یکشنبه , ۲۹ مهر ۱۳۹۷

سندروم شنبه شش و پانزده

بازدید: 9,393

m.nejati      محمد نجاتی

 

مثل همیشه ساعت را روی شش و پانزده تنظیم کرده ای.تازه چشمانت به دیدن خوابهای مبهم و سرشار از حس گناهی شیرین عادت کرده که صدای زنگ ساعت تمام رشته هایت را پنبه می کند. به سختی نگاهی به دورواطرافت می اندازی .به امید اینکه برای یک بار هم شده نشانی از او نباشد.

آرام و بی صدا ، درست مثل کودکی معصوم کنارت دراز کشیده است. به حضورش عادت کرده ای . این اواخر سندروم شنبه صدایش می کنی. سعی می کنی بدون کوچکترین سروصدا از جایت بلند شوی. مثل همیشه حواسش جمع است.چشمانش را باز می کند و دستهایت را می گیرد. با نگاهی ملتمسانه مانع از هرگونه عکس العملی می شود. پیشانی اش را می بوسی و دوباره دراز می کشی به امید اینکه دوباره خوابش بگیرد. ساعت را برای پانزده دقیقه ی دیگر تنظیم می کنی. همیشه از این تمدید کردن ساعت لذت می بری . گویی خواب محدود آن مقطع زمانی بیشتر به دلت می نشیند.

خوب می دانی  که دیگر امکان رد شدن از محدوده ی طرح و ترافیک را از دست داده ای . اما مگر کاری هم از دستت ساخته بود. هر شنبه همین داستان تکرا ر می شود و تو تنها یک تماشاگر هستی . به مرور زمان به همدیگر عادت کرده اید. چند سالی می شود که هر هفته راس یک ساعت مشخص طبق یک قرار نانوشته با همدیگر هستید. قرار ملاقاتی در رختخواب .همیشه همینطور بوده ، درست موقعی می آید که تو انتظارش را نداری . تمام شب را به انتظار می نشینی و او نمی آید. اوایل قدرت ایستادگی در برابرش را داشتی ، اما به مرور به حریفی از پیش باخته بدل شدی.

حالا دیگر مجبوری برای فرار از محدوده ی طرح وترافیک به کوچه ی یکطرفه ی خیابان بالای محل پناه ببری . میزان شانست برای رد شدن با توجه به خلوتی کوچه و روبرو نشدن با ماشین راهنمایی و رانندگی در این ساعت پنجاه پنجاه است. همیشه این درصدها را با خودت داشته ای . اصلا تمام عمرت ، تمام تصمیماتت بر اساس این درصدها شکل گرفته اند. صدای زنگ ساعت تمام درصدهایت را صفر می کند. خودت هم بدت نمی آید که دوبا ره چشمانش را باز کند و جلوی رفتنت را بگیرد. به او وابسته شده ای . به مرور زمان این حس را نسبت به او پیدا کرده ای . حسی مبهم میان دوست داشتن و تنفر.

قبل از اینکه بخواهی از جایت تکان بخوری ، روبرویت نشسته و به چشمانت زل زده است. این مواقع تنها زمانی است که تو هیچ اختیاری از خودت نداری. تسلیم و خاموش .دوباره اختیار خودت وتمام اعضای بدنت را از دست می دهی . تسلیم حسی فلج کننده می شوی . چشمانت دوباره در سرزمین خواب به اسارت گرفته می شوند و تو در خلصه ای دوست داشتنی غرق می شوی.

در این حس ناب سعی می کنی به آینده ات فکرکنی . همیشه در این مواقع به آینده ات فکر می کنی . شاید این لحظات مهمترین ساعات عمرت را تشکیل داده باشند . فلسفی ترین ساعات زندگی .شاید برای همین هم نسبت به ساعت شش و پانزده احساسی مبهم داری.

شاید اگر در طول این چند سال در این ساعت درست تصمیم گرفته بودی ، دیگر همچین حسی نداشتی. احساس پوچی . دوباره ناخواسته ساعت را تمدید کرده ای . تمدید لحظه به لحظه ی حیاتی ترین لحظات عمرت.

ساعت از هفت گذشته و تو هنوز در کنارش مانده ای . تمام وجودت از عطر تنش لبریز است. بوی بدنش را با ولعی خاص هضم می کنی.عطری اکنده از طعم خلصه و گناه.

