شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

سیری در اندیشگی های جهانِ معنا(پدیده، پدیدار و ماندِگار)

پاپی      عابدین پاپی

 بی پدیده پدیدار معنا ندارد و هر پدید اری هم ماندگار نیست.

پیش از نوشتار:

جهانِ معنا آکنده از اندیشه های اجتماعی و طبیعی است که اندیشه های اجتماعی دستاورد فکرِ بشر هستند و اندیشه های طبیعی آگاهی خود را از ضمیر ناخودآگاه خویش دریافت می دارند  و هر کدام از این اندیشه ها سیر اندیشگی مرتبطِ با خویش و همگامِ با جهانِ معنا را طی می کنند و به همین سبب می باشد که نظامی از منظومه ها و منظومه ای از نظام ها را درهمین جهان می توان مشاهده نمود. در جهانِ معنا اندیشگی ها بر محور چهار عنصرِ متضاد در حرکتند که این چهار عنصر عبارتند از: باد ، خاک ،آب و آتش. این عناصر قرن هاست که در سیر زمان و مکان به زیست مندی خود و حیاتِ جهانِ معنا مفاهمه هایی چندگانه محور را افزوده اند . از سویی دیگر اندیشگی ها را در اندشه کردنِ در جهانِ معنا می توان به دو بخش تقسیم کرد. نخست اندیشه کردن هایی که روش و هدفی معنا دار را شامل می شوند و بانی این اندیشه کردن ها وبه اصطلاح یافت نگری و دریافت نگری ها را انسان برعهده دارد و دوم اندیشگی هایی که به دنبال روش و هدفی معنا گریزند که باز این معنا گریزی از جانب انسان اما در سایر موجودات معنا می یابد . به هر روی جهانِ معنا بدون اندیشگی های انسان بی معناست اما همین انسان هم برخی مواقع از دایره ی معنا به ساخت مندی های بی معنایی دست می یابد که مؤلفه های آن در جهانِ امروز ( پست مدرن) مشهود است لذا گفتاری که در پیشِ روی خوانندگان قرار می گیرد حاصلِ سال ها فکر و فلسفیدن در جهان معناست که امروزه پدیدار می شود و هدف و منظور اصلی ما از جهانِ معنا همان سیاره ای به نام زمین است که از آن به عنوان جهان هم یاد شده است . این سیاره دردامان خود از سه پارامتر وجودی به نام پدیده ، پدیدار و ماندگار بهره می جوید و قرن هاست که با بهره گیری از این پارامترها به حیات خود ادامه می دهد. دو دیگر، رابطه ی جهانِ معنا با سیر اندیشگی هایی به مانند  پدیده ، پدیدار و ماندگار یک رابطه ی چند سویه است که هدف ما در این گفتار تمیز ، تشخیص و تحلیل این روایط چند سویه و همگرایی و همخوانی این سیر اندیشگی ها با جهانِ معناست .

از جانب دیگر آنچه که متبادر به ذهن است مقوله ای به نام جهان می باشد که دردو زاویه محل بحث و نطر است زیرا که از این منظر سیاره ای به نام زمین همان جهان حقیقی است و سایر جهان هایی که از آن ها به نام هایی چون: جهان طبیعت، جهان علم، جهان هنر، جهان شعر، جهان درون ، جهان بیرون و غیره یاد می شود نوعی جهانِ مجاز هستند که زیز شاخه ی همین جهانِ معنا به شمار می روند از این رو که خودِ جهان ذهنی نیز از پشت بندی به نامِ جهان عینی و یا به تعبیری «درمقابل ایستاده» تبعیّت می کند. افزون بر این که در این گفتار به جهانِ بی معنا و جهانِ نیستی هم اشاراتی داشته ایم که منظوراز جهانِ بی معنا و جهانِ نیستی در این گفتار مرتبطِ با اندیشه هایی نوگراست که در دنیای امروز خود را به دایره ی نمایش گذاشته اند و بانی این اندیشگی ها نیز انسان امروزی است . حال انسان به عنوان موجودی متفکر در سامانه ی جهانِ دیروز و جهانِ امروز نقشی کارآمد را بازی می کند . بر همین پایه ها، گفتاری که در پی می آید نوعی گفتار است که بر اساس سال ها مشاهده، مناظره، مطالعه ، مداقه، مبادله، مآخذه و کشف و پردازشی در قالبی تازه با زبانی کاربردی و بدیع فرآهم آمده و نگارنده به جای این که به اندیشه ی دیگران تکیه کند بر تجارب زیستی و فکری خود دست اشاره گذاشته و از همین روش توأم با دانش و بینشی دیگر گون استفاده نموده تا که این گفتار در پنج بخش به شرح : ۱- معنا و مفهومِ پدیده ، پدیدار و ماندگار ۲- رویکردی به آنتولوژی جهانِ معنا و تقابل و تعامل این دو در گذرزمان۳- چگونه مندی آغاز ، حیات و مرگِ پدیده، پدیدار و ماندگار۴-پردازشی به درون ماندگاری و برون ماندگاری و نقش سازش و زایش در سیر هستی ۵- رابطه ی شعر و پدیده، هنر و پدیدار و ماندگار و متن را فراهم آورده است . باشد که هر صدایی آکنده از پیام هایی نسبی است و صریر قلم نیز به نوبه ی خود از چنین پیامدهایی بهره جسته است .

