چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

شکارچی مادر

بازدید: 4,422

mahdiye.kuhikar        مهدیه کوهی کار

 

مامان دیشب توی خوابم بز کوهی شده بود. داشت از یک چیزی فرار می کرد. گمانم صیادی چیزی بود. نفس نفس می زد و از صخره های قهوه ای بالا می رفت، می جهید.گاهی هم برمی گشت، پشت سرش را نگاه می کرد و دوباره سم هایش را جمع می کرد و می پرید بالاتر. آفتاب افتاده بود روی خط قهوه ای کمرش و دانه های درشت عرقش می درخشید. وقتی به صخره ی باریکی رسید که درخت تنک کوچکی داشت خودش را به سختی بالا کشید. پوزه اش را گرفت بالا و رفت نزدیک چشمه ای که لای سنگها جوشیده بود. کره اش آن جا منتظرش بود.

اما حالا به جای اینکه کنار چشمه ی آب خنک باشم نشسته ام توی سالن بیمارستان کنار این الدنگ و منتظرم تا مامان را برای آخرین بار ببرم خانه.

خودش را آرام سر می دهد طرف من. رویم را می کنم سمت در ورودی که مرد میان سال مضطربی در شیشه ای را فشار می دهد و می آید تو. یک پاکت بزرگ آبی رنگ دستش است.

«من اومدم مامانو ببرم.»

نگاهم روی پاکت خشک می شود. «رادیولوژی و اسکن دکتر عبیدی» لخ لخ کنان از جلویم رد می شود.

« شنیدی چی گفتم؟»

« فقط می تونی ببینیش، اونهم همین جا.»

از دهانم می پرد. فکر می کنم  از خرداد سه سال پیش پایش را نگذاشته توی خانه ام. بلند می شود روبه رویم می ایستد:« مگه فقط تو بچه شی؟»

« اگه بچه فقط اونی باشه که آدم می زادش، نه.»

پاکت سیگار را از جیبش در می آورد و یکی می گذارد گوشه ی لبش.

«این جا بیمارستانه»

سیگار گوشه ی لبش همان طور خاموش تکان می خورد:«می برمش پیش خودم، شاید یه چند روز بیشتر زنده موند. هر چی باشه اونجا خونه ی آبا و اجدادی شه.»

خودم را می کشم تا از بالای شانه ی پرستار چاقی که رد می شود صورتش را ببینم.

« اگه کنارتو باشه حتما بیشتر عمر می کنه. اصلا کی تو رو خبر کرد بیای ؟»

سیگار را از گوشه ی لبش برمی دارد و پوزخند می زند:«یعنی اینقدر خر شدم که نفهمم اون تلفن کار خودت بوده؟»

چشم هایم را روی هم فشار می دهم.

«مزخرف می گی»

« بهت حق می دم، تو این وضعیت سخته بخوای از یه آدم فلج هم نگه داری کنی.»

سیگار را آرام فشار می دهد توی پاکت قرمز و منتظر جواب می ماند.

صدایم با صدای کشدار زن پشت بلندگو درهم می شود. «من اون زنگو نزدم»

همان طور که  زل نگاهم می کند پاکت سیگار را توی دستش می چرخاند و هربار نوک پایش را فشار می دهد روی زمین و بعد دوباره نوک تیز کفش های قهوه ای له و لورده اش را بلند می کند.

ساعت روی گوشی ام را نگاه می کنم. یک ساعتی هست که منتظرم تا دکتر بیاید.گوشی را سرمی دهم توی جیب بلند پالتوام که دکمه هایش را باز گذاشته ام.

« بچه ت چیه؟»

برمی گردم و نگاهش می کنم. یک چیز آشنایی ته چشم های ریزش می بینم. مثل روزی که بابا صدایش کرد و پرسید که با دوتا اسکناس پنجاه  تومانی  پس اندازمن  چه کار کرده؟ ایستاده بود توی درگاه در و سرش را انداخته بود پایین. گفته بودم  اسکناس هارا به زور از من گرفته تا برای کارت بازی شرط بندی کند. این کار را کرده بود اما چندماه قبل تراز آن  روز  که من از ترس بابا  این حرف را بزنم. بابا  سرش داد کشید و تهدیدش کرد که دوچرخه را ازش می گیرد. چیزی نگفت. هیچ چیز. فقط موقع رفتن سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. یک جوری که می خواستم همان موقع بزنم زیر گریه و بگویم دروغ گفتم. بعداز آن هیچ وقت حرفی  از آن روز نزد. من هم هیچ وقت رژ صورتی ای را که خرید ه بودم استفاده نکردم.

« دختره»

«دختر خیلی خوبه، واسه مادر مخصوصا !»

نمی دانم کنایه می زند یا نه.

می پرسم:«کی بهت زنگ زد؟ زن بود یا مرد؟چی گفت بهت؟»

جلوی موهای سرش ریخته و کنار شقیقه هایش  به سفیدی می زند.

«یه زن جوون بود انگار. گفت این روزای آخر نمی خوای پیش مادرت باشی؟ گفت کسی نیست ازش مراقبت کنه. بعدهم آدرس اینجا رو داد.»

پوزخند می زنم« می خواستی بگی کسی هست. همون کسی که توی این سه سال که به خاک سیاه نشوندمشون و گم و گور شدم نگهش می داشت از این به بعدشم نگه می داره. شماره تو از کجا داشت؟»

« نپرسیدم.»

