جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

سعیده کشاورزی

بازدید: 4,163

سعیده کشاورزی                  

 

چه می‌کنی با عطوفتی که تو را می‌کُشد؟

 

سرفه می‌کنی که بگویی همه‌چیز با اولین شستشو در فاضلاب پیچیده‌ست

می‌ایستی که نشان بدهی اسمی از ریشه متلاشی را بر در و دیوارها

و بپرسی کو چیزی زیباتر از آن عمر که باختیم در کهکشانی از انقلاب؟

تو را می‌بینم که در مقیاسِ تنهایی‌ِ همه‌ی ما می‌رقصی

و دست‌های برخوردارت را در ستاره‌ها تکان می‌دهی

آن آخرین کثیفیِ معمولی در آبشار نئون‌ها که مرا می‌کُشت

آن ناخن‌های زیادی طبیعی

که مثل ضرورتی زخمی وادارت می‌کرد

و آن خوشبختی دستکاری شده در صورت

که این بدبختی اکید در نرگس‌ها و استعاره‌ها را می‌بوسد

تو را می‌بینم که مثلِ مهربانیِ بی‌فایده‌ای بر دیوارِ خیابان‌ افتاده‌ای

و ترس‌ها و چراغ‌های اخطار را ساکت می‌کنی در عکس

تو را می‌بینم از خلال تی‌شرت‌ها و عینک‌ها و مشت‌ها

که سرنوشت‌ات را بغل کرده‌ای

و قرار نیست به رویایِ منطقی ما برگردی

تو را می‌بینم روی دیوارها

وقتی می‌دویدی به آن ظهرِ جان‌باخته‌‌ در ظلِ آفتاب

آنجا که کارگرانِ بالای شصت سال را بوسیده بودی

و می‌خاستی همه‌ی کارگرانِ زیر ده سال را هم بغل کنی

و بگویی زنده باد

و بعد سیفون را بکشی

و بگویی زنده باد

و سیفون را در استنشاق‌های دیوانه‌ی یک قرن خراب کنی

و بگویی زنده باد

لعنتی

 

چه می‌کنی با عطوفتی  که تو را در دست‌ها می‌کُشد؟

چه می‌کنی با نقطه‌ای مهربان که این سعادتِ طولانی را پاره می‌کند از کنجِ لب؟

همه‌اش سلامی‌ست به سلاخی شدن در رضایتِ محض

همه‌اش لبخندی که مثلِ آخرین گریه‌ متلاشی‌ست

همه‌اش خریتی که مثل قرصِ ماه؛ دیوانه بود و کامل بود

 

نگاه کن او را در فواصلِ پلک‌هایٍ متفق‌اش

او که می‌آمد در حدقه‌های دیوانه‌اش نگهت دارد

همچنان که روی مونیتورها نگهت داشته بود

و روی حافظه‌ای هجده گیگابایتی نگهت داشته بود

مثلِ دروغی روشن و زیبا نگهت داشته بود

چیزی نبود آن هجوم دیوانه در آستانه‌های ما

چیزی نبود آن دقیقه‌ی گداخته در ما چیزی نبود

 

سُر خوردن به بغل ها و گریه‌ها و مهدکودک‌ها

سُر خوردن به دبیرستانی از پله‌های روشن و براق

سُر خوردن به گواهی پایانِ همه‌ی پایان‌‌ها

سُر خوردن به آن تباهیِ آرام

وقتی می‌گفتم گداخت جان         و گریه می کردم

وقتی تو در آخرین جمله‌هایت خوشه‌بندی شده بودی

و صورتِ فلکی‌ات بالای دکل‌ها می‌سوخت

چه می‌کنی با خودت چه می‌کنی؟

– آخرین دگمه‌های خفگی را می‌بندم

 

مرا بچسبان به تپش‌هایت در سینه

و بگو چیزی نیست

این وحشت معمولی، چیزی نیست

این درختِ قطعه قطعه

که خودش را در خرده‌شیشه‌ها قلمه می‌زند

این زندگی

این زندگی

این زندگی

 

 