۱-معنا و مفهومِ پدیده ، پدیدار و ماندگار

در فرهنگ فارسی معین پدیده به معنی: آن چه مشاهده یا به وسیله ی حواس ادراک می شود و چیزتازه ، پدیدآمده ، نوظهور و بی مانند گذشته به کار رفته است . در فرهنگ لغت علامه دهخدا از پدیدار به معنی پدید، ظاهر، آشکار، آشکارا، نمایان، روشن و واضح ، طالع منکشف ، معلوم ، هویدا و مشهودکردن یاد شده است . واژه ی فارسی پدیده صورتی از واژه ی پارسی میانه به نام« پددیدگ»است که از دو جز پد(به) و دیدگ( دیده) اقتباس شده و به معنای دیدارپذیر است . پدیدهphenomenon))و پدیدار(emerge)و پدیدارشناسی (phenomenology)به معنی چیزی یا کسی است که بودِ خود را در طبیعت و اجتماع به نمایش  می گذارد و پدیدار به معنی چیزی است که نمودِ خود را در طبیعت و اجتماع به نمایش می گذارد. هر پدیده ای که وجودِ خود را در طبیعت و اجتماع به نمایش می گذارد را می توان پدیده ای معلوم به شمار آورد و هر پدیداری  که نمودِ و یا نمودهای خود را در طبیعت و جامعه به تصویر می کشد را می توان پدیدار نامید . آنچه که به عینه دیده می شود و یا به وسیله ی یکی از حواس پنجگانه قابل فهم و درک می باشد را می توان پدیده نامید و کانت با بهره گیری از لایبنیتس موجودیت بیرونی را نومن می نامد و تصویری که از آن در ذهن منعکس می شود را فنومن ( پدیده) می نامداما از این منظر پدیده زمانی قابل درک و احساس است که به وجود می آید یا به اصطلاح شکلی معنایی به خود می گیرد و پدیدار به چیزی یا نشانه ای گفته می شود که موجودیت خود را به وسیله ی وجودِ پدیده در طبیعت و اجتماع نمایان می سازد . به عنوان مثال : خورشید یک بود یا پدیده است و نور خورشید و به بیانی نمودهایی که از خود در هستی به نمایش می گذارد را پدیدار می گویند . طلوع  و غروب خورشید نوعی پدیده است  و حالاتی که درفاصله  بین این دو رخ می دهد را می توان پدیدار نامید. کیستی یک پدیده به بودِ ذاتی و معنایی آن پدیده بستگی دارد و چیستی یک پدیداربه حالات و رفتارهای آن پدیدار که از خود به نمایش می گذارد مرتبط است . تا کیستی یک نشانه شناخته نشود آن نشانه را نمی توان پدیده نامید و تا چیستی یک پدیدار مشخص نشود آن نشانه را نمی توان پدیدار معرفی نمود. ماندگار(lasting) به معنی مانا، جاوید و ابدی است . ماندگاری یک چیز زمانی به اثبات می رسد که عمری از آن چیز گذشته باشد . ماندگاری یک نشانه چه زنده باشد و چه غیر زنده منوطِ به کارکرد و کارآمدگی آن در اجتماع را می طلبد. یک نشانه ممکن است در یک لحظه بود و نمود خود را نمایان سازد و یا این که از بود و نمودی یک ساله و یاچند هزار ساله بهره مند شده باشد . بنابراین ماندگارصفتی است که برای یک نشانه زنده و یا غیر زنده به کار می برند . یک پدیده تا زمانی که تنها بودِ خود را در جامعه حفظ کرده است را می توان پدیده ای ماندگار نامید به مانند بودِ یک کوه و یا دریا و یا بودِ یک هنرمند و اندیشه ی آن  و یک پدیدار تا زمانی که علاوه بر بودِ خود نمودِ خویش را هم در جامعه حفظ می کند را می توان پدیداری ماندگار نامید. ماندگاری نشانه ها در دو حالت شکل می گیرد: نخست حضورِ بودِ یک نشانه است و دیگر حضورِ نمودِ یک نشانه . حضورِ بودِ یک نشانه به مانند ماه علاوه بر این که بودِ خود رادر هستی به نمایش می گذارد نمودِ خویش را هم در صورت های مختلفی به تصویر می کشد. ماندگاری اشیاء و نشانه های طبیعی و اجتماعی کلی نیست بلکه نسبی است به طوری که ممکن است یک نشانه در یک برهه ی زمانی ازاهمیّت ویژه ای برخوردار باشد اما در ازمنه های دیگر زمانی از چنین اهمیّتی بهره مند نباشد . ماندگاری در نشانه های طبیعی به مراتب چربش و چرخش بیشتری را نسبت به نشانه های اجتماعی نشان می دهد به گونه ای که منظومه ی شمسی و مثلن سیاره ای به نام زمین ( جهان) مانایی خود را میلیاردها سال است که حفظ کرده است و یا مانایی خورشید و یا ماه و مریخ به مراتب بیشتر از یک اندیشمند و یا فیلسوف است . سقراط  و یا ارسطو به اندازه ی قله ی اورست ماندگاری ندارند زیرا که صدها سقراط  و ارسطو مانند آمده و رفته اند اما قله ی اورست هنوز هم پابرجاست و تنها سیر اندیشگی سقراط  و ارسطوست که به این دو، نوعی ماندگاری را در جهانِ معنا، بخشیده است . بنابراین هر پدیده ای که پدیدار ی خود را در طبیعت و اجتماع در انحای مختلف به تثبیت رسانده است را می توان پدیده ای ماندگار نامید. پدیده ها در پدیداری خویش از سه مؤلفه بهره مند شده اند. نخست پدیده هایی که در قدیم بوده اند و هنوز هم هستند دوم پدیده هایی که در زمان حال زیست می کنند و سوم پدیده هایی که با بهره گیری اززمان گذشته و حال به دنبال تثبیت کردن خود در زمان آینده هستند.

