده بودم اما هیچ وقت نمی توانستم گیاه شناسی را پاس کنم. دلیلش این بود که همه ی دانشجویان گیاه شناسی مجبور بودند چندین ساعت در هفته را در آزمایشگاه بگذرانند و با میکروسکوپ به سلول های گیاهی نگاه کنند و من هرگز نمی توانستم با میکروسکوپ ببینم. هرگز با میکروسکوپ سلولی ندیدم. این استادم را عصبانی می کرد. اطراف آزمایشگاه پرسه می زد و از پیشرفتی که همه ی بچه ها در کشیدن ساختار جالب سلول های گل داشتند راضی بود. تا این که به سراغ من آمد. فقط آن جا ایستاده بودم. می گفتم :” نمی توانم چیزی ببینم.” او با صبوری شروع می کرد به توضیح این مساله که چگونه همه می توانند با میکروسکوپ ببینند. اما همیشه در آخر عصبانی می شد و ادعا می کرد که من هم می توانم با میکروسکوپ ببینم اما فقط وانمود می کنم که نمی توانم. من به او می گفتم :”به هر حال این از زیبایی گلا کم می کنه”. او می گفت :”ما تو این واحد به زیبایی گلا کاری نداریم. ما فقط با چیزی سر و کار داریم که من بهش میگم مکانیک گلا”

من می گفتم :”خب من نمی تونم چیزی ببینم.” او می گفت :”یه بار دیگه امتحان کن.” و من چشمم را روی میکروسکوپ می گذاشتم و چیزی جز ماده ای شیری رنگ و کدر نمی دیدم – پدیده ای ناشی از تنظیم نبودن میکروسکوپ-

انتظار می رفت که حرکتی سریع و بی وقفه و منظم از سلول های گیاهی ببینم. به او می گفتم :” من چیزی می بینم که به نظر میاد یه عالمه شیر باشه.” او می گفت که این نتیجه ی خوب تنظیم نکردن میکروسکوپ است. بنابراین دوباره برای من یا برای خودش تنظیمش می کرد و من دوباره نگاه می کردم و شیر می دیدم.

نهایتا آن طور که آنان می گفتند پاس شدن من به تعویق افتاد و یک سال دیگر صبر کردم و امتحان کردم. (باید یکی از علوم زیستی را پاس می کردیم تا فارغ التحصیل شویم)

استاد مثل موزی که سیاه شده باشد از تعطیلات برگشته بود. چشمانش می درخشید و آماده بود که ساختار سلول های گیاهی را دوباره در کلاس هایش توضیح دهد. وقتی در اولین ساعت آزمایشگاه در ترم جدید مرا دید با خوشحالی گفت :”خب این دفه دیگه قراره سلولا رو ببینیم. نه؟”

گفتم :” بله آقا”. دانشجویان سمت راست و چپ و جلوی من داشتند سلول ها را می دیدند و از آن بدتر این بود که خیلی سریع تصویر آن را در دفترچه هایشان می کشیدند. البته من که چیزی ندیدم.

استاد عبوسانه به من گفت :” ما این میکروسکوپو با هر نوع تنظیماتی که برای بشر شناخته شده امتحان می کنیم. خدا شاهده این شیشه رو جوری تنظیم می کنم که تو بتونی باهاش سلول رو ببینی. وگرنه من تدریس رو کنار میذارم. تو این بیست و دو سال گیاه شناسی من…” ناگهان حرفش را قطع کرد. چون داشت مثل لیونل بارلیمور می لرزید و واقعا داشت تلاش می کرد تا به اعصابش مسلط باشد. سر و کله زدن با من انرژی زیادی از او گرفته بود.

ما با هر نوع تنظیماتی که برای بشر شناخته شده بود امتحان کردیم. چیزی جز سیاهی یا اجسام کدر شیری همیشگی دیدم و آن موقع در نهایت خوشحالی و تعجب مجموعه ای رنگارنگ از رگه ها و لکه ها و نقطه ها دیدم. خیلی سریع آن را کشیدم. استاد که متوجه فعالیتم شده بود از میز کناری نزدیک من آمد و لبخند زد. ابروهایش از امیدواری بالا رفته بود. به نقاشی سلول های من نگاه کرد. با صدایی جیغ مانند گفت :” این چیه؟” گفتم :” این چیزیه که من دیدم.”

