چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

شیوا

بازدید: 7,177

mohamad.nejati2           محمد نجاتی

 

کنار تخت نشسته‌ای. همه‌چیز و همه‌کس را زیر نظر داری. دستگاه‌ها کار خودشان را به‌خوبی انجام می‌دهند. تو فقط نگاه می‌کنی. کنار تختش نشسته‌ای.هیچ به خاطر نداری که دقیقاً چه زمانی از هم جداشده‌اید. درست از چه وقت تخت را به او دادی. خودت را از او جدا کردی. این را مطمئنی که دیگر با او هیچ نسبتی نخواهی داشت. چند بار خواسته‌ای که رهایش کنی و برای همیشه روی. هر بار ترسیدی که مبادا چشم‌باز کند و تو نباشی. بیدار شود و تو نباشی. اصلاً مگر فرقی هم می‌کرد. تو که دیگر نمی‌خواستی باشی. دستگاه‌ها کار خودشان را به‌خوبی انجام می‌دهند. قفسه‌ی سینه‌اش مثل ساعت دقیق و منظم کار می‌کند.

مقنعه‌اش کمی کنار رفته است. خودش متوجه نیست، اما تو از این غفلت سو استفاده می‌کنی. چشمانت همه‌جا را خوب برانداز می‌کند. تمام زوایای پیدا و پنهان وجودش. این‌قدر در این کار استاد شده‌ای که برای دیدن دیگر حتی به چشم هم نیازی نداری. چند وقتی است که مراقبش هستی. سرش درگوشی مخفی‌شده و موهای خرمایی‌اش صورتش را پوشانده است.

از بوی خودت کلافه شده‌ای. خسته‌ای. بوی تعفن گرفته‌ای. بوی بیمارستان. بوی نا. همیشه از این بو متنفر بوده‌ای. چند روزی است که تکان نخورده‌ای. هرچند وقت یک‌بار علائم حیاتی‌ات بالا و پائین می‌شود. همین بالا و پائین شدن‌ها باعث شده که تا الآن به دستگاه وصل باشی. زندگی‌ات به این علائم و دستگاه‌ها وصل است. تو تنها کسی هستی که در این میان کوچک‌ترین نقش را بازی می‌کنی. بعضی وقت‌ها از خستگی دلت به حال خودت می‌سوزد. گریه می‌کنی. بی‌صدا گریه می‌کنی. گوشه‌ی چشمانت خیس می‌شود. این را از پرستار موخرمایی شنیده‌ای.

  • ببین انگار گریه می کنه. چشاش خیسِ.
  • از تو بعیدِ. آخه مثلاً تو پرستاری. مگه مریض مرگ مغزی گریه می کنه. دکتر پویان می‌گفت دیگه امیدی بهش نیست.
  • ولی به خدا انگار گوشه چشاش خیس شده.

حق با او بود. گریه کرده بودی. بی‌صدا به حال خودت گریه کرده بودی. آخرین بار درست موقعی که مادرت بالای سرت گریه می‌کرد. داد زدی. گریه کردی؛ اما هیچ‌کس نفهمید. هیچ‌کس نشنید. حتی مادرت؛ اما پرستار موخرمایی فهمید.

کنار تختش نشسته‌ای.چند روزی می‌شود که از کنار تخت تکان نخورده‌ای. به هیچ‌کس اجازه نداده‌اند که کنارش بماند. فقط تو مانده‌ای. آن‌هم مخفیانه. به‌دوراز چشم نگهبان‌های بخش. خودت را از تیررس نگاه‌هایشان دور کرده‌ای. چقدر هم خوب این کار را انجام دادی. جوری که هیچ‌کس به تو شک ندارد. هیچ‌کس با حضورت مشکلی ندارد. اصلاً کسی تو را نمی‌بیند. هرروز کلی آدم به ملاقاتش می‌آیند و می‌روند اما فقط تو در کنارش مانده‌ای. هرروز کلی آدم با برخوردها و عکس‌العمل‌های مختلف می‌آیند و می‌روند و فقط تو در کنارش مانده‌ای. فقط تو هستی که رهایش نکرده‌ای. کنارش مانده‌ای.

