دوشنبه , ۲۶ آذر ۱۳۹۷

شیشه ی عمر

بازدید: 3,456

رزیتا بهزادی               رزیتا بهزادی

 

شیشه عمر نجلا شکست. این را خودش گفت. یعنی نوشت. توی تلگرام. اولش نفهمیدم. از آن موقع‌ها بود که جان کلام را با تاخیر می‌گرفتم. و یک سوال احمقانه برایش نوشتم: «شیشه عمرم دیگه چه صیغه‌ایه؟»

و استیکر خنده فرستادم و تعجب.

نوشت: «بگو چی کار کنم، شیوا؟»

فکر کردم شیشه عمر لابد باید آدم یا شی مهمی باشد که همدم او بوده. و بعد که نوشت دیگر توی این دنیا فقط یک همدم خیلی کوچک بیش‌تر برایش نمانده ناراحت شدم. یعنی عصبانی شدم از دست خودم و آن جمله سوالی‌ام. ته حماقت بود.

مدتی بود منتظر بودم. منتظر آخرین فصل رمانش. چه شوقی داشتم. واو به واوِ همه فصل‌هایی را که نوشته بود فرستاد و خوانده بودم. از صبح پیام داده بود که بالاخره پایان‌بندی را کشف کرده بود و قصه‌اش ختم به خیر شده بود.

گفته بود تا ظهر می‌فرستم. حالا شب شده بود و می‌خواستم بدانم فیروزه خانمِ

قصه‌اش بالاخره در آن دو‌راهی کذایی چه کرده بود و کدام راه را رفته بود.

نوشتم: «چی شد پس؟ کل امروز من رو گذاشتی تو خماری!»

که همین را نوشت. و بعد یک عکس فرستاد که از آن وقت تا حالا همین‌طوری ولو شده‌ ام روی تخت و زل زده‌ام به عکس. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود.

خراب شده‌ام. دچار حالی که تا به حال توی خودم سراغ نداشته‌ام. آخر مگر می‌شود؟ این چشم‌های تب دار و حالت یک وریِ صورتش سنگ را هم….

یادم هست یکی از همین مدل عکس‌ها را قبلاً توی پروفایلش گذاشته بود. خودش و تئو توی بغل هم. عکس را توی گالری سیو کردم و برایش فرستادم. زیرش نوشتم: «یکی ندونه فکر می‌کنه دوست پسرته. این دیگه چه مدل‌شه؟»

نیم ساعتی گذشت که نوشت: «دوست پسر کدوم خری‌یه؟ این عزیز دل و عشق و امید و شیره جون منه.»

نوشتم: «حتی نمی تونم تصورش رو هم بکنم. اعصاب حیوون‌ها رو ندارم، چه برسه سگ. تازه، این سگ نیست. هیولاست.»

زدم توی ذوقش لابد. چون نوشت: «یه بار دیگه این حرف رو بزنی، خداحافظ برای همیشه. اگه بدونی با این هیکل گنده، پسرکم چه قدر ظریف و لطیفه.»

تعجب کردم. گفتم: «عمراً اگه دعوت کنی ازم، بیام خونه‌ات. کل وجودم می‌شه پرز و مو.»

نوشت: «اتفاقاً تئو از نژاد برتره که پرز و پشم نمی‌ریزه از تنش. بچه‌ام اصیله. از نزدیک ببینی‌اش، عاشقش می‌شی.»

نوشتم: «فکر نمی‌کنی تو این تنهایی بهتره که وقت و پول و محبتت رو صرف آدمی کنی که بازخورد بگیری ازش و بعدها پشیمون….»

جمله را دیلیت کردم. پیش خودم گفتم که اصلا ًبه من چه. حتماً این هم یک مدل زندگی این نویسنده‌های روشنفکرِ منزوی است دیگر. به جایش نوشتم: «خونه‌ام قد لونه مرغه. اگه درندشت هم بود این کار رو نمی‌کردم. حتی با وجود داشتن حیاط بزرگ.»

و یادم آمد یکی از همین مدل‌های تئو، منتها از نوع غیر‌اصیلش، سال پیش توی کوهنوردی افتاده بود دنبالم و نیم ساعتی بلند بلند پارس می‌کرد. وحشت و حالاتش را هنوز هم توی وجودم احساس می‌کنم.

 

و حالا توی این عکس. تئو به پهلو خوابیده بود. زیر یکی از این لحاف خارجی های نرم و قشنگ. سفید با گل های ریز و درشت آبی. روی یک تخت، درست اندازه هیکلش دراز افتاده بود. قد پسربچه‌ای ده دوازده ساله. دو تا دست‌ها و هم پاهایش دراز شده بود. آنژیوکت به دستش وصل شده بود و  لوله سرم فرو رفته بود توی آن. وخودش، یک جوری، به دوربین عکاس نگاه کرده بود که دل آدم کباب می‌شد.