فریاد زد :” ندیدی. ندیدی. ندیدی!”. کنترل اعصابش را از دست داده بود و به سمت میکروسکوپ خم شد. سرش را بالا آورد و فریاد زد :” این چشمته! لنزو جوری تنظیم کردی که بازتاب می کنه. چشمتو کشیدی!”

درس دیگری که دوست نداشتم اما به هر نحوی که توانستم پاس کنم اقتصاد بود. از کلاس گیاه شناسی مستقیم به کلاس اقتصاد رفتم که هیچ جوری در فهمیدن موضوعات به من کمکی نکرد. آن ها را با هم قاطی می کردم اما نه به اندازه ی دانشجوی دیگری که مستقیم از آزمایشگاه فیزیک به کلاس اقتصاد آمده بود. او در تیم فوتبال بود و بولنزیو نام داشت. در این زمان دانشگاه دولتی اوهایو یکی از بهترین تیم های فوتبال کشور را داشت و بولنزیو یکی از برجسته ترین ستاره های آن بود. برای این که واجد شرایط بازی کردن باشد برایش ضروری بود که درسش را ادامه دهد. کاری خیلی سخت. چون او اگر از گاو کند ذهن تر نبود باهوش تر هم نبود. بسیاری از استادانش آسان گیر بودند و به او کمک می کردند. هیچ کس بیشتر از استاد اقتصاد که مردی لاغر و خجالتی به نام باسوم بود به او در جواب دادن به سوالات یا پرسیدن سوالات آسان تر کمک نمی کرد. روزی وقتی در موضوع حمل و نقل و توزیع بودیم نوبت بولنزیو رسید که جواب دهد. استاد به او گفت :” یکی از راه های حمل و نقل را نام ببر.” نور امیدی در چشمان او نبود. استاد گفت :” هر راهی از حمل و نقل که شده” بولنزیو به او خیره شد. استاد ادامه داد :” یعنی هر ابزار آژانس یا روشی که برای رفتن از یک مکان به مکان دیگه”. بولنزیو ظاهر فردی را داشت که به دام افتاده باشد. استاد گفت :” تو می تونی از بین بخار، اسب یا ابزارهای الکتریکی انتخاب کنی. من راهی رو پیشنهاد می کنم که برای مسافرت های طولانی در طول زمین استفاده میشه.” سکوتی عمیق وجود داشت که همه از جمله بولنزیو و آقای باسوم را مضطرب کرده بود.

آقای باسوم ناگهان این سکوت را به روشی حیرت آور شکست. او با صدایی آرام گفت :” چو چو چو” و سریع قرمز شد.

او کل کلاس را با جذابیت برانداز کرد. همه ی ما خواسته ی آقای باسوم را داشتیم که بولنزیو باید پا به پای کلاس اقتصاد پیش برود چون تا بازی ایلیونواز که یکی از سخت ترین و مهم ترین بازی های فصل بود فقط یک هفته فرصت بود. بعضی از دانشجویان با صدای ارام ناله می کردند :” توو توو توو” . و همه ی ما برای دلگرم کردن بولنزیو به او نگاه کردیم. یک نفر به خوبی صدای لوکومتیوی که بخار را بیرون می دهد تقلید کرد. آقای باسوم خودش کمی از آن را اجرا کرد و با امیدواری گفت :” دینگ دونگ دینگ دونگ” بولنزیو، اکنون به زمین خیره شده بود و تلاش می کرد که فکر کند. پیشانی بزرگش چین خورده بود. دستان بزرگش را به هم می مالید و صورتش سرخ شده بود.

استاد پرسید :” آقای بولنزیو امسال چطور به کالج آمدید؟ چوف چ.ف چ.ف” بازیکن فوتبال گفت :” پدرم منو فرستاد.”

باسوم پرسید :” دیگه چی؟”

او با صدایی آرام و خشک که معلوم بود دست پاچه شده است گفت :” پذیرش گرفتم.”

