چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

ریشه

بازدید: 4,434

saba.tavakoli            صبا توکلی

 

پیراهنم را در می آورم و روی تخت دراز می کشم. دستم را به جای بالش تا می کنم زیر سرم. چشم می چرخانم روی جزئیات دستگاه کنار تخت. شبیه دستگاه دندانپزشکی ست. یک صفحه کوچک که درجه را نشان می دهد، شاید درجه حرارت را و یک تیغه فلزی مثل دریل. دستم را می گذارم روی برجستگی بالای سینه ام و با نوک انگشت لمسش می کنم. نور لامپ آویزان از سقف چشمم را می زند. پلکم را می بندم. سرم میرود نزدیک سقف. چشمم را باز می کنم. سرم می افتد روی تخت. میترسم دوباره چشمهایم را ببندم. میگذارم تیزی نور لامپ فرو برود در چشمم.  چقدر از این حال بدم می آید. اتاق دور می خورد و بوی تنت، بوی ریشه موهایت میپیچد توی سرم. چند بار پشت سرهم هوا را از دماغم بیرون می دهم تا عطرت را پس بزنم. غلیظ تر می شود. بیشتر جان می گیرد. انگار همینجا روی تخت خوابیده ای، دستت را روی پوستم می کشی و داستان نیمه کاره ات را برایم میخوانی. گرم و پرشور. مثل آخرین بار که دیدمت. بین چند نفر از مهمانها نشسته بودی. دستهایت را در هوا تکان می دادی و  با حرارت و کمی پریشانی برایشان از آخرین رمانت حرف می زدی و هر از گاه برای دوربینی که در چشمت فلش می زد، لبخند می زدی. مهسا دستم را گرفت و آرام از بین شلوغی راه را باز کرد و کنارت ایستاد.

  • محمود جان، ندادوست جدیدمه. همه ی داستانهات رو خونده و خودش هم یه چیزایی می نویسه.

سلام کردم. کتاب را به سمتت گرفتم.

  • چقدر خوشحالم که از نزدیک میبینمتون. ممکنه این کتاب رو برام امضا کنید؟

جوابم را ندادی. اصلا صدایم را نشنیدی. حتما سرت گیج رفته بود که چشمهایت را اینطور روی هم فشار دادی. گره کراواتت را شل کردی و سنگینی گردنت را انداختی روی پشتی صندلی. حواست پرت بود. مثل اولین بار که دیدمت. یادم هست که برایت از نوشته های پراکنده ام حرف می زدم، از اینکه چقدر نوشتن را دوست دارم، اما تو حواست رفته بود  به خال گوشتی بالای سینه ام.  یقه لباسم را بالا کشیده بودم. هر بار نگاهم بهت می افتاد میدیدم که به خال نگاه می کنی. وقتی حواسم نبود هم همینطور. خودت گفتی. همان روز که کنارم دراز کشیده بودی و با خال ور می رفتی برایم تعریف کردی. گفتی از همان بار اول که مرا دیدی، فکر نوشتن داستان جدیدی به ذهنت رسیده. چرخیدی روی سینه ام. خال را بین لبهایت گرفتی و فشار دادی. دلم ضعف رفت. خندیدم. خودم را تصور کردم که لا به لای صفحات داستانت جان می گیرم.

صدای چرخاندن دستگیره در برمی گرداندم به این اتاق تو در تو ی سرد. نور لامپ دوباره خیره میشود در چشمم.  خطوط روی دیوار به هم نزدیک و از هم دور می شوند. مردی پشت در ایستاده و با زنی که به من نوبت داده بود حرف می زند. دستم را  از زیر سرم بیرون میکشم. خواب رفته. گز گز می کند. سرم ول می شود روی تخت. شبیه همان زنی که روی دیوار دفترکارت، خودش را ول داده روی مبل سیاه. سینه ها و رانهایش را در ملحفه ای قرمز پیچیده و از صورتش فقط چشمهایی نگران و لبهایی نیمه باز شبیه حفره ای کوچک پیداست. بار اول که روی به روی تابلو ایستادم، آنقدر محو تماشای پیچ و خم بدن برهنه ی زن شده بودم که نفهمیدم کی آمدی پشت سرم.  مو هایم را از روی شانه ام کنار زدی و  پرسیدی:

  • می دونی چرا اینقدر زیبا به نظر می رسه؟
  • نه
  • چون زییابییش رو صرف هنر کرده. تو هم می تونی همین قدر زیبا به نظر برسی.

عطرت را کشیدم توی ریه هایم و خال گوشتی بالای سینه ام را خاراندم. هر وقت خیالات به سرم می زند خارش خفیفی می گیرد. اتاق سرد است. پایم را جمع می کنم توی شکمم. نمی دانم چقدر دیگر باید منتظر بمانم؟ با این دستگاه چه کار می کنند؟ حتما میله دریل مانندش را فرو می کنند توی گوشتم. می ترسم. پوست گوشه لبم را با ناخن می کنم. در باز می شود و مرد روی صندلی کنار تخت می نشیند. خال را با یک انبر کوچک می گیرد و تکان می دهد.

  • خال قشنگیه.