و نجلا زیر همین عکس نوشت: «بیش‌تر به این دلیل زجر می‌کشم که نمی‌تونست چیزی بگه. اگه آدم بود بحث فرق می‌کرد. ناله‌ای، گریه‌ای، درخواستی…»

نوشتم: «درک می‌کنم که چی می‌گی.»

از تصور این که حیوان به آن گندگی را توی خانه‌ات، بخوابانی زیر آن لحاف شیک و لطیف…

نوشتم: «چش شده؟»

بعد برایم ویس گذاشت. بعد از چند دقیقه، و گفت: «وااای… اگه بدونی چی کشید و چی کشیدم. اسم بیماریش وابلر بوده. فلج نخاع و مهره‌های گردن… تازه ویلچر براش سفارش داده بودم و قرار بوده یکی از دوستام از دبی برام بیاره. ولی حیف…

حیف را مطمئن بودم با بغض گفته بود. اصلاً من از همان اول عاشق صدای نجلا شده بودم. پاییز بود. از روی ویس‌هایی که توی گروه می‌گذاشت. داستان‌ها را بین ما پنج نفر تقسیم کرده بودند برای داوری جشنواره ادبی. بعد داستان‌هایمان را مبادله کردیم و هر کدام‌مان راجع به تک‌تک‌شان نظر می‌دادیم. بدون اسم بودند و هر کدام کد داشتند.

صدای او نه زیر بود و نه بم. یک جورهایی به نظر کش‌دار و آهنگین بود. انگار کسی بخواهد تو مایه‌های دشتی بخواند. چند باری که ویس گذاشت، رفتم تو پی‌وی‌اش و ناخودآگاه نوشتم: «صداتون، تاثیر عجیبی رو آدم می‌ذاره.»

سه تا استیکر خنده فرستاد و نوشت: «شما لطف داری به من. این جوری‌هام نیست. آدم سعی می‌کنه تو یه فضای جدی و کاری، خودبه‌خود صداش رو کمی تغییر بده.»

نوشتم: «مثل یه موزیک خوب، آدم دوست داره تا آخرش گوش بده.»

نوشت: «ممنون. ولی شما هم صداتون خوبه.»

و حالا این صدای قشنگ پر از بغض بود.

دوستی‌مان از این جا شروع شد. ده روز فرصت داشتیم نتایج امتیازها را اعلام کنیم و هر شب با ویس حرف می‌زدیم. ویس‌های او را دوباره و سه‌باره گوش می‌کردم. آن‌قدر‌ها هم متخصص نبود. حتی در نقد هم چندان نوآوری نداشت. ولی مساله این جا بود که حتی همان تکراری‌ها را خوب ادا می‌کرد.

قرار شد آخرِ کار، هم‌دیگر را در کافه‌ای ببینیم و به قول دبیر جشنواره، دوستی‌های مجازی‌مان را تبدیل کنیم به حقیقی.

کافه برگ، عصر پنج‌شنبه سرد آذر ماه، هم‌دیگر را ملاقات کردیم. دیر رسیدم و محفل گرم و پر از گفت‌و‌گو و سر و صدا بود.

عین عکس پروفایلش بود. ولی زیر چشم‌هایش گودتر و صورتش تکیده‌تر. بلند شد و دست دادیم. رفت از کنارِ میزِ پشت سر صندلی آورد و گذاشت کنار صندلی خودش. نشستم و شالم را از دور گردنم باز کردم.

از کافه که آمدیم بیرون، تعارف کرد سوار ماشینش شوم. کارت خبرنگاری داشت و هر جا می‌توانست براند.

ماشین را  که روشن می‌کرد گفت: «من به همه این داستان‌ها، جز یکی، به بقیه پنجاه هم نمی‌دم. چه برسه نود و نود به بالا.

گفتم: «آره. کلاً سطح داستان‌ها پایین بود، ولی سوژه‌ها متنوع بود.»

گاز داد و حرف را کشاندیم به خودمان. گفت: «عجله داری بری خونه؟»

گفتم: «دخترم تنهاست. بهش قول دادم قبل از هفت خونه باشم.»

دستش را تکیه داد به پنجره و با آن دست بخاری ماشین را روشن کرد. به پیاده‌روی بغل خیابان نگاه کرد: «خوش به حالت که حداقل یکی تو خونه منتظرته. اگه کسی نبود، دلم می‌خواست بریم دوری با هم بزنیم.»