باسوم گفت :” نه،  نه، اسم یه وسیله حمل و نقل نام ببر. با چی اومدی اینجا؟”

بولنزیو گفت :” قطار”

استاد گفت :” کاملا درسته. آقای ناگت حالا به ما می گی که…”

اگر در کلاس گیاه شناسی و اقتصاد به هر دلیلی مضطرب می شدم، کار در ورزشگاه بدتر بود (و مجبور بودم آن را پاس کنم تا فارغ التحصیل شوم)

اگر شنا کردن بلد نبودید مجبور بودید یاد بگیرید. من استخر شنا را دوست نداشتم، شنا کردن را دوست نداشتم و مربی شنا را دوست نداشتم و بعد از این همه سال هنوز هم دوست ندارم. هرگز شنا نکردم اما هر طور شده با دادن شماره ی خودم (۹۷۸) به دانشجوی دیگری که به جای من در استخر شنا کند ورزش را پاس کردم.

او جوانی بور،  آرام و مهربان بود و شماره ۴۷۳ بود و اگر تنبیه نمی شدیم به جای من با میکروسکوپ نگاه می کرد اما تنبیه می شدیم.

چیز دیگری که درمورد ورزش دوست نداشتم این بود که روزی که ثبت نام کردیم مجبورمان کردند لخت شویم. برایم غیر ممکن است که وقتی لختم و سوالات زیادی از من پرسیده می شود خوشحال باشم. باز هم از دانشجوی کشاورزی که قبل از من از او سوال پرسیده شده بود بهتر بودم. آنان از هر دانشجو می پرسیدند که در کدام کالج بود، یعنی کالج هنر، مهندسی، تجارت یا کشاورزی. استاد از جوان جلوی من ناگهان پرسید:”در کدام کالج هستی؟” او بی درنگ گفت :” دانشگاه دولتی اوهایو”

دانشجوی کشاورزی نبود اما یکی بود خیلی شبیه او که تصمیم داشت روزنامه نگاری بردارد تا شاید وقتی کشاورزی از رونق افتاد بتواند در روزنامه کار کند.

او حتما نمی فهمید که این خیلی شبیه این خواهد بود که صاف روی جعبه ابزار نجاری بیافتد. هاسکینزمناسب روزنامه نگاری نبود. آنقدر خجالتی بود که نمی توانست با کسی حرف بزند و نمی توانست از دستگاه تایپ استفاده کند اما ویراستار مقاله ی کالج او را برای طویله ی گاوها، غرفه ی اسب ها در نمایشگاه و به طور کلی بخش نگهداری از حیوانات تعیین کرده بود. به راستی که ضربه ی بزرگی بود چون نسبت به کالج هنرهای آزادی پنج برابر زمین و ده برابر بیشتر تخصیص قانون داشت. دانشجوی کشاورزی حیوانات را می شناخت اما با وجود این داستان هایش به کندی و بی رنگی نوشته می شد. تمام بعد از ظهر را برای یکی از آن ها وقت می گذاشت چون باید در دستگاه دنبال هر حرف می گشت. هر از گاهی مجبور بود از کسی کمک بگیرد تا حرف c وl را در دستگاه پیدا کند که برایش پیدا کردنشان سخت بود.

ویراستار در نهایت خیلی از دست کشاورز روزنامه نگار اذیت شده بود چون نوشته هایش خیلی کسل کننده بودند. یک روز به او گفت :” ببین هاسکینز، چرا ما تو نمایشگاه اسبا هیچ وقت چیز جالبی ازت نمی بینیم؟ اینجا ما تو این محوطه دویست راس اسب داریم. بیشتر از همه ی دانشگاهای غرب کانفرانس، به جز پروا و تو هنوز کار خاصی باهاشون نکردی. حالا برو به طویله ی اسبا و کار جالبی انجام بده.”

هاسکینز تلو تلو کنان رفت و بعد از حدود یک ساعت برگشت، گفت که چیزهایی برای ارایه دارد. ویراستار گفت :” خب زود شروعش کن، چیزی که مردم بخوننش.”

هاسکینز چند ساعت کار کرد و بعد برگه ای تایپ شده را روی میز گذاشت. داستانی دویست صفحه ای درمورد بیماری ای بود که بین اسب ها شایع شده بود. اولین جمله اش ساده اما جالب بود. این طور شروع می شد: “چه کسی متوجه روی اسب ها در ساختمان نگهداری از حیوانات شده است.”

