شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

زمستان

  ایشا صدر اشکوری

نمی دانم

از چه چیز آنقدر وحشت داشتم
از رفتنت یا ماندنت

حالا که چلچله ها رفته اند
تنها یک اتاقک چوبی کوچک مانده
خالی
سپید
و سماجت من هم دردی را دوا نمی کند

شب ها باد دیوانه می شود
و خودش را به پنجره می کوبد
مثل تو

چادری بر بستر تو علم خواهم کرد
سپید
و تمام معشوقه هایت را
گل های رز
و دسته های “مٌ”

نترس هیچ کسی صدای آمدنت را نخواهد شنید.

———————————-

پراگ
سی ام دسامبر دوهزار ده

 

همچنین ببینید

sdff

fdsfsd

۳ دیدگاه

  1. این شعر زبانِ متفاوتی دارد با آن شعری که گفتم زبان شیزوفرنیک دارد
    زبانش سبک خاصی ندارد و نمیخواهد چیزی را ادا کند
    و هر چه ساخته میشود در روایت شعراست

    روایت شعر از “نمیدانم” شروع می شود و به “نترس” ختم میشود، یعنی دانستنِ چیزی که درابتدا دانسته نبود، یعنی آمدن یا رفتن، که در آخربه امید آمدن ختم میشود

    اما عناصر و اشیا جهان که در شعر ریخته شده، به هم مرتبط نمیشود، یعنی همدیگر را حمایت نمیکنند. این حمایت می تواند از تداعی بیاید، از تداعیِ زبان بیاید، از جهانی بیرونِ متن یا هر چیز دیگر. اینجا چلچله های، اتاقک چوبی، گل های رز، موهای معشوق، شب و باد. “سماجت” هم نقشش روشن نیست.

  2. میدونی تاریخ نگارش این شعر بیشتر از هر چیزی برایم عذب دهنده است؟ چرا تاریخ برای تو تکرار میشود ؟ چرا این حس ماندن و رفتن اینقدر باید تویِ خوب رو اذیت کنه…
    و بیش از همه زیبایی شعرت نشان از حس درونی زیبایت دارد…

  3. SpHGh4 tngwakkuxyby, [url=http://ugbnhmtldtiw.com/]ugbnhmtldtiw[/url], [link=http://owrxjezjavco.com/]owrxjezjavco[/link], http://dgwqphjagxtp.com/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>