۲- رویکردی به آنتو لوژیontology) )جهانِ معنا و جهانِ بی معنا وتعامل و تقابل این دو در گذرزمان

جهانِ معنا و جهانِ بی معنا در واقع نقطه ی مقابل یکدیگرند ودر گذر زمان نیز با تعاملاتی دو سویه با هم تصادم داشته اند. حهانِ معنا به جهانی گفته می شود که در آن پدیده ، پدیدار و ماندگاری از اهمیّت و جایگاه خاصی بهره مند شده است . جهانِ معنا نوعی جهانِ سازمان یافته محسوب می شود که از درون ماندگاری  و برون ماندگاری خاصی بهره مند شده است و این جهانِ معنا چیزی حز سیاره ای به نام زمین نیست. زمین با فاصله ی۶۰۰۰۰۰/ ۱۴۹ کیلومتری از خورشید قرار گرفته است . از حیث واژه شناسی ایرانی زمین از زم گرفته شده و بنا بر مستندات زم یکی از فرشتگان دین زرتشت به شمار می آمده که با پسوند «ین» زمین را به وجود آورده است . این سیاره سامانه ی خورشیدی است و در میان چهار سیاره سنگی که به دور خورشید می گردند (تیر، ناهید زمین و مریخ) زمین بزرگترینِ آن هاست. گاهی از زمین با نام های جهان و سیاره ی آبی هم یاد کرده اند و نام لاتین آن terra))و در انگلیسی به آنsun))می گویند. با توجه به پژوهش و تحقیقات اختر شناسان جهان ، پدیده ای به نام زمین نزدیک به ۴۵۴ میلیارد سال است که پیدایش خود را در هستی نمایان نموده است و زندگی بر روی سطح آن در طول یک میلیارد سال پدیدار گشته است . زمین هم اکنون کاشانه ی میلیون ها گونه از جانداران با شکل و شمایل متفاوتی است که انسان یکی ازآن ها به شمار می آید. انسان به عنوان موجودی صاحبِ فکر و اندیشه و فرهنگ یکی از موالید چهارگانه ی زمین است که به عنوان موجودی دو پا از آن یاد می شود . موجودات زنده از لحاظ ظاهربر روی سطح زمین چهار گونه اند: موجودات دوپا، موجودات چهارپا، موچودات دوبال و خزندگان که خزندگان باز به انواع مختلفی تقسیم می شوند. به هر روی سردمدار همه ی این موجودات انسان دو پا است . انسان ها از لحاظ ظاهر با هم شباهت دارند و سیستماتیک بدن آن ها شبیه هم می باشد اما از حیث باطن ، زبان ،فکر ، فرهنگ و نژاد یکی نیستند به گونه ای که نژادهای مختلفی با گونه های زبانی و فرهنگی متفاوتی در روی سطح زمین زیست می کنند که زیست مندی آن ها مرتبطِ به نوعِ آب و هوا  ،مکان و فرهنگی دارد که درآن زیست می کنند ولی در یک دو راهی به نام هویت انسانی و ماهیّت عقلانی یکدیگر را ملاقات می کنند. بنابراین بخش عمده ای ازآنتولوژی مرتبط با جهانِ معنا ( زمین ) است و بخش های دیگر این آنتولوژی نیز مرتبطِ با سیاره ها، ستاره ها و در کل کهکشان راه شیری است که این گونه در دامان خود هزاران راز نهفته را حفظ و پنهان داشته است . وقتی صحبت ازآنتولوژی یک موضوع می شود درواقع صحبت از هستندگی و نیستندگی های آن موضوع است . آنتولوژی یا به زبان فارسی هستی شناسی به معنی شاختنِ وجودِ یک موجود است و تجزیه و تحلیل موجودیت آن در یک بستر یا بسترهای زمانی . به نظر می رسد که هرموضوعی چه فرآیندی معنا محور باشد و چه پروسه ای ایستاگون نیاز به آنتولوژی دارد زیرا که هستندگی و یا نیستندگی درکنه این موضوع  احساس می شود. با این تعابیر در می یابیم که جهانِ معنا تنها شامل سیاره ی زمین نیست بلکه در هر پدیده ای که در همین سیاره پدیدار شده است می توان جهانی آکنده از معنا را دریافت که هر کدام نیاز به آنتولوژی دارند. جهانِ معنا در هر نشانه ای با نشانه ی دیگر فرق می کند به طوری که تابش نورخورشید بر سیاره ای به نام زمین و عدم تابش آن بر سیاره ای به نام اورانوس یا نپتون و یا حضور تابش آن بر مریخ و ناهید در تفاوت عمده است. از طرفی دیگر خودِ پدیده ای به نام خورشید نیز جهانی آکنده از معنا و هستندگی است . خورشید به مانند چشمه ای به شمار می رود که دردرون خود زایش دارد. به بیانی دیگر پدیده ای خودزا می باشد که همه چیز خود را از خویشتن خویش می گیرد . او در کوره ی آتش خویش سال هاست که می سوزد اما شعله های خود را بی منت به جهانِ معنا و سایرین هدیه می کند و تنها تفاوت آن با چشمه ی خودجوش و خود زا در این است که چشمه از خود آب تولید می کند ولی خورشید کارش تولید آتش و گرما است . خورشید یک آتش خودزادارد که از این منظر این آتش از نوعی درون ماندگاری بهره مند شده است به نحوی که تاکنون هم هیچ کسی به درون ماندگاری خورشید پی نبرده است اما گرما و نوری که به زمین و سایر سیاره ها منتقل می کند را می توان از برون ماندگاری های آن به شمار آورد. جهان معنا به دوبخش تقسیم می شود: نخست جهان هایی که معنای خود را از خویشتن می گیرند و نوعی درون ماندگاری دارندو دیگر جهانی که معنای خود رااز خویش و سایر موالید سه گانه دریافت می کند و تنها جهانی است که تولد ، حیات و پایان در آن معنا دارد و این جهان را می توان سیاره ای به نام زمین برشمرد به طوری که در دل این سیاره نزدیک به ۲۰۰ کشور مستقل با بافتارزبانی و ساختارِ فرهنگی متفاوتی زندگی می کنند و از راه دیپلماسی ،سفر ، تجارت و فعالیت های نظامی با هم برقرار می کنند . مهم ترین مسئله ای که سیاره ی زمین را به عنوان  جهانِ معنا و آن هم در ابعادی قابل مشهود، نمایان کرده است مسئله ای به نام فرهنگ و دانش انسان هاست که با گذر زمان به رشد و بالندگی قابل توجهی دست یافته است .

