جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

سفرنامه؛ آغاز زندگی در سمت دیگر یأس

بازدید: 2,648

leyla.hajiaghaee             لیلا حاجی آقایی

 

سفر گروهی از اعضای “انجمن جامعه شناسی  سردشت” به مناطق زلزله زده ی کرمانشاه

سفر اغاز شد

سفری خاص با اهل دلان در تاریخ بیست و هفتم  شهریور  ماه سال هزار و سیصد و نود و هفت.

با آنها که در قرعه ی قسمت قرار بود  حامل امانت اندوه باشند :

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند    دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد.(حافظ)

حکایت غریبی بود رسیدن به مقصد؛ سرزمینی پر از اوارها و الام؛ مردمانی تکیده و در خود فرو رفته، زلزله زدگانی که با شنیدن جملاتی دال بر همراهی ما به تسکینی (پایدار؟) فرو می رفتند. .حقیقت عریان بود و گزنده، فقر، نیستی و ناامیدی، به نحو اغلبی و اکثری اقشار فرو دست مردم سر پل ذهاب  را به استیصال کشانده بود.

۱

حضور معنادار اعضای گروه جامعه  شناسی و اهل هنر با مدیریت دفتر “انجمن جامعه شناسی  سردشت” وسرپرستی “دکتر فاضل الیاسی”  در میان مردمانی که حس طردشدگی از زندگی انان را به فلاکت  رسانده، مرهمی شد بر زخم هایشان و التیامی بود بر رنج های شان.

دردهای این اجتماع زخمی هویدا بود؛ دردهایی از قبیل خجلت زدگی ناشی از نداری، داغ نزدیکان را دیدن و احساس  گناه از زنده ماندن با چاشنی دل شکستگی و طردشدگی غریبانه . و به جرات می توان گفت که ”مرگ روان ”شایع ترین درد انها بود و علی رغم یورش گسیختگی و رنج، در انتهای چشمهایشان کورسوی امید دیده می شد و باور  “سارتر” را تداعی می کرد که زندگی در سمت دیگر یأس اغاز  می شود.

۲

در سیمای ویرانه ی شهر، نه گلی بود و نه گلستانی ،چمن ها پژمرده ،پشته های خاک و زباله و خاشاک باد آورده در کنار چادرها و کانکس های اهدایی مردمی که حس نوعدوستی انان سیاست های حاکمیت غفلت زده را شرمسار می ساخت ، اجزای  چهره ی وحشتزده ی شهر بود

۴

مردم  شوربختانه از اشفتگی و بی قراری زمین می گفتند ،زمینی که با هر تکانش دل مردمان مصیبت دیده  را می لرزاند و کابوس مرگ اذهان انان را غرق در نیستی و پوچی می نمود و غمگینانه تر اینکه ،انان از رهاشدگی  شان توسط حاکمیت می گفتند که در این روزگار “بی ثباتی ارز” و “گرانی پایدار” بسان مطرودان، تنها مانده اند و کمکهای حداقلی دولت کفاف  به اتمام رساندن تعمیر خانه های مخروبه  انها را نمی دهد؛ همان خانه های مهری که قرار بود  مآوایی نود و نه ساله باشند و پناهگاهی امن که به گزاف با لفاظی های سیاسی  معرفی شده بودند و بسان تمامی سیاست های دولت وقت ،پوچ و تو خالی  بنا شده و…

و حالا در دوره ی تغییر :

حدود ده ماه از این بلای طبیعی می گذرد و مردمان این دیار در رنجی مضاعف روزگار می گذرانند و به نظر می رسد خفتگان عالم سیاست احساسات  انسانی خود را از دست داده اند و با بی اعتنایی و سکوت، به غم بی سرپناهی این مردم، اندوه فراموش شدگی را نیز افزوده اند….

در این چند روز دل آزاری که در سرپل ذهاب به صحبت با اسیب دیدگان گذراندم، این فکر از سرم بیرون نمی رفت که ای کاش مدیران و مجریان سیاسی  می توانستند چیزهایی را بشنوند که من می شنوم و نادیده ها یی را ببینند که برای فهم و دیدنش موجودیت چشمان جسمانی کفایت نمی کند و برای شنیدنش باید گوش جان داشت که دریغ و افسوس ازفقدان این معرفت .

