جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

زینب فرجی

بازدید: 3,735

zeynab.faraji              

 

وقتی مشتی رویای له شده هجوم می آورند

به سمت قلب نافرمانم

به تو چه بگویم

که راستگوتر از هیچ پیامبری نباشم در روی کره زمین

بگویم آسمان آبی تر از هر رنگ دیگری ست

باورنخواهی کرد

بگویم دریا با این همه عظمتش

در بطری آبی جای می شود

چه خواهی گفت

که زیباتر ازباران خدا باشد

برای مشتی گل خسته

این روزها به تلویزیون که برمی گردم

شروع به حرف زدن با خودم می کنم

این جا

ردپای شهری پراز هیاهوست

زمان به قیمت چشم های تو فروخته خواهد شد

با تیک وتاک عده ای از اعداد بی رمق

نمی گذارم دلیل پروازم نباشی

فاصله را زیادنکن

مادرم عروسی به نام مریم را آب می دهد

که تو در عقب ماشین زندگی را هجی کنی

با هجای بلندی روی لب هامان

من صامت

من مصوت

کاش درخت ها را از فروشگاه سرکوچه پس می گرفتی

تا شادباشد

چلچله های روی سرم.

از سماور زغالی مادربزرگ گرفته

تا دندان های مصنوعی توی لیوان آب

چقدربوی آشنایی می دهد

ترس

ترس…

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>