پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

زرنگاری

بازدید: 1,249

مرجان عالیشاهی            مرجان عالیشاهی

 

زنگاری

گِلم را از پای درخت‌های گردو برداشته بودند. کجا سرشته بودند را خودم فکر می‌کنم در ملکوت.  نه اینکه حضرت آدم باشم و از ازل دوام آورده‌ باشم تا حالا، نه. فکر کن، وقتی آدم هبوط کرده، افتاده توی کوه‌های سرچشمه، زیر درخت‌های گردو نشسته و هی چپق کشیده و فکر کرده به فردوس برین که جایش بوده است. ناگهان آبراه‌ها رنگی شده، رسوب کف رودها آبی‌رنگ شده، خاک کوه‌ها زنگاری بسته است. این همان دوره‌ای است که آدم هنوز نتوانسته بود حوا را ببخشد و با خودش ور می‌رفت…

من حاصل عشق‌بازی آدم با خودش هستم. بوی خاک زنگاری می‌دهم، بوی شور اسپرم اجدادم را. اجدادی که لمیده زیر تنۀ کلفت گردو در پناه شاخه‌‌ها خودشان را خالی می‌کردند، همۀ سال به غیر از زمستان… زنان استخوانی ایل از همان اولش هم افسردگی مزمن داشتند. بس که از خودشان پرسیده بودند، “از کجا آمده‌ام، آمدنم بهر چه بود؟ به کجا می‌روم؟ آخر ننمایی وطنم”…  زمستان هم که اجدادم مجبور بودند کوهستان را رها کنند و به صحرا بروند پناهی جز آغوش سرد زنان خود نداشتند. این شد که من شدم…

یکی از همان زمستان‌ها مهندس‌ انتظام معدن مس سرچشمه را درست پای گردوهای اجداد من کشف کرد و مهندس‌های انگلیسی و کره‌ای سرازیر شدند توی دامن زاگرس. کلک درخت‌ها تا شعاع چندکیلومتری کنده شد. اجداد من که بهار برگشتند به کوهستان دیگر نه درخت گردویی بود و نه دل و دماغی برای تنها ماندن. رفتند سراغ زنان خود و بهشت را فراموش کردند. همان وقت‌ها بود که یک گوی آتشین افتاد توی بغلشان. اسمش را گذاشته بودند عشق. نگهش می‌داشتند تا وقتی که تنِ گلی‌شان آنقدر داغ می‌شد که می‌پخت و آنقدر می‌پخت که ممکن بود پودر شود، آنوقت پرتابش می‌کردند توی بغل معشوقشان تا تن معشوق تاول می‌زد و تحملش تمام می‌شد او هم پرتابش می‌کرد سمت عاشق و داد می‌زد: «عشقِ چی؟ کشکِ چی؟ این گوی مسی همون آتشی‌ست که وعده شده در جهنم توی ماتحتمان فرو کنند و از حلقمان درآورند…»  عاشق هم می‌گفت: «”که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت”…»

فردای همان شبی که کنار برج آزادی بعد از چند سال دوری هما را دیدم، چند متر گل نشست روی تنم. اول بوی خاک باران‌زده را فهمیدم و بعد بوی ترش مس را… هر چه بیشتر عرق کردم پنجه‌هایم بیشتر در گل فرو رفت. گل به تنم و دست و بالم نمی‌چسبید.  خیال کردم در گور خوابیده‌ام و این همان خاک و گلی است که روی تنم ریخته شده است…

بعد از بودن با معشوق آدم می‌تواند با خیال راحت سوت‌زنان در گور خودش بخوابد و بمیرد و دنیا و هیچ چیز دنیا به فلانش هم نباشد. اما من زنده هستم و این تودۀ گل همان معدنی است که وجب به وجب  غرب و جنوب غرب کرمان را دنبالش گشته بودم و نیافته بودم تا سرم خورد به طاق تونلی که همه دوران نوجوانی دزدانه به آنجا می‌رفتیم و خاله بازی می‌کردیم من و هما… من مطمئن بودم این معدن آنقدر غنی هست که بتوانم باقی عمرم را با هما خوش و خرم زندگی کنم.  رگه‌هایی که پیدا کردم، پرچم ایران را آنجا برافراشتم و کت و شلوار ‌پوشیدم و زیر پرچم ایران عکس گرفتم. غافل از اینکه دورۀ این بورژوبازی‌ها خیلی وقت است که گذشته.

هیچ رشته کوهی در جهان مثل زاگرس دریادل نیست و من الان توی دلش هستم که نمی‌توانم نفس بکشم، که نمی‌توانم تکان بخورم که نمی توانم چیزی ببینم که نمی‌توانم حرف بزنم…

گفت: «این مملکت جایی برای موندن نیست. بعد از این­همه درس خوندن خر هم حسابت نمی‌کنند. اون معدن متروکه است. چیزی نداره. داشته باشه، چون نزدیک معدن سرچشمه ست خودشون میان سراغش… از این معدن برای تو آبی گرم نمیشه یا فعلا گرم نمیشه. تو هم بیا تا بریم…» ترسیدم و از زیر بار عشق در رفتم و وصال معشوق را گذاشتم برای روحم که امیدوار بودم بار گناه اجدادم نیفتد به گردنش. هما هنوز عاشقم بود. کنار برج آزادی عکس یادگاری گرفتیم. نگاهم کرد و گریه کرد. باید با او می‌رفتم. نباید می­آمدم اینجا. این معدن اگر چیز دندان­گیری داشت مهندس­های کره­ای که کوچکِ محیط زیست نبودند، راضیشان می­کردند و هنوز من نبودم که دمار از روزگار این کوه و کمر در می­آوردند..

