چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

زبان سرخ

بازدید: 2,085

جعفر توزنده          جعفر توزنده جانی

زبان سرخ سر سبز را می‌دهد بر باد. زبان که سرخ شود سر که سبز باشد معلوم است چه اتفافی می‌افتد سری که سبز شده و نباشد معلوم است چه اتفاقی می‌افتد اما سر کی سبز می‌شود. سر که سبز نیست. سر چه رنگی است؟ معلوم است بستگی به پوست صورت  و رنگ موها دارد.موهای مشکی موهای طلایی موهای جو گندمی. جو گندمی هم عجب اصطلاحی است یعنی نه جو است و نه گندم . موهایی که نه سیاه است و نه هنوز سفید سفیدِ شده است را باید اسمش را جو گندمی گذاشت.

زبان سرخ سرسبز را بر باد می‌دهد. وقتی صبح از خواب بیدار شدم و زبان را به عادت همیشگی در آینه نگاه کردم دیدم دیگر حسابی سرخ شده. به رنگ خون .مدتها بود عادت شده بود که صبح اول وقت وقتی می‌خواهم بروم سر کارم زبان سرخم را در آینه نگاه کنم. نمی‌خواستم به روزی برسم که سرخ شده٬ وقتی سرخ شود سرسبز را مرا می‌دهد بر باد. از دست دادن سر خیلی مشکل است .گفته بودند باید مواظب زبانم باشم. زبانم که سرخ شود سر سبز را از دست می ‌دهم .از همان دوران کودکی یادم داده بودند که مواظب زبانم باشم. گفته بودند زبان سرخ بد است. پرسیده بودم الان که زبان من سرخ هست. گفته بودند این اندازه سرخی عادی است نباید بگذاری بیشتر از این شود. اول نمی‌دانستم سرخی چه اندازه‌ ای بد است. خیلی‌ها مثل من نمی‌دانستند سرخی زبان چه اندازه‌ای بد است. زبان که خودش به اندازه کافی سرخ هست. بعد برایمان معیار انتخاب کردند.  در واقع برای زبان دارها مشخص کردند سرخی زبان تا چه حد باشد. کافی بود تکه پلاستیک کوچک را روی زبان بگذاری تا درجه سرخی اش معلوم شود. اگر سرخی زبان خیلی زیاد بود شروع می کرد به سفید شدن. این خودش هنر بزرگی بود که بزرگان به کار برده بودند. کسی نمی‌دانست چه کسی آن را اختراع کرده. می‌‌گفتند آن را پسر پدری که زبانش از حد معمول فراتر رفته و سر سبزش را بر باد داده بود آن را اختراع کرده بود. او که دیده بود پدرش به چه سرنوشتی دچار شده است برای این که این اتفاق برایش نیفتد به فکر چاره کار افتاده بود. او هم مثل بقیه عادت داشت صبح ها که از خواب بر می‌خیرد زبانش را در بیاورد  ودر آینه زبان را نگاه کند اما خوب خیلی‌ها هستند که دچار کور  رنگی هستند. رنگها را نه این که تشخیص ندهد، درست تشخیص نمی‌دهند یعنی مثلا نمی‌دانند همین رنگ سرخ چه اندازه‌ای از آن سرخ پر رنگ یا کم رنگ است به فکر افتاد وسیله‌ای اسختراع کند تا برای خودش و دیگران مفید باشد. بعد از مدتها روی مواد مختلف کار کردن به ماده جدیدی دست پیدا کرد. اختراع پلاستیک کوچک مشخص کننده سرخ رنگی زبان اینچنین  درست شد. البته شاید این یک داستان باشد اما در هر صورتی جوابی بود برای آنهایی که از راز درست شدن این تکه پلاستیک بی خبر بودند. این داستان بعدا چنان قوت گرفت که در نسل‌های بعدی حتی آنهایی که راز این ماده را در دست داشتن نمی‌دانستند درست هست یا نیست. اما اینجا مهم نیست. مهم این است که این تکه پلاستیک سر خیلی‌ها را نجات داده بود. یعنی تا دیده بودند زبان سرخشان از حد معمول سرختر شده خودشان را به اولین دکتر می‌رساندند  معالجه می ‌کردند. آن روز هم جلو آینه ایستادم و دیدم چگونه زبان از حد معمولی سرختر شده. تصمیم گرفتم خودم را به اولین دکتر سر راه برسانم. یک لحظه خیال کردم از بس از سرخ شدن بیش از اندازه زبان ترسیده‌ام و دچار توهم سرخ نشدن شده‌ام. فوری رفتم پلاستیک زبان دان همسرم را گرفتم. پلاستیک خودم گم شده بود. وقتی برای گرفتن المثنی مراجعه کردم گفته بودند باید صبر کنم تا مقامات پرس و جو کنند که آیا واقعا گم شده یا عمدا گمش کرده ام. تعجب کردم مقامات چطور خیال می‌کنند من این تکه پلاستیک حیات بخش را گم بکنم. اما مقامات گفتند مقررات مقررات است و باید کمی صبر کنم.

