جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

شیر

بازدید: 2,668

تکتم .توسلی             تکتم توسلی

 

مرد کارت را گرفت جلوی صورتش .چشم هایش را ریز کرد و چند بار به کارت و به صورت زن نگاه کرد . زن نگاهش  را از صورت مرد گرفت و انداخت روی صندلی های خالی انتهای راهرو که با میله ای آهنی به هم وصل شده بودند .

“خودمم قبلا چاق تر بودم ”

مرد کارت را گذاشت روی میز و دفتربزرگی را  باز کرد .

“قبلا خیلی چاق تر بودین ”

دفترش را بر گرداند طرف زن وانگشت اشاره اش را  گذاشت روی آن و آرام پایین کشید .

“اینجا و……اینجا رو امضاء کنین و انگشت بزنین ”

استمپ را جلو  آورد و درش را باز کرد .

زن به انگشت اشاره اش نگاه کرد که آبی رنگ شده بود . مرد دفتر ش را بست و کاغذ ها را  لای پوشه گذاشت .

“همین دور و ور باشین صداتون می زنم ”

زن بر گشت طرف صندلی ها . از انتهای راهرو صدای چند مرد توی هم  پیچید و جلو  آمد . زن روی اولین صندلی خالی  نشست . سر دندان هایش را به هم  سایید و پوست لبش را با آن ها  کند . روی نیمکت روبرو دختر بچه ای دست مادرش را گرفته بود و سرش را به بازوی او می کشید .

زن دست گیراند به لبه ی صندلی و چند بار خودش را عقب و جلو کشید . صندلی جیر جیر کرد .

سایه ای سیاه رنگ جلوی صورتش را پوشاند .

“ببخشید خانم شما شیر دارین ؟”

زن سرش را بالا آورد ،استوار چادر سیاه به سر داشت با مانتو و شلوار یک دست سبز .

“چی؟”

” شما شیر دارین ؟”

“شیر ؟”

استوار  سرش را برگرداند و با نگاه به سرباز اشاره کرد که جلو بیاید . سرباز خم شد و پتو را از روی صورت نوزاد کنار زد .

“گفتم شاید شما بچه شیر بدین ! امروز تو این دادسرا محض رضای خدا یه دونه زن شیر ده پیدا نمی شه.”

زن بلند  شد و به صورت نوزاد نگاه  کرد .نوزاد ریز گریه می کرد و به خودش می پیچید .

“نه ، … من شیر ندارم . مادر خودش کجاست ؟”

استوار نوزاد را از سرباز  گرفت و پتو را دورش  پیچید .

“احتمالا صبح گذاشته ش زیر پل و رفته ”

“کدوم پل؟”

استوار سر گرداند میان آدم ها .

“مگه فرقی هم می کنه ؟ صبح یکی از اون دور و ور رد می شد شیرش داد . الان یک ساعت داره بی تابی می کنه هیچ کسم پیدا نمی کنیم .”

زن به خط های طلایی روی سر آستین استوار نگاه کرد و به صورت نوزاد که لای پتو تکان می خوردو می گردید .

“همین جوری هر کی شیرداشت بهش می دی ؟”

استوار پتو و نوزاد را چند بار با هم تکان داد .

“می گی چی کار کنم تا قاضی بیاد براش قرار صادر کنه بره شیر خوار گاه طول می کشه نمی شه که این طفل معصوم از گشنگی بمیره  . شما یه دقیقه بشین این جا نگهش دار من برم اون ور ببینم کسی رو پیدا می کنم .”

زن نوزاد را بغل گرفت و نشست روی صندلی استوار رفت ته راهرو . زن پاهایش را کج کرد وچسباند به رادیاتور . باد لته های پنجره انتهای راهرو را به هم می کوبید .مرد سرش را از روی پرونده ها بلند کرد و داد زد .

“سرباز کریمی ببین همه پنجره ها بسته باشن ”

بعد پرونده ای را باضرب بست و صدایش پایین آورد .

“در و پیکر که نداره این خراب شده ”

زن دست  کشید روی گونه های نوزاد . نوزاد با چشم های بسته دهانش را باز کرد و دنبال انگشت های زن توی هوا گرداند . صورتش چروک خورده بود و رد چربی بعد از زایمان هنوز روی پیشانی اش مانده بود. پتو را کنار زد بلوز و شلوار نارنجی توی تنش لق می زد .دست  کشید روی بلوز نایلونی و آن را بالا زد . بند ناف سیاه شده بود و هنوز نیافتاده بود .

سرباز جلوتر آمد و بالای سرش  ایستاد .

“خانم شما که تا این جا پیش رفتی یه نگاه هم بکن ببین پسره یا دختر ”

استوار از ته راهرو بر گشت .

“هیچ کس نیست انگار قحطی زن شیر ده شده ؟”

زن دوباره پتو را کشید روی نوزاد .

“خوب براش قند داغ درست کنین بهتر از هیچی که.  یه دونه قاشق کوچیک از سوپر بگیرین با آب جوش و قند  ”

استوار به دور و ورش نگاه کرد.

“آب جوش از کجا بیاریم ؟”

“این جا آبدار خونه نداره ؟”

نوزاد به ریشه های پتوی کهنه زبان می زد . زن دکمه های پالتواش را باز کرد و پتو و نوزاد را گرفت زیر پالتواش . سرباز لیوان آب جوش را  گرفت بالا .

“چند تا قند بریزم خانم ؟”

زن نوزاد را به سینه اش  چسباند .

“چهار تا پنج تا …سرکار خوب همش بزن .”

نوزاد بی صدا شیون می زد و صورتش را جمع می کرد . زن به برگ های خشکی نگاه کرد که از لای پنجره ریخته بودند انتهای راهرو .سرباز قند های درشت را توی لیوان هم  زد و جلو آمد .

زن قاشق کوچک را از قنداغ پر کرد و آرام فوتش کرد . نوزاد صدایش را بلند تر کرد . زن قاشق را آرام گذاشت بین لب های نوزاد .نوزد قند داغ را مزه کرد و صدایش بند آمد. چشم هایش را باز کرد و مردمک چشمش را انداخت روی صورت زن . زن قاشق را دوباره پر کرد و  گذاشت  روی لب پایین نوزاد . به صورت کشیده اش توی چشم های کدر نوزاد نگاه کرد . پلک های نوزاد آرام سنگین  شد . سرباز لبخند زد .

“سیر شد می خواد بخوابه ”

استوار می آید طرف زن .

“دستتون درد نکنه خسته شدین بدینش به من ”

زن آرام قاشق را از دهان نیمه باز نوزاد بیرون کشید و دوباره پتو را سفت دورش  پیچید . بلند  شد و نوزاد را به استوا  داد . استوار نوزاد را گرفت .

“ممنون حالا تا یه مدت اگه گریه کنه از همین بهش می دیم .”

زن از جایش بلند شد . باد برگ های خشک را توی راهرو پخش کرده بود . زن قدم هایش را تند کرد . از پله های دادسرا پایین آمد و از در بزرگ بیرون رفت . مرد پرونده را باز کرد و چند بار بلند نامش را صدا  زد . چند برگ خشک از روی پله اول سر خوردند پایین .

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>