دانشگاه اوهایو زمینش اهدایی بود بنابراین دو سال تمرینات نظامی اجباری بود. ما با تفنگ های اسپرینگ فیلد قدیمی تمرین کردیم و فنون جنگ را با وجود این که جنگ جهانی در آن زمان در جریان بود یاد گرفتیم. هر روز صبح ساعت دو هزاران دانشجوی سال اول و دوم در محوطه به صف در می آمدند و با ترشرویی از ساختمان قدیمی شیمی بالا می خزیدند. تمرین خوبی برای آن نوع از جنگ که در شیلو جریان داشت بود اما نه برای آن چه در اروپا می گذشت. بعضی از مردم باور داشتند که ثروت آلمانی ها پشتش است اما جرات گفتن آن را نداشتند وگرنه به عنوان جاسوسان آلمانی به زندان می افتادند. دوره ی تفکری تیره بود و من باور دارم که کاهش تحصیلات بالا در غرب میانه را نشان می داد.

به عنوان یک سرباز من به طور کلی هیچ وقت خوب نبودم. بیشتر دانشجویان دانشکده افسری سربازانی افسرده و بی تفاوت بودند اما من کلا خوب نبودم. یک بار ژنرال لیتلفیلد که فرمانده ی لشکر دانشجویان افسری بود در طول تمرینات رژیمی ناگهان جلوی من ظاهر شد و گفت :” تو مشکل اصلی این دانشگاهی” فکر می کنم منظورش این بود که نوع من مشکل اصلی دانشگاه بود اما منظور او خود من به شخصه بودم. در تمرینات حد وسط بودم، مطمئنا تا سال های بالاترم این چنین بودم. تا آن زمان من در کانفرانس غربی  از همه بیشتر تمرین کرده بودم چون در پایان هر سال تمرینات نظامی را مردود شده بودم و مجبور بودم تکرترش کنم. من تنها سال بالایی با لباس یونیفورم بودم. یونیفورمی که وقتی نو بود مرا شبیه مسئول راه آهن بین شهری می کرد و حالا که رنگ و رو رفته و تنگ بود مرا شبیه برت ویلیامرز در نقش پیش خدمتی اش می کرد. این موضوع بر اخلاقیات من تاثیر بدی داشت. من به دلیل تمرینات محض در مانورهای گروه کمی شگفت انگیز بودم.

روزی ژنرال لیتلفیلد گروه ما را از کل رژیم بیرون برد و با دادن حرکات پشت سر هم که ما به سرعت آن را اجرا کنیم گروه ما را قاطی کند، گروه های راست، گروه های چپ، گروه های راست به صف، گروه های راست نزدیک، گروه های چپ به صف و غیره. بعد از حدود سه دقیقه صد و نه مرد داشتند در یک جهت رژه می رفتند و من در خلاف جهت آن ها در زاویه ی چهل و پنج درجه تنهایی رژه می رفتم. ژنرال لیتلفیلد فریاد زد :” گروهان. ایست. اون مرد تنها کسیه که درست میره.” به خاطر موفقیتم تشویق شدم.

روز بعد ژنرال لیتلفیلد مرا به دفترش احضار کرد. وقتی رفتم داخل داشت با مگس کش مگس ها را می کشت. هر دو مدتی طولانی ساکت بودیم.

فکر نمی کنم که مرا به خاطر داشت یا یاداش باشد که چرا به دنبالم فرستاده بود، اما نمی خواست این را قبول کند. چند تا مگس دیگر را هم کشت و چشمانش را ریز می کرد و به آن ها نگاه می کرد. گفت :” دکمه ی کتت را ببند.” وقتی به کتم نگاه کردم فهمیدم که منظورش من بودم البته داشت به مگس نگاه می کرد. اما من آن جا ایستادم. یک مگس دیگر آمد تا روی برگه ای که جلوی ژنرال بود بنشیند و پاهای عقبی اش را به هم بمالد. ژنرال مگس کش را به آرامی برداشت. من با بی دقتی حرکت کردم و مگس فرار کرد. ژنرال داد زد :” تو آن را پراندی” و با جدیت به من نگاه می کرد. گفتم که متاسفم. با منطق سرد نظامی گفت :” این به شرایط کمکی نمیکنه.”