برای اطمینان از سرخ شدن بیش از حد زبان پلاستیک زبان دان همسرم را گرفتم و روی زبانم گذاشت. پلاستیک بالافاصه سفید شد. آنقدر سفید شد بود که بعد به زحمت سرخ شد. همسرم ترسید که خراب شده باشد و گفت این کار خطرناک است ممکن است درست جواب ندهد. بنابر این قرار شد بعد از دکتر رفتن من پلاستیک زبان دان او را به اداره مربوطه ببرم و بدهم چک کنند اما قبل از آن مهمتر از همه زبان بیش از حد سرخ شده من بود. فوری لباس پوشیدم. همسرم زودتر از من آماده شد و فوری رفت پایین ماشین را از پارکنیگ در بیاورد. هر چقدر اصرار کردم خودم این کار را می‌کنم فایده‌‌ای نداشت. گفت من باید قبل از هر چیز به فکر زبانم باشم و قبل از این که سرم را از دست بدهم مواظب باشم.

فوری به اولین دکتر رفتم .دکتر بعد از معاینه مقدری دارو نوشت و گفت باید داروها را سر ساعت بخورم. از زبان هم تا مدتی استفاده نکنم اگر سرخی از بین رفت که رفت اگر نرفت باید خودم را به بیمارستان معرفی کنم تا جراحی‌اش کنند.

دو روز بعد وضع زبانم بدتر شد. التهاب کرده بود و سرخی  بیش از اندازه‌ای پیدا کرده بود. وقتی در آینه نگاه کردم دیدم سرخی زبان به صورت هم زده است. ناچار به بیمارستان شهر مراجعه کردم. فوری بستری شدم و طی یک عمل چند ساعته زبانم را از دهان کندند . حتی نگذاشتند به آن نگاهی بیندازم. زبان سرخ شده را در اولین فرصت در کوره بیمارستان سوازندند . خاکسترهای آن را هم در چاه های پایین شهر ریختند تا به دیگران سرایت نکند.

حالا من هم مثل خیلی از دیگر مردم زبان ندارم و مجبورم برای بیان خواسته‌هایم از ایما و اشاره استفاده کنم .اوایل این کار خیلی سخت بود .ایما و اشاره‌های دست فقط می‌توانست بگوید احتیاجات اولیه‌ام چیست. نمی‌توانست احساسات درونم را بیان کند. ناچار شدم از نوشتن استفاده کنم اوایل خیال می‌کردم فقط با چند جمله می‌توانم هرچه در دل دارم بگویم .اما دیدم چقدر این کار سخت است .ناچار شدم بنویسم و بنویسم .بخوانم و بخوانم. حالا در این کار خیلی مهارت پیدا کرده‌ام .آنقدر ماهر شده‌ام که می‌توانم داستان‌های زیادی بنویسم. من نویسنده‌ شده‌ام.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>