بالاخره از جایش بلند می‌شود. گوشی را کنار می‌گذارد. وقتی‌که راه می‌رود موهای بافته‌اش از پشت مقنعه‌اش بیرون می‌افتد. با غرور خاصی راه می‌رود. سربالا. سینه‌ها روبه‌جلو. تو عاشق همین غرورش شده‌ای. وقتی‌که نیست کلافه می‌شوی. کنار تخت قدم می‌زنی. بی‌هدف این‌طرف و آن‌طرف می‌روی اما از تخت دور نمی‌شوی. وقتی‌که می‌آید آرامش هم برمی‌گردد. تو دیگر از روی صندلی تکان نمی‌خوری. آن‌قدر منتظر می‌مانی تا بیاید و تو تماشایش کنی. راه رفتنش را ببینی. هر جا که برود با نگاه تعقیبش کنی. حتی بعضی مواقع از خودش هم جلو بزنی. سعی می‌کنی که متوجه تندی نگاهت نشود. نگاه هیز و متعفن.

اسمش شیواست. هر اسم دیگری هم بود برای تو فرقی نمی‌کرد. این را از همکارانش شنیده‌ای. درست در همان مواقعی که خودت را به بی‌توجهی زده‌ای.جوری رفتار کرده‌ای که انگار اصلاً حواست به آنها نیست. شاید هم حواس آنها به تو نبوده. به حرف‌هایشان گوش‌داده‌ای. حتی به خصوصی‌ترین حرف‌های این چند روز.

وقتی به سراغ او می‌آید، ضربان قلب تو هم شدیدتر می‌شود. گرمایی تمام وجودت را دربرمی گیرد. گُر می‌گیری. روی ابرها راه می‌روی. این حس را دوست داری. درست مثل وقتی‌که سوار بر موتور روی ابرها راه می‌رفتی. درست مثل آن روز.

وقتی به سراغ او می‌آید، دستگاه‌ها به تکاپو می‌افتند. بالا و پائین می‌شوند. این اتفاق در تمام این چند روز افتاد و تو تنها شاهدش بودی. در تمام این چند روز حتی جرئت نکردی که با خودش صحبت کنی. حتی وقتی‌که بامحبت نگاهش می‌کرد. تو حسادت کردی اما جرئت نکردی که حرفی بزنی. حسرت خوردی. حسرت اینکه برای یک‌بار هم شده در کنارش قدم برداری. از روی صندلی بلند شوی و کنارش راه بروی. به خودت جرئت بدهی که دستانش را لمس کنی. گرمای وجودش را مزه مزه کنی. گُر بگیری. عاشق شوی. فارغ از تمام دنیا عاشق شوی.

  • ببین انگار گریه می کنه. چشاش خیسه.
  • از تو بعیده. آخه مثلاً تو پرستاری. مگه مریض مرگ مغزی گریه می کنه. دکتر پویان می‌گفت دیگه امیدی بهش نیست.
  • ولی به خدا انگار گوشه چشاش خیس شده.
  • راستش از روز اولی که آوردنش توی icu فکر نمی‌کردم دلم به حالش بسوزه. با خودم گفتم این هم یه تصادفی موتور مثل بقیه. اما حالا اوضاع فرق کرده. دلم راضی نمی شه. یه جورایی فکر می‌کنم اون اینجاست.
  • اون روزی که مادرش بالای سرش گریه می‌کرد یادتِ؟ ضربان قلبش بالا رفت. بعدش هم که همه رفته بودن، چشاش خیس بود. من مطمئنم داشت گریه می‌کرد.
  • اصلاً یه بار به چشاش نیگاه کردی؟
  • چشاش رنگیه. از صبح که دکتر گفت باید دستگاه‌ها رو قطع کنم، کلافه‌ام.
  • راستش یه جورایی بهش عادت کردم.

کنار تخت نشسته‌ای. چشمانت سنگین شده‌اند. دستگاه‌ها کار خودشان را به‌خوبی انجام می‌دهند. از جایش بلند می‌شود. به سمت تخت می‌آید. دستگاه‌ها عکس‌العملی نشان نمی‌دهند. نزدیک می‌شود. گوشه چشمانش خیس است. کلید دستگاه را خاموش می‌کند. دستگاه‌ها نفسی می‌کشند. از کنار تخت بلند می‌شوی. سبک شده‌ای.با خیال راحت رهایش می‌کنی.