می توان گفت جهانِ معنا را موجودی به نام انسان در سیاره ای به نام زمین و در سایر هستی کشف نمود چه این که این موجود با قدرتی به نام اندیشیدن و فلسفیدنِ در هستی، همراه شده است و همین مهم سبب شد که خود را به عنوان ابر موجود به جهان معرفی نماید. انسان با قدرت فکر و درایتِ اندیشه توانست به اکتشافات بسامدی بر روی زمین و سایر سیاره ها دست یابد به گونه ای که توانست در زمین و زمان به علمی به نام آنتولوژی دست یابد. رشد و توسعه ی فکرِ بشر تا به آن جا رسید که توانست در طبیعت و اجتماع تغییر، تحول و تطور ایجاد کند و این از حالتی به حالتی دیگر درآمدن جهان توسط این موجود از عواملی بود که از جهانِ معنا عبور کرد و به جهانی به نام«جهانِ بی معنا»دست یافت. جهانِ بی معنا دستاوردی بود که توسط فکر بشر طراحی شد و دانشمندانی با برچسب پست مدرن خود را دردایره ی جهانِ معنا نشان دادند. بی معنایی در جهانِ معنا زمانی اتفاق افتاد که پدیده ی به نام جهان سنت توسط پدیداری به نام جهانِ مدرن به بوته ی نقد کشانده شد و مفاهیمی قابل توجه در کنه جهانِ سنت استخراج گردید. سنت به عنوان یک نهاد پاک و مدرن به عنوان یک برنهاد جنجالی شناخته شد و جهان به جای این که هم نهادی را در جهانِ معنا احساس نماید با برنهادی رادیکال به نام پست مدرن مواجه شد که این برنهاد موضوعی را به نام پس از مدرن را مطرح کرد که این قلم چنین جهانی را جهانِ بی معنا نامگذاری کرده ام زیرا که تنها شرحی تکمیلی  و تحلیلی را بر«برنهاد »خود گذاشت! این جهان از واژه ی مدرن  به نفع خود استفاده نمود به طوری که پیشوندی به نام پسا مدرن را به این واژه اضافه نمود و با بهره گیری از مؤلفه های آن تقابل را به جای تفاهم انتخاب نمود و البته همان کاری را انجام داد که مدرن بر سر سُنت فرو ریخت با این تفاوت که مدرنیزم ها واژه ی مدرن را مقابل سنت گذاشتند و خودشان را نو و سنت را کهنه فرض کردند. اگر چه سیر تکاملی جهان برای نیل به مفاهمه هایی تازه تر و بدیع تر دردستور کار بود اما هیچ کدام به پشت سر خود نگاه نکردند که از کجا سرشت خود را گرفته اند. شاید بتوان گفت در آن زمان جهان نیاز به یک نهاد ، برنهاد و هم نهاد داشت تا که فرهنگ تفاهم بالنده و پالنده شود اما چنین اتفاقی نیفتاد .آری پدر که به معنی پادر است را نه مدرن رعایت کرد و نه پست مدرن و به خاطر همین است که فرد گرایی به جای آرمان گرایی و جمع گرایی خود را به مانند یک غول چند شاخ نشان داده است . برهمین پایه جهانِ بی معنا  اریکه پادشاهی را از جهان گرفت و برای این که خودی را نشان دهد مفاهمه هایی چون، پراکندگی ، بی معنایی و بی نظمی را در جهان به تصویر کشاند و چنین وانمود کرد که :«در بی معنایی هم معنایی است» به هر روی جهانِ بی معنا نه یک آنتولوژی فرآرونده است ونه پس رونده بلکه نوعی فرم شناسی تیپیکال است که بر ورژن هایی نمودوار در حرکت است .به هرحالت آنتولوژی جهانِ معنا زمانی بایستگی خود را به دست آورد که توانست هستندگی های جهان معنا را پیدا ، کشف و پردازش کند اما در جهانِ بی معنا با مؤلفه های دیگری از جنس دیگری تصادم داریم به طوری که شایستگی خود را بر پایه ی نیستندگی های  جهانِ بی معنادریافت نمود. بنابراین گذر زمان و مکان جهان را نه با تعامل و تفاهم بلکه با تقابل و تناظرمواجه ساخت. به گونه ای که گفتگومندی فی مابین سُنت، مدرن و پست مدرن در قالبی علمی و بافتی فرآرونده شکل نگرفت. گفتگومندی در یک دایره ی معنا دار زمانی شکل می گیرد که بن مایه ی این گفتگو حالتی همپرسی داشته باشد نه خودپرسی. در همپرسی گفتگو از خود به جامعه و از جامعه به جامعه و از خود به خود منتقل می شود اما در خودپرسی تنها با حالتی خود به خود تصادم داریم . همپرسی جهان سبب می شود تا که ما به گذشته نگریستن را از برای درحال زیستن و در آینده بیختن تلقی نمائیم . با این فرآیند از مفهوم در می یابیم که آنتولوژی جهانِ معنا بر پایه سه پارامتر در حرکت است به نحوی که جهانِ سنت یک پدیده بود که پدیداری به نام جهانِ مدرن را به وجود آورد و جهان مدرن یک پدیدار بود که در همان نمودهای پدیدارگون خود به زیست مندی خویش ادامه داد و جهانِ پست مدرن یک پدیدار خالی از پدیده است که به هر رویداد قابل مشاهده به طور مستقیم و غیر مستقیم توجه دارد  و پی آمد کارچنین بر ثمر می نشیند که بود را می توان همان سنت نامید و نمود را می توان به دو بخش  معنا و بی معنایی در بین مدرن و پست مدرن تقسیم کرد.