« از کجا معلوم دروغ نگی هان؟ شاید اصلا تلفنی در کار نبوده. از در و همسایه ت شنیدی که توران بدبخت تو چه وضعیتیه،  اومدی این روزای آخر جبران مافات کنی. آره همینه. اونجا کوچیکه و زود خبرا می پیچه. هرچند که بعید می دونم اهل جبران باشی. بعد سه سال سر و کله ت پیدا شده که چی؟به هر بچه ای هم بگی می فهمه. اومدی اون خونه رو به نامت کنه تا توی جوب….»

لبهایش را جمع می کند«زر نزن» آرام می گوید و نگاهم نمی کند. دستهایش را کرده توی جیب های شلوارش و دماغش را بالا می کشد.

بلند می شوم بروم بخش پرستارها ببینم دکتر بالاخره کی برگه ی ترخیص مامان را امضاء می کند که آستینم را از پشت می کشد. زنی که روی ویلچر نشسته و از روبه  رو می آید متعجب نگاهم می کند.

« راجع به من چی فکر کردی؟ بعد سه سال میام دیدن مادرم که مخشو بزنم اون بیغوله رو به اسمم کنه؟ هوایی شدی که فقط خودت آدمی.»

زن روی ویلچر برگشته و هنوز دارد نگاهم می کند. سرم را می برم نزدیک صورتش. بوی تلخی می پیچد توی دماغم. «اخه تو تجربه شو داری.»

داد می زند که« مگه اون یه چس خونه چی بود که بخوام به خاطرش زد و بند کنم.»

چشم هایش را می بندد و شانه اش را تکیه می دهد به دیوار، روی کلمه ی ویرووسی که روی پوستر پشت سرش نوشته شده.

نگاهم می افتد به شوره ی روی پلکش. دلم می خواهد آرام دست بکشم و شوره را بردارم اما می گویم:

«اگه تو فکر نوسازی اون خونه رو ننداخته بودی تو سر بابا، الان بابا زنده بود و مامان هم  به جای بیمارستان تو خونه ی خودش.»

بعددستم را می گیرم زیر شکمم و باسرعت می روم ته سالن، روبه روی آسانسور می ایستم.

دکمه ی آسانسور را فشار می دهد.

« تورو ببینه داغ دلش تازه می شه. تمام آوارگی ها و بدبختیاش یادش میاد»

خودش را می زند به نشنیدن. زودتر از من پایش را می گذارد توی آسانسور. می ایستم کنار تختی که رویش یک پتوی مچاله شده ی کثیف است. نگاه می کنم به مردی که دستش را گذاشته لبه ی تخت و منتظر، چشمهایش را به در آسانسور دوخته. ناچار می شوم دکمه ی چهار را فشار دهم.

پرستار تکه ای از موی بلوطی رنگش را که روی چشمش افتاده  کنار می زند و می گوید:« دکتر براشون مورفین تجویز کرده. دردشون که زیاد شد تزریق کنین. پرهیز غذایی هم ندارن.»لبخند می زند و  رد می شود.

هردو ساکت می ایستیم پشت در و از پنجره ی بالای در مامان را نگاه می کنیم. دماغش باریکتراز همیشه شده و چشم هایش را بسته. یک خط باریک نور از لای پرده افتاده روی صورتش که من را یاد خواب دیشبم می اندازد. قبل از اینکه  جست آخر را بزند و چشمه را ببیند.

آرام می گویم:«خودش گفت وقتی مرد خبرت کنم. گفت طاقت دیدن تو نداره بااین ریخت و قیافه. گفت ترجیح میده تصویر همون مهندس آرش محمودی تو ذهنش باشه . به روح بابا راست می گم.»

از لای اشک میبینمش که دستهایش را گذاشته روی پنجره وصورتش را چسبانده به شیشه.

گوشی توی جیبم می لرزد. برش که می دارم دستگیره را فشار می دهد و می رود تو. بوی بتادین می پیچد تو دماغم. تصویر من و منصور لب دریا روشن و خاموش می شود. از پنجره نگاه می کنم. انگار مامان از دیدن آرش هیچ تعجبی نکرده. دست سالمش را بالا آورده و دارد می کشد روی پلک های پر شوره ی آرش.

مچ پاهای من و منصور توی آب است.یاد خواب دیشبم می افتم. سعی می کنم آرام باشم. دکمه را فشار می دهم. گرم حالش را می پرسم و می گویم شب منتظرش هستم. لحن آرامش را که می شنوم می نشینم روی نیمکت و فکر می کنم شاید توی سیمین دشت چشمه ی آب خنکی باشد که مامان بتواند سم هایش را بکندتوی آن و پوزه اش را بمالد به صورت کره اش.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۲ دیدگاه

  1. به نظر من داستان مادری است که پسرش با نوسازی خانه پدری اش موجب از هم پاشیدن زندگی اش شده. با این که این مادر دیگر نمی خواهد فرزند پسرش را ببیند ولی در داستان نشان می دهد که هنوز پسرش را دوست دارد .شخصیت این مادر بی آنکه کنشی داشته باشد یا حرفی بزند ، در روایت راوی و در دیالوگهای دختر و پسر ساخته می شود. نویسنده در این داستان در شخصیت سازی مادر از تکنیک خوبی استفاده کرده .

  2. داستان فروپاشی نظام خانوادگی را در گذار از سنت به مدرنتیه به خوبی نشان داده. شیوه روایت داستان را خیلی دوست داشتم. شخصیت مادر عالی ساخته شده بخصوص در خلال دیالوگهای فرزندان و بدون هیچ اکت و دیالوگ خودش

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>