شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

سقوط به دریای تاریک

neil-gaiman       نیل گیمن            ترجمه : گلارا فدائیان

 

رود تایمز یک حیوان کثیف است که مثل مار در کوچه های لندن می خزد. همه ی رودها به آن سرازیر می شوند. فلیت، تایبرن، نکینگر، تمام چرک ها، پس مانده ها، زباله ها، جسد سگ ها، گربه ها و استخوان های گوسفند ها و خوک ها را با خود حمل می کنند و آن ها را در آب های قهوه ای رنگ تایمز می ریزند، تا آن ها را به سمت شرق و کرانه ی رود و از آن جا به سمت دریای شمال و فراموشی ببرد.

لندن بارانی است. باران گل و لای و آلودگی ها را می شوید و در نهرها می ریزد. نهرهای پر شده به رود تبدیل می شوند و رودخانه ها به موجودات قدرتمندی بدل خواهند شد. صدای باران آزار دهنده است. از آسمان روی پشت بام ها می پاشد و سقف ها را می لرزاند. حتی اگر هنگامی که از آسمان می بارد تمیز باشد، کافی است هوای لندن را لمس کند تا آلوده شود. تا با گرد و خاک در هم بیامیزد و به لجن تبدیل شود.

کسی آن را نمی نوشد. نه آب باران را نه آب رود را. بعضی ها به شوخی می گویند آب رودخانه تایمز می تواند شما را دردم بکشد. اما این حقیقت ندارد. آدم هایی هستند که برای پیدا کردن یک پنی به درون آب شیرجه می زنند. بالا می آیند. از آب بیرون می پرند و در حالی که از سرما می لرزند، سکه هایشان را محکم در دستانشان نگه می دارند. فقط هیچ یک از آن ها به پانزده سالگی نمی رسد.

به نظر می رسد زن هیچ اهمیتی به باران نمی دهد.

در اسکه رادهیث قدم می زند. همانطور که سال ها یا دهه ها قدم زده. کسی نمی داند چند سال. در حقیقت هیچ کس اهمیتی هم نمی دهد. در اسکله قدم می زند یا به دریا خیره می شود و به کشتی هایی که آنجا لنگر انداخته بودند، زل می زند. باید کاری می کرد تا پیوند میان روح و تنش را حفظ کند اما هیچ کس نمی دانست دقیقا چه می کند.

به سایبانی که کشتی سازان آنجا گذاشته بودند، پناه می بری و خیال می کنی تنهایی. بعد فکر می کنی او یک مجسمه است که به آب خیره مانده، هرچند پرده های ضخیم باران اجازه نمی دهند چیزی دیده شود. و بعد او تو را می بیند. تو را می بیند و شروع به صحبت می کند. نه با تو. با آب خاکستری رنگی که از آسمان خاکستری به سمت رود خاکستری جاری می شود. “پسرم می خواست یک دریانورد شود.” و تو نمی دانی در جوابش چه بگویی. باید داد بزنی تا صدایت از پس همهمه ی باران برآید و به او برسد ولی او حرف می زند و تو گوش می دهی. حتی به سمتش خم می شوی و به خودت فشار می آوری تا کلماتش را بفهمی.

“پسرم می خواست دریانورد شود. ”

به او گفتم: “به دریا نرو. گفتم من مادرت هستم. او دوستت نخواهد داشت. من دوستت دارم. دریا بی رحم است.” اما او گفت: “من باید دنیا را ببینم. می خواهم طلوع آفتاب را از مدار استوا ببینم. می خواهم رقص شفق های قطبی در آسمان شمال تماشا کنم. ولی بیشتر از همه می خواهم ثروتمند شوم. وقتی به همه ی این ها رسیدم پیش تو برمی گردم و برایت یک خانه می سازم. خدمتکارهای خودت را خواهی داشت. مادر ما خواهیم رقصید. هر شب”.

گفتم: “و من در این خانه ی زیبا باید چه کار کنم؟ حرف هایت قشنگ ولی احمقانه  است.” به او درباره ی پدرش که هیچ وقت از دریا برنگشت، گفتم.

بعضی ها می گفتند مرده است و جسدش در دریا گم شده. بعضی ها هم قسم می خوردند، او را دیده اند که با فاحشه ای از آمستردام فرار کرده.

“در نهایت، هیچ چیز تغییر نمی کند، دریا او را هم گرفت.”