۳- چگونه مندی آغاز ، حیات و مرگِ پدیده، پدیدار و ماندگار

جهان در شکلی منظوم وار آفریده شده است که هر موجودی زیست مند خود را چه زنده باشد و چه غیر زنده با آغاز ، حیات و مرگ تنظیم کرده است. در این بخش شاکله ی بحث ، مرتبط با آغاز ، حیات و مرگِ پدیده، پدیدار و ماندگار است. همان طور که در بخش نخست گفتار این سه مقوله را از حیث لفظ و معنا بررسی نمودیم پس نتیجه می گیریم که در عین حال که با هم ارتباط موضوعی و معنایی دارند از جهاتی هم با هم متفاوت هستند. برهمین پایه در این بخش موضوع ما آغاز ، حیات و پایان این سه مقوله درسیر جهانِ معنا می باشد. همان طور که ذکر آن رفت هر پدیده ای یک روز پدیدار می شود یعنی نمودهای خود را دردایره ی هستی نشان می دهد و پدیداری آن نیز با ماندگاری آن ویا مرگ آن پایان می پذیرد. از طرفی دیگر هر چیزی که موجودیت خود را درجهانِ معنا به نمایش می گذارد یک روز ی در دامان مرگ قرار می گیرد. اگر چه همه پدیده ها پدیدار می شوند که این پدیده ها یا طبیعی هستند و یا اجتماعی اما نبایداین را هم فراموش کرد که یک پدیده یک آغاز دارد یک حیات و یک مرگ. به مانند: انسان که یک روز متولد می شود و روزهایی هم زندگی می کند ودر ختام هم در دامان مرگ قرار می گیرد. بحث دیگر که باید چند گام جلوتر آمد این است که چه ارتباطِ معنایی و موضوعی  بین پدیده ، پدیدار و ماندگار با آغاز ، حیات و مرگ است . از این منظر با همه ی تفاوت هایی که می توان برای واژه ها مد نظر داشت یک ارتباطِ معنایی و موضوعی دربین واژه ها وجود دارد و آن دامانی است که این واژه ها در دل آن  پدیدارمی شوند . واژه ها به مانند زهدان مادر هستند که در دامان این زهدان چندین کودک متولد می شود و تنها ویژگی مشترک این کودکان همان زیست مندی مشترکی است که در دامان مادر تجربه کرده اند و البته حس و بوی مادرانه نیز مهم ترین معنایی است آن ها را  در سیر زندگی همراهی می کند. لذا بر پایه این فهم درمی یابیم که واژگان همیشه در همزیستی مسالمت آمیزی در جهان به سر می برند و به بیانی ساده تر بنشین و برخاست های زیادی را درازمنه تاریخ با هم داشته اند. بنابراین پدیده نه یک آغاز که نوعی آغاز است پس آغازمندی آن را در جهان نمی توان کتمان کرد. هر پدیده ای یک آغاز دارد و یک حیات که ممکن است حیات آن کوتاه مدت باشد یا بلند مدت اما مرگِ بعضی از پدیده ها سوای از زمانِ آن پدیده مشخص است ولی مرگ برخی ازآن ها هنوز مشخص نیست . به عنوان مثال: مرگ اغلب موالید چهارگانه بر روی سطح زمین اعم از انسان، جانوران، گیاهان و نباتات در یک برهه ی زمانی مشخص می شود و هر کدام از این موجودات یک روزی مرگ را تجربه می کنند به طوری که این مهم در ازمنه های تاریخ جهان به اثبات رسیده است ولی مرگ مولد دیگری به نام جمادات  مشخص نیست زیرا که کوه ها  و دشت ها و دامنه ها سال هاست که زنده اند و یا مرگ خورشید را اگر چه ۲ میلیارد سال دیگر تخمین زده اند اما هنوز زنده است . هزاران انسان و درخت آمده و رفته است اما خورشید و ماه و یا مریخ هنوز هستندگی خود را حفظ کرده اند.پرسش دیگر که در دل همین پرسش خیز برمی دارد این است که آیا یک پدیده وقتی پدیدار شد و خود را در قرن ها به نمایش گذاشت یک پدیده ی ماندگار است و دیگر بحث آغاز و حیات ومرگ یک پدیدار و ماندگار است که چگونه پدیداری ماندگار است و چگونه ماندگاری ماندگار است؟