لبخند زدم.

  • ظاهرش نشون نمی ده. یه خال گوشتی سطحی به نظر میاد ولی ریشه ش خیلی عمیقه.

عمیق بود؟ داشتم خودم را گول می زدم. مگر نه اینکه در خیالاتم فرو رفته بود؟  مگر نه اینکه در ذهنم ریشه دوانده بود این وسوسه ی لعنتی که تو به  به جانم انداخته بودی. خیال خام خوشبختی زنی که داستانی عاشقانه به او تقدیم شده است. اصلاً  برای او نوشته شده. جلوی تابلوی آن زن راه می رفتم. عریان می شدم، می بوسیدمت و تو در گوشم می خواندی. سطر به سطر. کلمه به کلمه. حرف به حرف. ریشه می دواندیم. من در قصه تو. تو در ذهن من.

نه اینکه راحت خواسته باشم. نه اینکه کلنجار نرفته باشم. نه اینکه نه نگفته باشم به خاطر خودم. به خاطر مهسا. اما حالا فکر کردن به همه ی اینها چه فایده ای داشت؟ چه فرق می کرد که یادم بماند یا نه آن روز را که خواسته بودم دست بکشی. که با طعنه گفته بودم:

– پس تو هنرت رو اینطوری خلق می کنی!! مهسا می دونه شوهر نویسنده ش داستانهای عاشقانه ش رو چه جوری می نویسه؟

که پکی به سیگار زدی و گفتی:

–  هر چیزی با ارزشی قربانی داره. هنر هم قربانی های خودش رو می خواد. فکر می کنی داستانها چه طور نوشته میشن؟ نقاشی ها چه طور کشیده میشن؟ شعرها چه طور گفته میشن؟ از یه الهام. از یه حس که مدام بهت انگیزه بده. تو فکر می کنی داری خودت رو فدای داستان من می کنی. ولی در واقع من می خوام بهت شانس این رو بدم به جای اینکه بدنت رو صرف یک رابطه معمولی عامیانه کنی و با یک مرد بخوابی بدون اینکه معنای خاصی توش وجود داشته باشه، خودت رو قربانی هنر کنی. هر آدمی تو زندگیش قربانی میشه و چی بهتر از قربانی هنر شدن.

چه فرق می کرد که ته دلم خالی شده بود. که پایم سریده بود و نمی خواستم این را بفهمی. که می گفتم نه اما خودم را می دیم که لای دندنهای سفیدت گیر افتاده ام. که حال طعمه گیر کرده در تار عنکبوتی را داشتم که با دستهای خودش دور تنش تار می پیچید. که داستان تو باید نوشته میشد.  که این داستان باید مال من میشد. حالا دیگر چه فرق می کرد که صفحه اول داستان نوشته باشی “تقدیم به مهسای عزیزم” یا هرکس دیگر.

– حیفه. شاید بد جور شه.

– چی؟

صورتش را جلو می آورد و دقیق تر نگاه می کند.

– حیفه اگه برش داری جای گودیش خالی می مونه. درست بالای سینه ت. می تونم به جای برداشتن کل خال و سوزوندن ریشه هاش یه کار دیگه بکنم. میتونم فعلا سطح روی خال رو بردارم اما به ریشه هاش دست نزنم. اگه تا چند وقت دیگه دوباره رشد کرد اونوقت بیا کامل از ریشه درش بیار. اینطوری شانس این رو داری که جای گودیش رو تنت نمونه.

یک نفس عمیق می کشم و نیم خیز می شوم. بدنم را تکیه می دهم به دستم. عکس سینه هایم می افتد در  آینه ی روبه روی تخت. ناخنم رو می اندازم زیر خال و با حرص تکانش می دهم.

  • نه بودنش بیشتر از جای خالیش اذیتم می کنه.
  • تصمیم با خودته. اگه می خوای از ریشه برش داری باید آمپول بی حسی بزنم.

سوزن تا نزدیک استخوان سینه ام فرو می رود. جایش می سوزد.

  • چند دقیقه طول می کشه تا آمپول بی حسی اثر کنه.
  • خیلی زود.

چشمهایم را می بندم. انگشتم را می برم سمت خال. فشارش میدهم. چیزی حس نمی کنم. دستگاه با صدای قژ قژ روشن می شود. درجه حرارت تکان می خورد. تیغه را  به قفسه سینه ام نزدیک می کند. بوی گوشت سوخته می پیچد توی اتاق. نزدیک می شوی. کنارم می ایستی.  دستت را از پشت گردنم رد می کنی و آرام با سرانگشت لای موهایم می خزی. تیزی دندانت پوستم را لمس می کند.گردنم را عقب می کشم. توی آینه خودم را می بینم. چشمهایی نگران و لبهایی نیمه باز. برهنه.پیچیده در ملحفه ای پر از خون. با حفره ای بالای سینه.

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۴ دیدگاه

  1. زیبا و دلنشین
    نثر نوشتارتان به دل می نشیند .
    موفق باشید

  2. بسیار زیبا و پر از معنى
    عاشق این جمله شدم:
    خودم را تصور کردم که لا به لاى صفحات داستانت جان میگیرم،

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>