نمی دانستم به جز این که پیشنهاد دهم که چند مگس را به سمت میزش دنبال کنم چه کاری می توانم انجام دهم اما چیزی نگفتم. او از پنجره به اشکال دانشجوهای مختلط در دور دست که به کتابخانه می رفتند خیره شد. در نهایت به من گفت که می توانم بروم. من هم رفتم. یا نمی دانست که من کدام دانشجوی افسری هستم یا فراموش کرده بود که می خواست به من چه چیزی بگوید. شاید می خواست به خاطر این که مرا مشکل دانشگاه خطاب کرده بود معذرت خواهی کند یا شاید تصمیم داشت از من به خاطر تمرین معرکه ی دیروزم تعریف کند اما در آخرین دقیقه پشیمان شده بود. نمی دانم، بیشتر از این در موردش فکر نمی کنم.

——————————————————————————————————————————————————————————————

University Days

 by James Thurber

I passed all the other courses that I took at my university, but I could never pass botany. This was because all botany students had to spend several hours a week in a laboratory looking through a microscope at plant cells, and I could never see through a microscope. I never once saw a cell through a microscope. This used to enrage my instructor. He would wander around the laboratory pleased with the progress all the students were making in drawing the involved and, so I am told, interesting structure of flower cells, until he came to me. I would just be standing there. “I can’t see anything,” I would say. He would begin patiently enough, explaining how anybody can see through a microscope, but he would always end up in a fury, claiming that I could too see through a microscope but just pretended that I couldn’t. “It takes away from the beauty of flowers anyway,” I used to tell him. “We are not concerned with beauty in this course,” he would say. “We are concerned solely with what I may call the mechanics of flowers.” “Well,” I’d say, “I can’t see anything.” “Try it just once again,” he’d say, and I would put my eye to the microscope and see nothing at all, except now and again, a nebulous milky substance—a phenomenon of maladjustment. You were supposed to see a vivid, restless clockwork of sharply defined plant cells. “I see what looks like a lot of milk,” I would tell him. This, he claimed, was the result of my not having adjusted the microscope properly; so he would readjust it for me, or rather, for himself. And I would look again and see milk. I finally took a deferred pass, as they called it, and waited a year and tried again. (You had to pass one of the biological sciences or you couldn’t graduate.) The professor had come back from vacation brown as a berry, bright-eyed, and eager to explain cell-structure again to his classes. “Well,” he said to me, cheerily, when we met in the first laboratory hour of the semester, “we’re going to see cells this time, aren’t we?” “Yes, sir,” I said. Students to right of me and to left of me and in front of me were seeing cells; what’s more, they were quietly drawing pictures of them in their notebooks. Of course, I didn’t see anything. “We’ll try it,” the professor said to me, grimly, “with every adjustment of the microscope known to man. As God is my witness, I’ll arrange this glass so that you see cells through it or I’ll give up teaching. In twenty-two years of botany, I—” He cut off abruptly for he was beginning to quiver all over, like Lionel Barrymore, and he genuinely wished to hold onto his temper; his scenes with me had taken a great deal out of him. So we tried it with every adjustment of the microscope known to man. With only one of them did I see anything but blackness or the familiar lacteal opacity, and that time I saw, to my pleasure and amazement, a variegated constellation of flecks, specks, and dots. These I hastily drew. The instructor, noting my activity, came back from an adjoining desk, a smile on his lips and his eyebrows high in hope. He looked at my cell drawing. “What’s that?” he demanded, with a hint of a squeal in his voice. “That’s what I saw,” I said. “You didn’t, you didn’t, you didn’t!” he screamed, losing control of his temper instantly, and he bent over and squinted into the: microscope. His head snapped up. “That’s your eye!” he shouted. “You’ve fixed the lens so that it reflects! You’ve drawn your eye!” Another course that I didn’t like, but somehow managed to pass, was economics. I went to that class straight from the botany class, which didn’t help me any in understanding either subject. I used to get them mixed up. But not as mixed up as another student in my economics class who came there direct from a physics laboratory. He was a tackle on the football ball team, named Bolenciecwz. At that time Ohio State University had one of the best football teams in the country, and Bolenciecwz was one of its outstanding stars. In order to be eligible to play it was necessary for him to keep up in his studies, a very difficult matter, for while he was not dumber than an ox he was not any smarter. Most of his professors were lenient and helped him along. None gave him more hints, in answering questions, or asked him simpler ones than the economics professor, a thin, timid man named Bassum. One day when we were on the subject of transportation and distribution, it came Bolenciecwz’s turn to answer a question. “Name one means of transportation,” the professor said to him. No light came into the big tackle’s eyes. “Just any means of transportation,” said the professor. Bolenciecwz sat staring at him. “That is,” pursued the professor, “any medium, agency, or method of going from one place to another.” Bolenciecwz had the look of a man who is being led into a trap. “You may choose among steam, horse-drawn, or electrically propelled vehicles,” said the instructor. “I might suggest the one which we commonly take in making long journeys across land.” There was a profound silence in which everybody stirred uneasily, including Bolenciecwz and Mr. Bassum. Mr. Bassum abruptly broke this silence in an amazing manner. “Choo-choo-choo,” he said, in a low voice, and turned instantly scarlet. He glanced appealingly around the room. All of us, of course, shared Mr. Bassum’s desire that Bolenciecwz should stay abreast of the class in economics, for the Illinois game, one of the hardest and most important of the season, was only a week off. “Toot, toot, too-toooooootf” some student with a deep voice moaned, and we all looked encouragingly at Bolenciecwz. Somebody else gave a fine