“فقط دوازده سالش بود. فرار کرد و به سمت اسکله رفت. سوار اولین کشتی که پیدا کرد، شد. می گفتند کشتی به سمت آزرو می رفت.”

“بعضی کشتی ها نحس و بد اقبالند. آن ها، بعد از هر فاجعه رنگشان می کنند و نام جدیدی برایش انتخاب می کنند تا همه را فریب دهند. چون دریانوردان خرافاتی هستند و حرف ها به سرعت بین شان پخش می شود.”

می گویند این کشتی به دستور مالکش به گل نشانده شد تا بتوانند شرکت بیمه را فریب دهند و غرامت بگیرند. بعد مثل روز اول بازسازی اش کردند اما دزدان دریابی سراغش آمدند و کشتی را با نحسی پوشاندند. بعد از آن تبدیل به کشتی طاعون زده ای شد که خدمه اش از مردگان بودند. تنها سه مرد توانستند زنده از آن به هارویچ برسند.

پسرم سوار کشتی نحس شده بود. داشتند به خانه بر می گشتند و او خوشحال بود که درآمدش را برای من می آورد –آنقدر بزرگ نشده بود که مثل پدرش، پول هایش را خرج زن های دیگر کند- که طوفان شروع شد.

او از همه ی آن هایی که در قایق نجات بودند کوچک تر بود.

به من می گویند منصفانه قرعه کشی کردند اما من باورشان نمی کنم. پسرک من از همه ی آن ها کوچک تر بود.

بعد از هشت روز سرگردانی در دریا گرسنه شده بودند. اگر هم قرعه کشیدند، تقلب کردند.

یک به یک استخوان هایش را جویدند و باقی مانده اش را به مادر جدیدش بخشیدند. به دریا. او هیچ اشکی نریخت. بدون گفتن حتی یک کلمه او را گرفت. دریا بی رحم است.

بعضی شب ها آرزو می کنم کاش هیچ وقت حقیقت را به من نگفته بود. می توانست دروغ بگوید.

آن ها استخوان های پسرم را در دریا رها کردند اما یکی از خدمه ی کشتی –که من و همسرم را می شناخت. حتی من را بیشتر از او می شناخت- یکی استخوان ها را به یادگار نگه داشت.

وقتی به ساحل برگشتند، قسم می خوردند که پسرم در طوفان گم شده اما او همان شب آمد. حقیقت را به من گفت و استخوانش را به من داد. به یادگار عشقی که زمانی بین ما بود.

به او گفتم: “اشتباه کردی. پسر خودت را قربانی کردی.”

“دریا او را هم گرفت. آن شب با جیب های پر از سنگ به سمت دریا رفت.”

و من استخوان هایشان را مثل ریسه ای آویزان کردم تا شب ها که باد موج اقیانوس ها را بلند می کند و روی ماسه ها می کوبد، آن دو را به یاد بیاوردم. وقتی صدای باد مثل گریه ی نوزادی دور خانه هایمان می پیچد.

باران کمی آرام تر شده و تو فکر می کنی حرفایش تمام شده است. اما برای اولین بار به تو نگاه می کند. انگار می خواهد چیزی بگوید. چیزی را از دور گردنش باز می کند و حالا به تو نزدیک می شود.

“بگیرش.” چشم هایش وقتی به تو خیره مانده به اندازه ی رود تایمز قهوه است. “دوست داری لمسش کنی؟”

می خواهی آن را بگیری و به رودخانه پرت کنی. همان جایی که آنهایی که برای یک سکه به درون آب شیرچه می زنند بتوانند پیدا یا گمش کنند. اما به جایش پاهایت می لغزد و به بیرون سایبان پرت می شوی. بعد، آرام می گیری. می گذاری قطره های باران روی صورتت بلغزد. درست مثل اشک های غریبه ای.

—————————————————————————————————————————————————————————————-

Down to a Sunless Sea by Neil Gaiman

The Thames is a filthy beast: it winds through London like a snake, or a sea serpent. All the rivers flow into it, the Fleet and the Tyburn and the Neckinger, carrying all the filth and scum and waste, the bodies of cats and dogs and the bones of sheep and pigs down into the brown water of the Thames, which carries them east into the estuary and from there into the North Sea and oblivion.

It is raining in London. The rain washes the dirt into the gutters, and it swells streams into rivers, rivers into powerful things. The rain is a noisy thing, splashing and pattering and rattling the rooftops. If it is clean water as it falls from the skies it only needs to touch London to become dirt, to stir dust and make it mud.