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

یک دیدگاه

  1. پوشکین میمندی نژاد

    سعیده جان متن تورو مطالعه کردم و می دونم و معلوم هست که تو فالیسیسم یعنی ذکر پرست نیستی که نمادهای آفرینشو در گویش خودت رواج بدی ولی چون زنانه می نویسی ؛ و انگاری که از قلم تو به روح من داره چیزهایی نواخته می شه ؛ بسیار هم لذت بردم و هم آموختم .. بنظرم گاهی به متن تو نباید گفت شعر شاید یک پلی گراف یا مجموعه تصاویر و یا داستانهای عجیب سورئالیست .. شاید یک حکایت رئالیسم جادویی که با وقفه های رمانتیک ؛ فضاها توان تغییر و تحول پیدا می کنه و اگر گابریل گارسیا مارکوئز متن تورو مطالعه می کرد حتما چیزهای عجیبی تجربه می نمود .. و این کلمه تو که می گی : « تو را می‌بینم که در مقیاسِ تنهایی‌ِ همه‌ی ما می‌رقصی » انگاری که می خواهی بگی ای آدم ساده دل ؛ مثل بسیاری از مردم جهان با فرهنگ یا بی فرهنگ علم احکام زنده بودن را قبول داری و این امر را مسلم می دانی که هر کس که می رقصه حتما زنده نیست .. یعنی عروسک ما زیاد داریم که می رقصه و بقول تو خوشبختی اون صورتش دستکاری شده .. مثل نقاب !! … و شاید تعریف جدیدی از نقاب باشه ، یعنی صورتی که دستگاری شده !! … نمی دونم چرا شخصیت زنی که در متن تو سوال می کنه مثل اوفلیای نمایشنامه هملت شکسپیر شده … !! که خودشو از برخورد با نور شدید دور می کنه .. چون اوفلیا وحشت اینو داشت که مبادا دوباره عاشق بشه // ولی خب در تک تک کلمات تو بخصوص قطعه های پایانی شوق عجیب به داشتن زندگی از همه چیز نیرومندتر و مثل نیروانا شدیدتر هست … این قلمه زدن یاخته تکه تکه شده برای زیاد شدن بهبودی و رفع کدورتها و در نهایت ابدی ماندن با معنای تناسل و حاملگی و بچه دار شدن خیلی فرقی نداره .. ولی در قلمه زدن زندگی کمیت تغییر می کنه و کیفیت همون اولین یاخته ( مادر) باقی هست ولی در تناسل ؛ کمیت تغییری نداره اما کیفیت کاملا متحول می شه و بقولی تولد و آفرینشی صورت می گیره …اما خب خارج از تمام حرفهایی که هرکسی می خواد بگه حالا من بخوام بگم ؛ شعر تو در پایان معنا و پیام عرفانی با خودش به همراه داره .. یه جوری به ذات نزدیک شدی .. شاید مثل ابوسعید ابوالخیر ابزارهای جهان ملکوت رو استفاده می کنی تا نگاه جبروتی ( افقهای عظمت ) رو بنا کنی ؟؟!! … شاید از آبهای مشرک داری حوضهایی برای غسل درست می کنی و شاید هم فقط یک شعر نوشته باشی مثل همه کسانیکه در خیال سایه ها غرقند تو هم شبروی خوابهای خودت هستی ؟؟!! … … ولی نیروی بخشایندگی تو می گه که تو در خواب نیستی ؛ چون در پایان شعر خودت از متنی درمانگر استفاده می کنی که قدرت درمان وحشت زده ها رو داره … این تراپی یعنی درمان مقدس ؛ از جنس راز قلب عرفاست و فهمیدن این نکته تنها در اشاره ای که می کنی و می نویسی : « مرا بچسبان به تپش‌هایت در سینه و بگو چیزی نیست .. » صورت می پذیره
    ایکاش سعیده جان کسی واقعا می آمد و بمن و به همه می گفت :

    بخدا باور می کنید که چیزی نیست … و جنگلی که آتش گرفته و دود سیاه جهنم همه جارو ویران کرده می تونه با قلمه زدن به زندگی باز گرده ؟؟ …
    کی می دونه ؛ شاید حال ما مثل مادر موسی کلیم الله باشه که نوزاد خودشو از دست دژخیم به رود می اندازه و بعد گرفتار درد شدید مادری می شه ..
    بیچاره زن معصوم ( مادر موسی ) که اگه خدا نگهش نمی داشت حتما عطوفتش باعث مرگش می شد ..
    ولی او مادر موسی بود .. و مادر موسی که مادر ما نیست
    و ما هم موسی کلیم لله نیستیم ..
    پس ما کی هستیم ؟ و چی هستیم ؟؟
    اگر از خودمون بپرسیم کی هستیم حتما می گوئیم :
    کسی هستیم ..
    ولی اگر از دانای دهر بپرسیم
    فقط یک جواب می گه :
    چیزی نبود که حالا چیزی بشه
    .
    .
    اصلا چیزی نیست ..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>