یک پدیده وقتی که پدیدار می شود بستگی به عملکرد آن در بستری دارد که در آن زیست می کند. به مانند مثال: خورشید یک پدیده است که نقش و رفتار میمون خود را در بستر زمین به تثبیت رسانده است و اگر نباشد زندگی در جهان بی معناست بنابراین چنین پدیده ای در اولویت نخست ماندگاری قرار دارد و یا آب که به عنوان حیات طبیعت و بشر سال هاست که پدیداری خود را به اثبات رسانده است و از جانب طبیعت و مردم هم یک عنصر مؤثر و ماندگار است . در حوزه ی اجتماعی و انسانی نیز خیلی از پدیده ها ماندگارهستند به مانند پدیده ای در حوزه ی فلسفه به نام سقراط یا پدیده ای به نام سعدی در حوزه ی شعر و ادب و یا پدیده ای به نام کوروش یا اسکندر مقدونی در حوزه ی سیاست و حکومت داری و پدیده های دیگری که در گرایش های ادبی، هنری و تاریخی خود را در جهان مطرح کرده اند. ماندگاری  پدیده ها رامی توان به دو شق منقسم کرد: نخست ماندگاری کوتاه مدت و دوم ماندگاری بلند مدت. به چیزی یا کسی که در یک برهه یا چند برهه ی زمانی پدیداری خود را در هستی نشان می دهد ماندگار کوتاه مدت می گویند و به اشیاء یا کسانی که نه دریک برهه یا چند برهه بلکه حضوری مانا و همیشگی را با نقشی موثر در هستی ایفا می کنند ماندِگار بلند مدت می گویندو در جواب به ادامه پرسش باید گفت که پدیداری یک پدیده زمانی می تواند ماندگار باشد که نمودهای آن پدیدار در طبیعت و جامعه هم منشأ اثربوده اند و هم منبع عمل واقع افتاده اند. پدیدار هر پدیده ای صبغه ی ماندگاری اش متفاوت است و ممکن است یک پدیده ی مخرب به نام زلزله ، رعد و برق و یا طوفان از خود خیلی پدیدارها را برجای بگذارد اما این به منزله ی یک پدیدارِ ماندگار سالم نیست بلکه پدیداری ماندگار اما ناسالم است و جنگ جهانی دوم و پدیده ای به نام بمب هسته ای که پدیداری مخرب و ناسالم را برای جامعه ی ژاپن به ارمغان آورد را نمی توان یک پدیدار سالم تلقی نمود. دیگر نکته در ماندگاری یک پدیدار بحث تغییر و تحول در آن پدیدار است که این مهم باعث می شود آن پدیدار وارد فضایی تازه تر با مؤلفه هایی بدیع تر گردد. انسان به عنوان یک موجود باشعور و با فرهنگ قدرت این را دارد که نقش دیروز خود را تغییر دهد و نقشی دیگر را برای امروز برگزیند.گزینش نقش برای یک انسان هنرمند به مراتب ساده تر از یک انسان فاقد هنر است و البته هر انسانی که نقش های خود را برای رشد و بالندگی زندگی خویش تغییر می دهد نیز هنرمند است . یک شاعر قادر است که زبان و معنای شعر خود را تغییردهد و اثر دیگری را با زبان و مفاهمه های دیگری می آفریند اما یک مورچه اگر چه نوعی زندگی اجتماعی را برگزیده است ولی قادر به چنین تغییری اساسی نیست. تغییر در همه ی موجودات وجود دارد اما این تغییر یا تکراری است و یا ازآن مؤلفه های نو و تکنیکال روز برخوردار نیست. طبیعت بزرگترین نقاش دنیاست که نقش پردازی های آن مثال زدنی است ولی همین نقاش به اندازه انسان قادر به نقش پردازی نیست . بنابراین نقش پردازی بستگی به تنوع طلبی و تطور را از جانب نقاش می طلبد نه تکرار گزینی . طبیعت یک نقاش تکرار گزین است که بهار را هر ساله با گل ها و گیاهانی زیبا و خوش بو تکرار می کند و یا خورشید یک نقاش تکرار پذیر است که هر روزه طلوع و غروب اش را در قالبی تکرار گون اما زیبا تصویر می کند اما هنرمندی به نام انسان می تواند بهارهای دیگری را با شکل و مفهوم دیگری خلق کند و حتا چنان توانمند است که در یک بیت شعر طلوع و غروب خورشید را در قالبی متنوع و ساختار شکن به تصویر می کشد به طوری که اوهر روز طلوع را روزی دیگربا کارکردی دیگر نشان می دهد.