imitation of a locomotive letting off steam. Mr. Bassum himself rounded off the little show. “Ding, dong, ding, dong,” he said, hopefully. Bolenciecwz was staring at the floor now, trying to think, his great brow furrowed, his huge hands rubbing together, his face red. “How did you come to college this year, Mr. Bolenciecwz?” asked the professor. “Chuffa chuffa, chuffa chuffa.” “M’father sent me,” said the football player. “What on?” asked Bassum. “I git an ‘lowance,” said the tackle, in a low, husky voice, obviously embarrassed. “No, no,” said Bassum. “Name a means of transportation. What did you ride here on?” “Train,” said Bolenciecwz. “Quite right,” said the professor. “Now, Mr. Nugent, will you tell us—” If I went through anguish in botany and economics—for different reasons—gymnasium work was even worse. I don’t even like to think about it. They wouldn’t let you play games or join in the exercises with your glasses on and I couldn’t see with mine off. I bumped into professors, horizontal bars, agricultural students, and swinging iron rings. Not being able to see, I could take it but I couldn’t dish it out. Also, in order to pass gymnasium (and you had to pass it to graduate) you had to learn to swim if you didn’t know how. I didn’t like the swimming pool, I didn’t like swimming, and I didn’t like the swimming instructor, and after all these years I still don’t. I never swam but I passed my gym work anyway, by having another student give my gymnasium number (978) and swim across the pool in my place. He was a quiet, amiable blonde youth, number 473, and he would have seen through a microscope for me if we could have got away with it, but we couldn’t get away with it. Another thing I didn’t like about gymnasium work was that they made you strip the day you registered. It is impossible for me to be happy when I am stripped and being asked a lot of questions. Still, I did better than a lanky agricultural student who was cross examined just before I was. They asked each student what college he was in—that is, whether Arts, Engineering, Commerce, or Agriculture. “What college are you in?” the instructor snapped at the youth in front of me. “Ohio State University,” he said promptly. It wasn’t that agricultural student but it was another a whole lot like him who decided to take up journalism, possibly on the ground that when farming went to hell he could fall back on newspaper work. He didn’t realize, of course, that that would be very much like falling back full-length on a kit of carpenter’s tools. Haskins didn’t seem cut out for journalism, being too embarrassed to talk to anybody and unable to use a typewriter, but the editor of the college paper assigned him to the cow barns, the sheep house, the horse pavilion, and the animal husbandry department generally. This was a genuinely big “beat,” for it took up five times as much ground and got ten times as great a legislative appropriation as the College of Liberal Arts. The agricultural student knew animals, but nevertheless his stories were dull and colorlessly written. He took all afternoon on each of them, because he had to hunt for each letter on the typewriter. Once in a while he had to ask somebody to help him hunt. “C” and “L,” in particular, were hard letters for him to find. His editor finally got pretty much annoyed at the farmer-journalist because his pieces were so uninteresting. “See here, Haskins,” he snapped at him one day, “why is it we never have anything hot from you on the horse pavilion? Here we have two hundred head of horses on this campus—more than any other university in the Western Conference except Purdue—and yet you never get any real low-down on them. Now shoot over to the horse barns and dig up something lively.” Haskins shambled out and came back in about an hour; he said he had something. “Well, start it off snappily,” said the editor. “Something people will read.” Haskins set to work and in a couple of hours brought a sheet of typewritten paper to the desk; it was a two-hundred word story about some disease that had broken out among the horses. Its opening sentence was simple