دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

سه شعر از زینب فرجی

بازدید: 4,826

زینب فرجی

 

۱)

باید ورود تورا به دنیای خودم
روی پله های گرد گرفته آزاد اعلام می کردم
تا وارد خانه ای انبوه ازتارهای عنکبوت می شدی
وخودت را درون ماهیتابه می انداختی
آن روزها که تو درحال پختن بودی
زلزله آمد
سیل آمد
ولی مرا به این اتاق تاریک ونمور برنگرداندخدایی که جای حق ننشسته بود گناه، توبه…
می ترسم
خاله هایم یکی یکی در عروسی ام برقصند
وعموهایم با فروکردن چاقو در قلب پینه بسته ی من
داماد را درباد رها کنند
بعد در باغچه گوری بکنند
گوری که ازشاخه نبات پرباشد
گوری که در مصرف آب صرفه جویی کند،
زیبایی سبز می کند بعد از گره زدن سبزه ها درتاریکی
دستهای من، چشم های من، درباغچه نیستند
حالا با این وام ازدواج که بوی تمشک می دهد
چه گِلی به سرم بزنم
با بهره هایش از کدام کارخانه ی جوراب بافی بهره برداری کنم؟
روی سرکارگران باران می آید
یکی دهان مرا با میخ هایی که از کشورهای دیگر وارد می شود
بدوزد
که من پدرندارم من برادرندارم شناسنامه های گمنام
می ترسم
در رَحمِ درختان عاشق، عروسک های کوچکی نطفه بسته باشند
پس من آبستن که ام؟
درد؟
نه درد را نمیشود که لای روزنامه پیچید وبه عمه حبیبه گفت
امشب توکشیک خواهی داد
که رنج به خانه ی ما نیاید برای دزدی
اما اوکه اسب ونیزه
اسب وشکوه خاص خودش را ندارد.
بدهید دمار ازروزگارش دربیاورند
وپوستش را غلفتی بکنند.
نه،
بگذارید ماهمچنان جوراب های سوراخ به دست مردم برسانیم
کسی نمی بیند
که زیرپایش خالی است
دوشنبه ها به دیدنم بیایید
ای ارواح خبیثه ی ساکت
نیمکت های این پارک را بردارید
مجسمه ی خواجه نصیر ،عبدالقادر مراغی را بردارید
شاید قطره ای آب ازدست کسی بچکد
غم را
ازروی شیشه ی پنجره ها پاک کنم؟
من ویارتنهایی دارم
لطفاخط قرمزبکشید
بالاخره باران از دانشگاه فارغ التحصیل خواهد شد
وقتی نی لبک های چوبی،آیفون های تصویری ،تلویزیون های سیاه وسفیدبه صدا دربیایند
من با عصای اژدها شده ام
پیامبری را می بوسم وکنار می گذارم.

 

۲)

