پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

زهرا سمن آرا

بازدید: 3,813

زهرا سمن آرا

 

دریا غروبای عجیبی داشت

خورشید  فردا رو نمی دیدیم

موجا فُرودای غریبی داشت

ما دیگه دریا رو نمی دیدیم

 

این آخرین حرفای شاعر بود

موجا همه درداشو بلعیدن

مردم تو ساحل دیگه از فردا

دریاشونو آروم نمی دیدن

 

شاعر نبودی تو نمی فهمی

دریا همیشه چشم تر داره

فریاد می زد غصه هاشو آه!

یکی بیاد درداشو ورداره

دریا نوشت شعر مسافر رو

دریا خودش قصد سفر داره…

 

دریا نبود ی تو  نمی فهمی

قلبت بشه گور   مسافر ها

می گیره روزی انتقامش رو

به حق خون سرخ شاعر ها

شاعر شدم اما تو دریا باش

دردای من گم شه تو آغوشت

یک شب برای من تو ساحل باش

تا بغضا بارون شه تو آغوشت

همچنین ببینید

فرحناز اشرفی

فرحناز اشرفی

  هی پشت هم خاکستر و سیگار تا بگذره روزای دلگیرم چشمام همش بارونی و ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>