صدای زنگ ممتد ساعت رهایت نمی کند. سعی می کنی در اعماق ذهن آماس کرده ات میزان درصد موفقیت رفتن را بسنجی. حالا مطمئنی که برای رسیدن به محل کارت هم با مشکل مواجه خواهی شد. تاخیر همیشگی شنبه ها. دوباره مجبوری در تمام طول مسیر قوه ی تخیلت را به کار بی اندازی تا بتوانی بهانه ی موجه برای تاخیرت بتراشی. هرچند مطمئنی که همه می دانند که تو دروغ گویی بیش نیستی . اما جوری با تو برخورد می کنند که انگار در تمام این ساعت ها در کنار تو بوده اند . نفس هایت را شمرده اند و حتی از جزئی ترین افکار پنهان در زوایای ذهنت خبر دارند. طوری با تو برخورد می کنند که خودت هم شک می کنی که تو دروغی یا آنها . برای همین هم کار سختی برای توجیه کردنشان در پیش نداری. توجیه کسانی که از پیش توجیه هستند.

دستانش را دور گردنت حلقه می کند . سرش را با احتیاط کامل جوری که مبادا موهایش موجب ناراحتی ات شود، روی شانه ات قرار می دهد. به مرور زمان با همدیگر انس گرفته و تو به این باور رسیده ای که نبودنش مساوی کمبودی در زندگی ات است.

ساعت از هفت و نیم گذشته و دیگر صدای زنگ ساعت هم برایت طنینی ندارد. گوشی ات را بر می داری و با یک پیامک کوتاه خبر می دهی که مریضی و آن روز را مرخصی می گیری.

این حس تنبلی روزهای شنبه را دوست داری و برای همین هم خواب این روزها را سندروم شنبه شش و پانزده  نامیده ای.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

من نفر هشتاد وپنجم بودم

        ژیلا تقی زاده   با دو سه تا جعبه شیرینی رفته ...

۱۰ دیدگاه

  1. داستان زیبایی است، اینقدرجذاب هست که تا آخر داستان را بخوانی، روایت جالبی از شنبه ها ی همه ی ما بود.

  2. هادی محمدی الموتی

    با سلام
    اولین باری بود که با این سبک متنی رو میخوندم حسی داشتم با این مشخصات و حال و هوا
    خاص
    تلخ
    دلگیر و گریزناپذیر ودرعین حال اشنا اما برام این جالب بود که واقعا میشه همزادپنداری و نزدیکی با زندگی رو در این حد تصور کرد؟؟؟
    برام جالبه اگه باز بتونم تقریراتی از این دست رو از نویسنده بخونم

    • دوست گرامی ، آقای محمدی الموتی
      از اینکه داستان باعث شده که حس و حالی متفاوت (خاص ،تلخ ،دلگیر و گریزناپذیر و درعین حال اشنا ) را تجربه کنید بسیار خوشحالم . این از ویژگی های یک داستان است. در ضمن اگر همذات پنداری با شخصیت داستان را حس کرده اید به معنای این است که بنده در کار خود به نسبت موفق بوده ام.
      با سپاس

  3. زیبا بود وموجب درگیری ذهن خواننده با علامت سؤال خود تا آخر داستان میشد تبریک عرض میکنم منتظر داستان های بعدی خواهم بود

  4. داستان جالبی بود.از خواندن داستانهای شما لذت میبرم.
    برای شما موفقیتهای روز افزون ارزو میکنم.

  5. در وصف این داستان زیباااااا ….ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭ
    ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
    ﮐﺠﺎﯼ ﺟﻬﺎﻥ
    ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ
    ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ
    ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﻧﺪ …
    ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﻧﻪ ﭘﺎﺭﯾﺲ
    ﻋﻄﺮ ﻫﺎﯼ ﺍﻏﻮﺍﮔﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ
    ﻧﻪ ﺑﺮﺯﯾﻞ ﻗﻬﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺁﻥ ﭼﻨﺎﻧﯽ
    ﭼﺮﺍ ﺭﺍﻩ ﺩﻭﺭ ﺑﺮﻭﯾﻢ
    ﺣﺘﯽ ﭼﺎﯼ ﺷﻤﺎﻝ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﭼﺴﺒﺪ
    ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ
    ﺍﺯ ﯾﮏ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﺰﺭﮒ
    ﺍﺯ ﯾﮏ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ
    ” ﺗﻮ ”
    ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺷﻌﺮ ﺍﺳﺖ
    ﺳﭙﯿﺪ ﺳﭙﯿﺪ
    ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻓﻬﻢ ﻣﺎﻫﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯﯾﮕﻮﺵ ﻧﻤﯽ ﮔﻨﺠﺪ
    ﺍﺳﻢ ﺗﻮ
    ﮐﻮﺩﺗﺎﯾﯽ ﺳﺖ
    ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺮﻧﮕﻮﻧﯽ ﻏﻢ ﻫﺎ
    ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺻﻠﺢ ﺍﺳﺖ …
    ﺩﻧﯿﺎ ﭼﻪ ﺑﭙﻮﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﯿﺎﯾﺪ؟
    ﻭ ” ﺗﻮ ”
    ﭼﻘﺪﺭ ﺁﻣﺪﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﻭ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯽ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>