۴-پردازشی به درون ماندگاری و برون ماندگاری و نقش سازش و زایش  در سیر هستی

درون ماندگار به چیزی گفته می شود که از درون خود به ماندگاری دست می یابد . در بیانی دیگر درون ماندگار، ماندگاری خود را از خویش می گیرد. برای این که یک فرد و یا یک شی ء درون ماندگار را بشناسیم نیاز است که به هویت درونی آن پی ببریم. هویت درونی یک فرد و یا یک شی ء از طریق خود آگاهی آن نشانه به دست می آید. خود آگاهی یک فرد از درون بینی ذات شهود خویش و پردازش به این خود آگاهی ها درجهت نیل به آگاهی و بلوغ را می توان درون ماندگاری آن فرد نامید . یک شعر از سه لایه برخوردار است و اولین لایه ای که توسط مخاطب کشف می شود پوسته ی شعر است . دومین لایه ی آن هسته ی آن است که توسط مخاطبین مجرب و کارکشته و حرفه ای کشف می شود و سومین لایه آن مغز است که تنها شاعر آن شعر به این لایه دسترسی دارد . بنابراین لایه ی اول و دوم شعر از نوعی برون ماندگاری برخوردار است که به مرور زمان هم به فراموشی سپرده می شود اما لایه ی سوم آن نوعی درون ماندگاری است که همیشه این امکان را برای ماندگاری شاعرفراهم می کند زیرا که ممکن است توسط یک شاعر همسو و همگرا از لحاظ فکری و فرهنگی کشف شود و درون ماندگاری آن شاعر را به تثبیت برساند.دیگر مفهوم برون ماندگاری است . برون ماندگاری به معنی چیزی است که صفات و خصایص خود را به بیرون منتقل می کند و ماندگاری این صفات و حالات را از دنیای بیرون خواستار است . آن چیزی که ماندگاری خود را در دایره ی هستی به دست می آورد به آن چیز می توان برون ماندگار گفت. اغلب شخصیت های تو دار و کم حرف که درون گرا هستند و به سهولت حرف خویش را بروز نمی دهند از درون ماندگاری برخوردار شده اند و افرادی که برون گرا هستند و ارتباط با بیرون را دوست دارند و به تعبیری کاریزما دارند را می توان برون ماندگار تلقی نمود. یک فرد برون ماندگار کسی است که از مؤلفه های بیرونی جامعه مستفاد می شود و یک فرد درون ماندگار کسی است که از کاربست های درونی خود بهره می گیرد. با این تفاسیر در می یابیم که نوعی ارتباط تنگاتنگ بین درون ماندگاری و هستی وجود دارد زیرا که جهان هستی به جهانی گفته می شود که هستندگی در آن جریان دارد و این هستندگی می تواند در ابعاد مختلف فکری، زبانی ، فرهنگی، زیستی و کنشی و واکنشی باشد و چنین دنیایی با چنین مؤلفه هایی تنها می تواند جهانِ معنا که سیاره ی زمین است باشد زیرا که در دیگر سیاره های جهان با چنین مؤلفه هایی تصادم نداریم و تنها نوعی نیستندگی را مشاهده می کنیم و جهان نیستی به جهانی گفته می شود که نیستندگی در آن جریان دارد و این نیستندگی از هیچ گونه حرکت و جنبشی و یا احیانن کنش و واکنشی بهره مند نیست به مانند سیاره ی زحل و مشتری که سیری ایستاگون دارند زیرا که از گاز تشکیل شده اند و یا سیاره ی اورانوس و نپتون که دو سیاره ی یخی هستند و هنوز حرکتی چند صدایی را از خود به نمایش نگذاشته اند. بنابراین وقتی سخن از درون ماندگاری و برون ماندگاری می شود ارتباطی که این دو مقوله با جهان هستی برقرار می کنند مرتبط با کل هستی است اما زمین به عنوان جهانِ معنا ارتباط و تعامل بیشتری را با این دو مقوله برقرار ساخته است . زمین در درون خود موجودات زیادی را پرورش داده است که هرکدام از این موجودات اعم از زنده و غیر زند ه از نوعی درون ماندگاری و برون ماندگاری بهره مند شده اند . مهم ترین ویژگی زمین این است که هم درون ماندگاری دارد و هم برون ماندگاری ولی چنین حالتی را در دیگر سیارات هستی مشاهده نمی کنیم و تنها خورشید است که از این خصایص بهره مند شده است و سایر سیارات تنها ازنوعی درون ماندگاری بهره مند شده اند. به عنوان مثال ماه نور خود را از خورشید می گیرد و به شب منتقل می کند و یا مشتری از هیچ گونه حرکتی برخوردار نیست و تنها با ماهیت گازی خود زیست می کند . همان طور که  ذکر آن رفت به چیزی یا کسی درون ماندگار می گویند که از خود زایی های درون خود تزریق می کند و همبسته و وابسته به هیچ عامل بیرونی نیست . خود ساخته ای که فی البداهه از خود ساختگی های خویش بهره می جوید و ذاتن با نوعی هستندگی درون ارتباط می گیرد را درون ماندگار می گویند. با این تفاسیر که از این دو مقوله شد پنداشت بر آن است که اغلبِ نشانه ها ی پایدار در نظام هستی در قالب چنین تعاریفی قرار می گیرند از این رو که جهانِ معنا که از این نگاه همان زمین محسوب می شود در خود میلیون ها موجود را جای داده و اگر این سیاره را یک پدیده اطلاق نمائیم بی گمان همه ی موجوداتی که بر روی سطح آن زندگی و زیست می کنند را می توان پدیدار نامید و بین پدیده و درون ماندگاری و پدیدار و برون ماندگاری نیز نوعی ارتباط موضوعی و معنایی وجود دارد از این رو که پدیده با پشتوانه ای به نام سرشت و جوهره ای که از هستی درون و هستندگی های بیرون دریافت می کند حضور خود را مبرهن  می سازد که بخشی از این صفات معنایی نیز مرتبط با درون ماندگاری هستند . از جانبی دیگر نیز ارتباط معنایی پدیدار و برون ماندگاری می تواند ارتباطی معنایی باشد زیرا که این دو از صورت ها و نمودهایی مشترک در سیر هستی بهره مند شده اند.دیگر نکته بحثِ خودِ زمین می باشد که به نوبه ی خویش درون ماندگاری است که در دامان خودش برون ماندگاری های بسامدی زیست می کنند. دیگر موضوعِ مرتبط مبحثی به نام سازش و زایش سیاره ای به نام زمین است . زمین را می توان گهواره ای فرض کرد که کارش تربیت و پرورش کودک است با این تفاوت که گهواره ی زمین از گستره ی پهناوری بهره مند شده است به طوری که این گستره  می تواند میلیون ها موجود را در دامان خودتربیت و پرورش دهد.

هر زایشی در نظام هستی به دنبال سازِش با خود و محیط پیرامون خویش است . زاد و ولد در جهان از زایشِ خودِ چهان گرفته تا زایش موجوداتی که برروی سطح آن زیست می کنند از منظومه ای نظام مند بهره گرفته اند. یک موجودِ ماده نوعی سازش هدفمند را با زایش خود دارد و سازگاری آن با زایش خود مثال زدنی است . فرهنگ سازش و زایش در بافتار جهان به صورت ناخود آگاه و خود آگاه در جریان است و هوشمندی و روشمندی جهان به شکلی است که این سیر تکاملی فرآیندی رو به جلو را از خود به نمایش گذاشته است . نهادِ خانواده ( موجودات) نهادی زایش مند و سازش پرور به شمار می رود و این فرآیند معنایی در بین همه ی موالید چهارگانه ی جهانِ هستی دیده می شود. کوه ها بر شانه ی زمین پدیداری خود رابه نمایش می گذارند و گل ها و گیاهان در دل خاک رشد و نمو پیدا می کنند . باران و برف از چشم ابرها چشم اندازی زاید الوصف  از باریدن خود را  به تصویر می کشند و ماه در آسمانِ شب به طروق مختلفی نورنمایی می کند و آیرونی خورشید در حالتِ طلوع و غروب خویش در آسمان ،تصویر دیگری از این فرآیند سازش گون است  و دیگر جفت گیری  نر و ماده است که نوعی سازش را دربین خود به نمایش می گذارند و پی آمد این نوع سازش نیز می تواندنوعی زایشِ هدف مند به شمار آید