شالم را باز کردم. گرم شده بود هوای ماشین.گفتم: «حتماً یه وقت دیگه می‌ریم. تو چی؟ بچه‌مچه نداری؟»

گفت که فقط یک بار ازدواج کرده و رها و تمام. گفتم: «نمی‌خواستم ناراحتت کنم.»

گفت: «اصلاً ناراحت نشدم. به دو سال هم نکشید.»

و جالب این که دو سال گذشته بود و هنوز مهر طلاق نخورده بود به پیشانی‌اش. الکی لبخند زدم: «پس بچه‌ای هم در کار نبوده؟»

که گفت شکرخدا نه. ولی گفت که یک سگ دارد و یک گربه کوچک که عزیزترین کسانش هستند.

جاخوردم. همیشه از آن‌ها که جک و جانور توی خانه نگه می‌داشتند تعجب می‌کردم. آن هم توی آپارتمان.

آن جا بود که به او گفتم: «من حتی یه فنچ رو تو قفس هم نمی‌تونم نگه دارم.»

گفت: «وقتی دل ببندی، دیگه مهم نیست اصلاً چی باشه.»

گفتم که چه‌طور ممکن است سگ و گربه با هم توی یک خانه باشند و مگر هم‌دیگر را گاز نمی‌گیرند؟

گفت: «اون‌ها با هم زندگی مسالمت‌آمیزی دارن. برعکس خودم.»

و خندیده بود. نگاه می‌کنم به عکس. بارها و بارها. زیر عکس متوجه چند انگشت پا می‌شوم که لاک قرمز دارد. لابد پای خودش است. ظرف آب کنار تئو یک کشکول کریستال است. کنار پوزه‌اش هم یک دستمال رولی. سرش یک وری ست، ولی از گوشه سمت چپ دارد به دوربین نگاه می‌کند. توی نگاهش خیلی چیزها هست و  نیست. نمی‌شود توضیحش داد.

می‌نویسم: «نمی‌دونم چی بگم. نمی‌دونم چرا این عکس رو که دیدم، برای اولین بار دارم به سگی علاقه‌مند می‌شم.»

می‌نویسد: «تازه هنوز ندیدیش از نزدیک. به من حق می‌دی در اون صورت.»

جرئت می‌کنم و می‌نویسم: «کاش بچه داشتی. کاش دوباره ازدواج می‌کردی. حداقل مطمئنم مامان خیلی خوبی می‌شدی.»

می‌نویسد: «ولش کن! دوست پسر خارجی و ایرونی و جاست فرند و عاشق دلباخته و … همه مدلش رو داشتم. خسته‌ام. فقط می‌خوام با پسرم باشم.»

و زیرش برایم عکس می‌فرستد دوباره. سی ثانیه‌ای طول می‌کشد تا باز شود. خدا‌خدا می‌کنم این منحنی سفیدِ وسطِ عکس بشود دایره. یک دایره کامل. فلش سفید را که می‌بینم، عکس را باز می‌کنم. روی یک تخت دو نفره خیلی بزرگ، تئو طاقباز دراز کشیده. نجلا دست و پایش را از دو طرف گرفته. موهای نجلا باز تا روی شانه است و انگار از کشمکشی به هم ریخته و آشفته شده باشد. گوشه چشمِ نیم‌بسته‌اش پیداست. نصف صورت را فرو برده توی شکم تئو. مثل این که بخواهد با بینی و دهان قلقلکش بدهد. چشم‌های تئو برق می‌زنند توی عکس. از شدت هیجان و سیاهی.

همان طور به عکس زل می‌زنم و چندین بار ده تا جمله می‌نویسم و همه‌شان را تا نیمه رها می‌کنم. همه دیلیت.

عکس به نظر مال قبل‌تر‌هاست. می‌خواهم آف‌لاین بشوم که بالای صفحه توجهم را جلب می‌کند. نجلا ایز تایپینگ….

و بعد می‌نویسد: «فقط دعا کن براش، شیوا. دامپزشکش الان زنگ زد و گفت بیماری‌اش علاج قطعی نداره. فقط کنترل می‌شه کرد.»

حرفی برای نوشتن ندارم. چند دقیقه می‌گذرد. می‌نویسد: «به فلج‌شدن و موندنش هم راضی‌ام.»

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

یک دیدگاه

  1. داستان نثر روان و خوبی داره و موضوع خوبی برای داستان انتخاب شده. ایجاز در جملات داستان را به داستانی خواندنی و پرکشش تبدیل کرده. شخصیت نجلا و ارتباطش با سگش ، برای خواننده ساخته میشه. و شخصیت نجلا بعد از پایان داستان خواننده رو برای اینده و زندگی نجلا به فکر میبره.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>