چه کسی گفته بود سهراب نانش را از زیر سنگ هم که شده درمی­آورد؟ یادم نمی­آید. آمدم که نانم را از دل کوه­ها دربیاورم. کوه­هایی که هفت پشتم هم چیزی از آن­ عایدشان نشده بود به جز تفکر و حسرت. حسرت بهشت. بهشت از دست رفته…

خاک بر سر شدم. زیر خاک مدفون شدم. زیر کوه… «الهی سهرابووو بری زیر ماشین…» کی نفرینم کرده بود؟ هما؟ هما نفرین نمی­کند، فقط گریه می­کند. اگر اینجا فرو نرفته بودم بالاخره یک روز می­رفتم پیش هما. دست پُر می­فتم. با نان چند نسل بعد از خودم می­رفتم. می­رفتم بهشت دنیا را پیدا می­کردم و با هما حسرت­ اجدادم را از دل برمی­داشتم. آخ که نشد…

بعد از مرگ در فردوس برینی که اجدادم از فراغش سال‌ها افسرده شدند و چپق کشیدند، منتظر هما می‌مانم، اگر راهم بدهند. اگر گناه عاشق کردن او بگذارد. اگر خدا بگذرد از من… با او خوابیده بودم که گفته بود عشق جدا است از مساله جنسی. ناگهان نیمه عریان فرار کردم به سمت در خروجی. مرا ربود و گفت: «خره، گناه من چیه که آدم زرتی حوا را نبخشید..» گفتم: «اجدادم جایی داشتند که با خودشون عشق‌بازی کنند، من ندارم…» گفت: «نمی‌دونی ملال گذشته و رنج آینده یعنی چی.» گفتم: «من حاصل همین ملال و رنجم…»

باید هوا بارانی باشد. گزارش هواشناسی را صبح که دیدم، نوشته بود جنوب غرب کرمان رگبار پراکنده…رگبار که بگیرد کوه را می‌شوید و می‌ریزد توی تونل معدن. تونل قدیمی است. بیشتر از چهل سال سقفش مقاومت کرده. تونل؟ تونل خراب شده است روی سر من. من نبودم. رضا هم بود. کارگرها هم بودند… «سهرابووو الهی بری زیر ماشین» این صدای مادرم بود. نفرین مادرم… زن افسردۀ ایل که تحمل دعواهای من و رضا را نداشت… من می­زدم که نفرین می­شدم. من همیشه رضا را می­زدم. دست خودم نبود. زورم زیاد بود.  «یه روز تو این بچه رو می­کشی» رضا را کشتم. رضا داد زد: «آخ، کاکا سهراب بپا» نپاییدم و هنوز سرم را نچرخانده بودم که جهانم تاریک شد و تاریک ماند. نه چشم باز کرده­ام و نه لب. فقط می­فهمم که زنده­ام… زنده­ام؟ نه من مرده­ام، فقط کنار اجدادم نیستم. در سیاهی گور درمانده و گرفتار شده­ام.  مهندس‌های کره‌ای این روستا را همین طور رها کردند برای من تا یک روز به دنیا بیایم، بزرگ بشوم، درس بخوانم، مهندس بشوم و بیایم سراغش… وقتی آمدم روستا متروکه بود. پیرها مرده بودند و بقیه هم شهرنشین شده­اند. این معدن و کلی درخت خشک به من ارث رسیده است.

چیزی در سرم وزوز می­کند و فتیله مغزم را هر لحظه پایین­تر می­کشد. صدایی از دوردست می­شنوم. گوش­هایم پر است از خاک. توان ندارم که سرم را تکان بدهم. صدا دور است مثل رویای بچگی من و هما که از تهران می­آمد. «هما تهران خیلی بزرگه؟». «آره خیلی بزرگه سهراب. ولی من اینجا رو بیشتر دوست دارم پسرخاله.» « بریم بازی توی معدن؟…» «کانادا خیلی دوره لامصب» «دور باشه مگه می­خوای مثل بچگی­هامون منتظر سه ماه تعطیلی باشیم که بتونیم همو ببینیم.»

نمی­توانم نفس بکشم هما… « هوا سنگینه سهراب، تو این مملکت» چشم­هایم باز نمی­شوند. همه جا تاریک است هما… « “برایم چراغ بیاور” سهراب…» صدا نزدیک می­شود. رویای هما نزدیک می­شود. چیزی می­خورد توی پهلویم…«آخ. کمک. هما منو نجات بده، هما»

چشم باز می­کنم.  نور شیری­رنگی جهان را روشن کرده است. چشم­هایم باز است. لب­هایم تکان می­خورد، پاهایم…  اینجا کجاست؟ من کی­ام؟ چی شده؟… پیرزنی سیاه پوش روی صندلی نشسته و هی زمزمه می­کند:«بلاگردونت بشم سهرابووو. خودم برم زیر ماشین. بلا از تو دور مادر… حیف از برادر جوون مرگت مادر. کاش دوتا چشمم کور شده بود مادر، این روز رو نمی­دیدم مادر.»  خدا را شکر می­کند برای نجات جان این یکی و ناسزا می گوید به خدا که چرا آن یکی را هم نگه نداشت… زن جوانی اشک می ریزد و سهراب جان سهراب جان می گوید. همه چیز و همه کس غریب و ناآشنا است. هیچ کسی را نمی­شناسم. هیچ چیزی نمی­فهمم… می توانم حرف بزنم اما نمی دانم چه بگویم.

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>