Nobody drinks it, neither the rain water nor the river water. They make jokes about Thames water killing you instantly, and it is not true. There are mudlarks who will dive deep for thrown pennies then come up again, spout the river water, shiver and hold up their coins. They do not die, of course, or not of that, although there are no mudlarks over fifteen years of age.

The woman does not appear to care about the rain.

She walks the Rotherhithe docks, as she has done for years, for decades: nobody knows how many years, because nobody cares. She walks the docks, or she stares out to sea. She examines the ships, as they bob at anchor. She must do something, to keep body and soul from dissolving their partnership, but none of the folk of the dock have the foggiest idea what this could be.

You take refuge from the deluge beneath a canvas awning put up by a sailmaker. You believe yourself to be alone under there, at first, for she is statue-still and staring out across the water, even though there is nothing to be seen through the curtain of rain. The far side of the Thames has vanished.

And then she sees you. She sees you and she begins to talk, not to you, oh no, but to the grey water that falls from the grey sky into the grey river. She says, “My son wanted to be a sailor,” and you do not know what to reply, or how to reply. You would have to shout to make yourself heard over the roar of the rain, but she talks, and you listen. You discover yourself craning and straining to catch her words.

“My son wanted to be a sailor.

“I told him not to go to sea. I’m your mother, I said. The sea won’t love you like I love you, she’s cruel. But he said, Oh Mother, I need to see the world. I need to see the sun rise in the tropics, and watch the Northern Lights dance in the Arctic sky, and most of all I need to make my fortune and then, when it’s made I will come back to you, and build you a house, and you will have servants, and we will dance, mother, oh how we will dance…

“And what would I do in a fancy house? I told him. You’re a fool with your fine talk. I told him of his father, who never came back from the sea – some said he was dead and lost overboard, while some swore blind they’d seen him running a whore-house in Amsterdam.

 

“It’s all the same. The sea took him.

“When he was twelve years old, my boy ran away, down to the docks, and he shipped on the first ship he found, to Flores in the Azores, they told me.

“There’s ships of ill-omen. Bad ships. They give them a lick of paint after each disaster, and a new name, to fool the unwary.

“Sailors are superstitious. The word gets around. This ship was run aground by its captain, on orders of the owners, to defraud the insurers; and then, all mended and as good as new, it gets taken by pirates; and then it takes shipment of blankets and becomes a plague ship crewed by the dead, and only three men bring it into port in Harwich…

“My son had shipped on a stormcrow ship. It was on the homeward leg of the journey, with him bringing me his wages – for he was too young to have spent them on women and on grog, like his father – that the storm hit.

“He was the smallest one in the lifeboat.

“They said they drew lots fairly, but I do not believe it. He was smaller than them. After eight days adrift in the boat, they were so hungry. And if they did draw lots, they cheated.

“They gnawed his bones clean, one by one, and they gave them to his new mother, the sea. She shed no tears and took them without a word. She’s cruel.

“Some nights I wish he had not told me the truth. He could have lied.

“They gave my boy’s bones to the sea, but the ship’s mate – who had known my husband, and known me too, better than my husband thought he did, if truth were told – he kept a bone, as a keepsake.

“When they got back to land, all of them swearing my boy was lost in the storm that sank the ship, he came in the night, and he told me the truth of it, and he gave me the bone, for the love there had once been between us.

“I said, you’ve done a bad thing, Jack. That was your son that you’ve eaten.

“The sea took him too, that night. He walked into her, with his pockets filled with stones, and he kept walking. He’d never learned to swim.

“And I put the bone on a chain to remember them both by, late at night, when the wind crashes the ocean waves and tumbles them on to the sand, when the wind howls around the houses like a baby crying.”

 

The rain is easing, and you think she is done, but now, for the first time, she looks at you, and appears to be about to say something. She has pulled something from around her neck, and now she is reaching it out to you.

“Here,” she says. Her eyes, when they meet yours, are as brown as the Thames. “Would you like to touch it?”

You want to pull it from her neck, to toss it into the river for the mudlarks to find or to lose. But instead you stumble out from under the canvas awning, and the water of the rain runs down your face like someone else’s tears.

 

 

 

همچنین ببینید

احمد اوکتای

دو شعر از احمد اوکتای

                      ترجمه : مجتبی نهانی احمد اوکتای (۲۰۱۶-۱۹۳۳)، با نام اصلی احمد اوکتای بورتِجِنه در ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>