باری، روایتهایی که از زبان اوارگان زلزله  زده می شنیدم ،کمک  می کردند به من تا از عمق وجودم پیوندی ناگسستنی با گوینده ی آن  برقرار کنم ; پیوندی ناب میان دو انسان؛ داستان  تلخ  پیرمردی در این میان، مثال خوبی است؛ او مردی هفتاد ساله است با داشتن هفت فرزند که فقط دو فرزند شاغل اند و چهار فرزند بیکار و دختری بغایت ماهروی که به تازه گی بیوه شده است و همسرش در کشاکش روزگار پر حادثه  زلزله خودکشی نموده است. دست پیرمرد در زیر اوار اسیب  دیده و معترف است که اندوه جسم  را طاقت پذیر است اما با غم بی خانمانی و ازهم ازهمگسیختگی  خانواده  چه کند و بازگشت به  زندگی برایش رویایی غیر قابل  تصور است… زبان به شکوه می گشاید که در انقلاب و جنگ خدمت کرده است و دین خود را از باب فداکاری برای میهن ادا نموده و اینک غارت گران بر سر سفره انقلاب  یغماگری می کنند.با چشمانی پر اشک و صدایی بغض الود مرا تنها گذاشته و می رود… گویی در افق زندگی اش چیزی جز غروب نمی گنجد….

۳

آوارگان اینجا تحرک زیادی ندارند .کار (حتی به شکل موقت) کم است؛ زنان در مواجهه با نگهداری از کودکان پرجنب و جوش(به اقتضای سن شان) به درماندگی رسیده اند و ناامنی محیطی و فضای تنگ  کانکس ها عرصه خشونت  را برای شان مهیا نموده است.

البته آنان به رسم دیرین مهمان نوازی  با چهره ای خندان با ما برخورد داشتند اگر چه من نیک می دانستم  که غالبا خنده نقاب رنج است و ان که بیشتر می خندد، بیشتر گریسته است….

و اما دریغا که همانطور که گفته شد، در این سرا صدا به صدا نمی رسد؛ مردمی زجر دیده و با تبعیض خو گرفته ی فغان از این همه جور و حق کشی ها فرسوده و خموده گردیده اند و مسئولین بالانشین ضجه ها را نمی شنوند و چه تلخ و تأسف بار که هیچ گوش شنوایی  نیست تا فریاد رسی نماید.

و اما در این ویرانه، زنان و دختران جوان و نوجوانی  دیدم که به اقتضای  پتانسیل های وجودی شان، حتی در پس شیون و محنت ، دیگرگون و زیبا بودند و تمنای برگشت به خانه داشتند و ملتمسانه خواهان مساعدت و اراده ی جمعی برای حل مشکلات.آنها نگران نقض حریم امن خصوصی خود بودند ودر تمنای یک سرپناه ایمن، حسرت به دل.

فرجام سخن؛ ما به صورت توده ای دچار تقلیل گرایی مصرف شده ایم و زیستنی خودخواهانه و مصرفی ما را از رسالت یاریگری انسانی خویش دور ساخته است؛ وقت ان است که برآشوبیم و طرحی نو در اندازیم و درک کنیم مردمانی دردکشیده را که در محبس های تنگ آرمیده اند و در این شوره زار یآس که هوای عاطفه  و مهر ورزی به سردی گراییده است و باد می نالد و دلتنگی بیداد می کند، هوای زندگی را تازه کنیم
و در خاتمه سخنی از مولانای جان:
‌ ترازو تنها نه این است که بر دکان ها آویخته‌اند.
هر چیزی را ترازویی است
میوه را ترازوی دیگر
سخن را ترازوی دیگر که بدانی راست است یا دروغ است، حق است یا باطل است.
و آدمی را ترازویی دیگر است که بدانی آن آدمی چند ارزد(فیه ما فیه).

 

 

همچنین ببینید

پاپی

پرسش هایی آنتولوژیک از خود، آگاهی و خود آگاهی

         عابدین پاپی                  پرسش بنیادی از یک نشانه به منزله ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>