سه شنبه , ۳ مهر ۱۳۹۷

سه شعر از فرشته وزیری نسب

بازدید: 2,910

armeaghrabe2

 

!)

روزها جادوگری سرخم

با مو و شالی شرابی

مرده ها را زنده می کنم

و عشق را در آتشکده های خاموش می گیرانم

شهر به شهر می گردم

و بر بالای الموت می نشینم

از دامنه های دماوند شقایق می چینم

و از آسمان کویر سبدی ستاره

از کلوت هایی می گذرم

که شهرهای سوخته در دل دارند

از دریاهایی که جسد های مرده با خود می برند

روزها اما هنوز شادم و می میرم از شیدایی

 

شب ها اما پیرزنی می شوم

با موهای سپید

و گوشت های آویزان

می نشینم کنار آتش

چون جادوگران قلعه های خاکستری

یخ زده زیر برگ های سرد وسنگین تاریخ

با خود می گویم:

و هیچ «داوری در کار نیست»

داوری در کار نیست

در کار نیست

بین سرخ و خاکستری رنگی نیست

هیچ جا بی نیرنگی نیست

نه در پیشانی من

نه در پیشانی این جهان

نشانی از رستگاری نیست

رستگاری نیست

 

 

۲)

و من درست وسط فصل ها

از حرکت باز مانده ام

هفت وان یکاد می خوانم

و به چهار سو فوت می کنم

و چشم ها از سه سو فرو می ریزند

با اینهمه سترونی از من نمی رود

روی مبل راحتی می نشیند

خیره به من نگاه می کند و کلاه بر می دارد

 

باید از او سراغ سحرو جادوها را بگیرم

بپرسم چرا خرم دین ها می میرند

چرا کسی در میدان کشتارگاه نمی ایستد

چرا از شیر های حمام فین خون جاری است.

چرا در گود ها ماهیچه حرف اول را می زند

چرا مادرها به هر بهانه ای لبهای بچه ها را می دوزند

می دانم که سترونی ککش نمی گزد

 

باید از کبوتری که در گودی چشم هایم تخم می گذارد

و بی خیال روی تخم هایش می نشیند

بپرسم خیال پروازش کجا رفته است

می دانم که جوجه هایش را بهانه می کند

و آلودگی هوا را

 

 

۳)

و سطرها را به روی خود نمی آوریم

و کلمات ریز ریز شده

که کنار من عرق می ریزند

و دلهره هایی که از کاسه سر لبریز می شوند

تا گورکنی در گورستانی به هملتی

بگوید که

زندگی از ما چه ربوده

زندگی از ما چه می رباید

که بودن به اندازه نبودن درد دارد

سرد است این برف

سرد است این دوری آفتاب از پوست گندمی ام

سرد است این فاصله ها

که در خانه ام خانه کرده اند

گنجشک های پرگو

حفره های عمیق دست ها و چشم ها

صحنه هایی که عریانم می کنند

سردند

و من از دیار تباهی الیوت می آیم

از تبار بی نشان ها

از کنار اسب هایی که در انبوهی از برف

زیر بار مانده اند

اسب ها، آدم ها

آتشی برای انبوه برف

کمی سرما برای آتش جنگل ها

کمی گرما برای قلبی که باز مانده است از سرخی.

همچنین ببینید

حمیده منصوری

حمیده منصوری

  آیا ریشه های‌ تو را خاک خشکیده خواهد یافت؟ آیا از درخت ابدیت دستهای ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>