but arresting. It read: “Who has noticed the sores on the tops of the horses in the animal husbandry building?” Ohio State was a land grant university and therefore two years of military drill was compulsory. We drilled with old Springfield rifles and studied the tactics of the Civil War even though the World War was going on at the time. At II o’clock each morning thousands of freshmen and sophomores used to deploy over the campus, moodily creeping up on the old chemistry building. It was good training for the kind of warfare that was waged at Shiloh but it had no connection with what was going on in Europe. Some people used to think there was German money behind it, but they didn’t dare say so or they would have been thrown in jail as German spies. It was a period of muddy thought and marked, I believe, the decline of higher education in the Middle West.  As a soldier I was never any good at all. Most of the cadets were glumly indifferent soldiers, but I was no good at all. Once General Littlefield, who was commandant of the cadet corps, popped up in front of me during regimental drill and snapped, “You are the main trouble with this university!” I think he meant that my type was the main trouble with the university but he may have meant me individually. I was mediocre at drill, certainly that is, until my senior year. By that time I had drilled longer than anybody else in the Western Conference, having failed at military at the end of each preceding year so that I had to do it all over again. I was the only senior still in uniform. The uniform which, when new, had made me look like an interurban railway conductor, now that it had become faded and too tight, made me look like Bert Williams in his bell-boy act. This had a definitely bad effect on my morale. Even so, I had become by sheer practice little short of wonderful at squad maneuvers. One day General Littlefield picked our company out of the whole regiment and tried to get it mixed up by putting it through one movement after another as fast as we could execute them: squads right, squads left, squads on right into line, squads right about, squads left front into line, etc. In about three minutes one hundred and nine men were marching in one direction and I was marching away from them at an angle of forty-five degrees, all alone. “Company, halt!” shouted General Littlefield, “That man is the only man who has it right!” I was made a corporal for my achievement. The next day General Littlefield summoned me to his office. He was swatting flies when I went in. I was silent and he was silent too, for a long time. I don’t think he remembered me or why he had sent for me, but he didn’t want to admit it. He swatted some more flies, keeping his eyes on them narrowly before he let go with the swatter. “Button up your coat!” he snapped. Looking back on it now I can see that he meant me although he was looking at a fly, but I just stood there. Another fly came to rest on a paper in front of the general and began rubbing its hind legs together. The general lifted the swatter cautiously. I moved restlessly and the fly flew away. “You startled him!” barked General Littlefield, looking at me severely. I said I was sorry. “That won’t help the situation!” snapped the General, with cold military logic. I didn’t see what I could do except offer to chase some more flies toward his desk, but I didn’t say anything. He stared out the window at the faraway figures of coeds crossing the campus toward the library.  Finally, he told me I could go. So I went. He either didn’t know which cadet I was or else he forgot what he wanted to see me about. It may have been that he wished to apologize for having called me the main trouble with the university; or maybe he had decided to compliment me on my brilliant drilling of the day before and then at the last minute decided not to. I don’t know. I don’t think about it much anymore.

همچنین ببینید

nahani

“اگر بگشایم در باد” ، “رها کردن شهری…” و “تلگراف خانه”

   ترجمه : مجتبی نهانی    از سه شاعر جریان غریب ترکیه           اورهان ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>