کی دهان سگ های محله  پارس آباد را گاز گرفته است
یکی که بعدها می خواهد
شیر گاز این آپارتمان کاغذی و لکنته  را
بازبگذارد
تا
این آقا وخانم در این هوای خفقان آور نفس بکشند
این آقا که صاحب هتل چند ستاره ای
دربالای شهراست
وحقوق کارگران را به تعویق انداخته است
باید ادب شود
ادب از آداب بزرگان است
ادب را ازکه می آموزی از بی ادبان بی ادب.
شاید ما آدم های پایین شهر را
در تابلوهای نقاشی
با دوز و کلک رنگ کنند
یکی اسطبل اسب ها را باز گذاشته است باز باز
تا ما زیرسم اسب های عاشق ومعشوق کشته شویم
اسب هایی که زیبا نیستند
اسب هایی که دوبال بزرگ ندارند
من سوارکارخوبی می شدم برای ماشین  ، هواپیما
اگرپیش این آقا وخانم زشت
بزرگ نمی شدم
مردی درون من جیغ می کشد
مردی که کودک خودش را گم کرده است
گرگ ها که درباد می وزند
گلدان های پلاستیکی این اتاق ۹ متری
له می شوند
درست درساعت یک ربع مانده به هشت
ازپشت خنجر بزن
دستهایش درد می گیرد
چقدردراین تاریکی جاخوش کنم
چقدر باید پول بپردازم تا
لشکری از نور را در اختیارجغدها بگذارید؟
می ترسم شادی به لایه ی اوزون هم نفوذ کند
من چند لایه
مادرم لایه لایه شده است
هواربکشید
هورا…
این فیلم نیست که شما می بینید
این آه غم انگیزمن است
برای شادی روح باران
باران که می آید
من تپش آلوده تر از پیش ترانه ای می خوانم
وگنجشکها روی دلم که هندوانه ای شیرین است
می نشینند
ظهر است
واینجا سردخانه ای بی آب وهوا.
جسدهاروی دستمان باد کرده اند
وشکلات ها داغ شدند
برای خواب
برای تختخواب
من قربانی تعصب بی جای برادرم شدم/می شوم
برادرم که آهنگر است
وبه حقوق برابری زنان ومردان اعتقاد ندارد
عروسکم گریه می کند
ودرختها….
کلاه ایمنی برای کارگرانت بگیر
بند کفش هایت را محکم ببند
می خواهیم راه برویم
سنگ ،سنگ ، سنگ  در شیشه ها پرتاب کنیم
از دیگری بپرس
دل خوش سیری چند؟
کارتن خواب ها را از خیابان ها ،باغچه ها جمع کنید
شاید  شوهرم که لیسانس ندارد ومدام درحال عرق ریختن
وعرق خوردن است
دورسرم/دور سرت بگردد
که قلاده ی افتاده به دور
گردنم
دستهایم
چشمهایم  شما را ازخریدن سگی مثل من صرف نظرکند
امشب خون خون را می خورد
ای زندگی سگی،
باید استخوان های یک آدم اهل معاشرت را لیس بزنم
لیس بزنم
لیس بزنم
تا قبیله ی اهل وفا چند هزار فرسخ راه است؟
که ما هیچ  وقت هیچ وقت تمام نمی شویم.

 

۳)

خودم را می زنم درون چاهی تاریک
نه طنابی هست دور گردنم پیچیده
ونه دعایی که نازل شود بر روی سینه ام
حالا چگونه ازاین اتاق دایره ای،   بیرون بپرم؟
باید سیگاری روشن کنم
وخودم را یواش یواش بالا بکشم
بالا آورم
در آشپزخانه ای که معبد مادران بزرگ است
هم – سرم
هم دستم را از سوراخ پیراهنم می گذرانم
و دمی نمی گذرد
که همدم حافظ می شوم
همدم
همسر
رنج را به خانه برمی گردانم
با کفش
با جوراب
خودم را درساعتی می بینم که تیک تاکش
هنوزخاموش نمانده است
چرا کسی که ماشین های مدل بالا سوارمی شود
یاد کودکان کار را گرامی نمی دارد
صورتم نمناک است
صورتم را پسری بوسیده است
که از قانون جنگل فرارکرده است
که قانون سرش نمی شود
حاضرم به جای دیگران
مثلا صندوقداری که شبیه آنشرلی هست
بروم
وبگویم دیگر چیزی برای ازدست دادن وجود ندارد
می تواندبمیرد
و شامپویم را بدهد
تا اینجا سرم را بشویم
بعداً ازخجالت تان در خواهم آمد
درمی آیم
وهمه چیزیک به هیچ به نفع دنیا تمام می شود
رگ های قلبم گرفته/می گیرد
ناگهان از زیرپایم  خون می جوشد
واستخوان
درحلقم
درحلقه ام گیرمی کند هانا
آب بکش
نی لبک می نوازم
درسالن آزادی
به امید آزادی لب ها،دهان ها !

همچنین ببینید

حمیده منصوری

حمیده منصوری

  آیا ریشه های‌ تو را خاک خشکیده خواهد یافت؟ آیا از درخت ابدیت دستهای ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>