۵- رابطه ی شعر و پدیده – پدیدار و هنر و ماندگار و متن

وقتی صحبت  از شعر  می شود در واقع صحبت از شعور و اگاهی هم هست پس آیا آگاهی می تواند یک پدیده باشد و چه ارتباطی بین شعر و پدیده وجود دارد  و آیا شعر یک پدیده است؟ شعر در واقع از شعور و آگاهی شاعرانه ای برخوردار است و هر شاعری که شعور و آگاهی نداشته باشد فاقد تصویر کردن بافت های خیالی و ساخت های احساسی است و آگاهی بدین سان می تواند یک پدیده باشد که آفریده می شود و قابل مشاهده و ادراک است. چیزی که قابل فهم و درک نباشد به عنوان یک پدیده به شمار نمی رود.از طرفی دیگر ارتباطی عمیق بین شعر و پدیده وجود دارد و آن این است  که خودِ شعر پدیدار می شود و پدیده ای که پدیدار می شود می تواند شعر هم باشد. اغلب شُعرا شعر را یک پدیده می دانند که به مرور زمان پدیدار شده است . به بیانی دیگر، در هر زمانه ای در صورت ها  و نمود های مختلفی خود را در بطن جامعه به نمایش گذاشته است . پوست اندازی شعر در یک برهه ی زمانی و پوشیدن لباسی دیگر از زمان که کاملن با لباس زمانِ آن جامعه متفاوت است را می توان یک پدیده نامید . شعریک بی مانند از گذشته و یا نوظهوری است که در مقابل قدیم می ایستد و خود را در قالبی تازه و آشکار به جامعه معرفی می نماید و درچنین شرایطی است که به آن پدیده می گویند. پدیده به معنی پدیدآمده و چیز تازه معنا شده است و شعر نیز از چنین معنایی بهره مند گردیده زیرا که فرآیندی تازه را درجامعه با بافت مندی هایی بدیع به دایره ی تصویر می کشد . اگر چه بودِ شعر معلوم نیست در چه زمانی اتفاق افتاده است اما در بودِ مکانی و زمانی آن در یک برهه ی تاریخی تردیدی نیست و از جانبی دیگر نمود آن است که در هر برهه ای از زمان مشخص می باشد. به عنوان مثال: در هر برهه ای از زمان نمودهای شعری بافت زبانی و ساخت معنایی خود رابه جامعه معرفی کرده اند . شعر را شاعر به وجود می آورد و چون یک دستاورد فکری است پس یک پدیده است . شعر پدیده ای به شمار می رودکه توسط پدیده ی دیگری به وجود می آید و آن پدیده شاعر است . رابطه ی هنر و پدیدار نیز رابطه ای دو سویه است زیرا که مهم ترین خصیصه ی هنر نمادپروری و نمودسازی است . هنرمند با ارائه ی نمادها و نمودهای هنری خود پدیدار می شود . هنرمی تواند پدیده ای باشد که پدیدار می شود . در پدیدارشناسی هنر می توان ابراز داشت که موجودیت خود را نه به مانند شعر که از طریق بود به دست می آورد بلکه از طریق نمود دریافت می کند. هر هنرمندی که پدیداری خود را نمایان نکند هنرمند نیست و هر شعری که پدیده ی خود را مبرهن نسازد شعر نیست. (مرد چون سخن نگفته باشد /عیب هنرش نهفته باشد)ماندگاری  و متن نیز رابطه ای دو سویه را در جامعه به نمایش می گذارند. یک متن ماندگار چه شعر باشد و چه نقاشی  و موسیقی و چه متنی باشد که برای سینما  و تئاتر نوشته می شود بایستی پدیداری خود را به جامعه معرفی نماید. پراکتیو بودن متن  و متن آهنگ بودن متن از عمده ویژگی های بارز یک متن به شمار می روند که مخاطب را به وجد و هیجان می آورند. ارتباط بین متن با موسیقی به مانند ارتباطِ بین روح و جسم است . ماندگاری در یک متن به زیر لایه های پویا و بن مایه های گویای متن بستگی دارد و این ماندگاری تنها در یک برهه ی زمانی قابل تأمل نیست بلکه به سیر زیستی آن در ادوار گذشته، حال و آینده مرتبط می شود و ارتباطی که این متن می تواند با این ادوار برقرار نماید. هر نویسنده ای با هر رویکردی در نوشتن متن خود ابتدا به ماندگاری آن متن توجه دارد و کارکرد زبانی خود را به سمت و سیاقی سوق می دهد که زبانِ حال مردم باشد . فکر می کنم یک متن ماندگار متنی است که خود را در بین هر جامعه ای با لباس فکری و فرهنگی آن جامعه تطابق می دهد. حال پرسش این است که آیا یک متن ماندگار تنها متنی است که در یک برهه ی زمانی مثلن ربع قرن و یا نیم قرن در کنه جامعه زیست می کند و به فراخور روحیات و رفتار همان جامعه در حرکت است و یا که به مؤلفه های دیگری هم نیاز دارد؟ باید ابراز داشت که هنرمند، یک متن خوب را باید از بطن جامعه دریافت نماید . یافت نگری و دریافت نگری هنرمند در بطن جامعه بسیار مهم است زیرا که این مهم بر ماندگاری هنر آن می افزاید. یافت نگری و دریافت نگری یک رابطه دوسویه است که بین متن و جامعه نمایش داده می شود . تأثیر جامعه دریک متن و تأثر متن از جامعه مهم ترین فرآیندی است که یافت ها و دریافت ها طبیعی را به جامعه و متن منتقل می کند. یک متن خوب باید از گفتگومندی کارآمدی بهره مند باشد به طوری که بتواند گفتگوی بین خود با خود و خود با جامعه و جامعه با جامعه را برقرار نمایدو اگر چنین باشد و درجنبه های فکری ، ادبی، هنری و زبانی در بطن جامعه حرکت کرده باشد در واقع بر ماندگاری خویش افزوده است .بین متن و ماندگاری هم ارتباط وجود دارد و هم ارتزاق که یک سویه ی آن جامعه است و یک گویه ی آن هنرمند که چگونه متنی را برای هنرِ خویش انتخاب نماید. بنابراین رابطه ی شعر و پدیده به مانند یک روح در دو جسم است و رابطه ی پدیدار و هنر به مانند یک روح در یک جسم می باشد و رابطه ی ماندگاری و متن یک رابطه ی چند سویه است که حالتی همنشینی و آلترناتیو را از خود به نمایش می گذارند.

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

leyla.hajiaghaee

دیگربودگی نامتعارف

             لیلا حاجی آقایی نگاهی به زمینه های گرایش زن ایرانی به اعتیاد انحرافات اجتماعی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>