دستانش را می‌گیری. گُر می‌گیری. اگر عمری باشد، عاشق خواهی شد.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۱۵ دیدگاه

  1. درود بر شما جناب نجاتی عزیز

    ***

    حال همه‌‌ی ما خوب است
    ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور
    که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند.
    با این همه، عمری اگر باقی بود،
    طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
    که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
    نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان.

    تا یادم نرفته است بنویسم:
    حوالیِ خواب‌های ما سالِ پربارانی بود…
    (سید علی صالحی)

  2. امید پناهی آذر

    محمد جان داستانت را دوست داشتم . دست مریزاد

  3. داستان خوبی است. خسته نباشید. بیان رنج ها و دردهای پنهان آدمیزادی که عشق را می جوید. نوع نگاه و بیان شما آنقدر خوب هست که مخاطب را به خواندن کل داستان ترغیب می نماید. درود بر شما.

  4. مرجانه فرشادی زاده

    مضمون داستان زیبای شما برای من سریالی با حضور آقای حمید فرخ نژاد و خانم سیما تیر انداز را تداعی کرد .کشاکش این حس درونی وباور زیستن تا آخرین دقایق به شوق حس زیبای عشق را بسیار کوتاه والبته کامل توصیف کردید. من رو جذب کرد وبا علاقه داستان رو تا انتها خواندم. پیروز باشید مانند همیشه عالی بود.

  5. درود بر شما عزیز

    درک نمیکنم چه اصراری دارید در تمام دست نوشته هایتان با بیان تلفیق احساسات انسانی با دغدغه های این روزهای زندگی ماشینی به چیزهایی چنگ بزنید که در اطرافمان زیاد است

    گزاره های تکراری و نامناسب که در لابه لای نوشته ها تکرار میشود جذابیت ندارند
    زمان در تقریراتتان مفهوم ندارد
    هیچ تناسبی میان شخصیتها و نقشهای پررنگ داستانها از لحاظ کمی وجود ندارد
    پرداختن به شاخص هایی که عمومیت دارند برای شما که شخصیت شناسی را اختصاصا دنبال میکنید وجاهت ندارد
    از خود کم کنید و بر دیگران بیافزاید
    باکی نداشته باشید و چند خطی بنویسید که بوی غربت فریبانه انسانی و حال و هوای این روزهای خلوت دوستانتان را داشته باشد

    به اصرار منتظر آن هستم که دل نوشته ای خاص و غیر منتظره از شما بخوانم

    • دوست خوبم سلام
      داستان کوتاه بهترین میدان برای بیان لحظات و احساسات انسانی است که نقطه عطف درگیری انسان امروزی با زندگی ماشینی این روزها است حال این موضوعات هر چند تکراری باشند.
      در ضمن هیچ اصراری در تکرار در خود نمی بینم و در هیچ داستان کوتاهی لازم نیست برای شناخت خواننده از شخصیت ها و ارتباط با شخصیت های داستان ؛ نویسنده خود را به داستان گیره نماید و با زیاده نویسی شخصیت ها را خورد خواننده بدهد
      در کل بابت نظرات ارزشمندتان سپاس فروان و از این نقد دوست داشتنی که نشان دهنده ی توجه شما به کلیت داستان تشکر

    • خیلى هم خوب بود،
      عمقى نخوندى دوباره بخون
      […]

  6. بهاره ملوك منش

    بازم هم مثل همیشه زیباپرمفهوم وجذاب بی صبرانه منتظر دلنوشته های بعدی شما هستم موفق باشید

  7. دروصف داستان زیبای شما

    اگر گریه نبود؟!

    کدام خنده را برلب توانِ آراستن بود
    دل از غصه می مرد
    نگاهِ آبیِ چشم هایِ بی کسی،
    به باران زیبا نمی شد
    ابرها می مردند و چشمه ها می خشکید
    چه زیباست
    عبورِ جویباری از اشک
    بر نشیبِ گونه های گلگون!

    اگر گریه نبود
    ستاره ای زیبا نمی شد به رفتن
    بهانه ای پیدا نمی شد به گفتن
    و آفتاب

    صدایِ این اشاره را می شنوم:
    که اشک ها
    هنوز هم بیدارند

  8. با سلام

    متن بسیار زیبا که در مورد تعالی روح بود و در راستایش از مضمونی اجتماعی برخوردار بود و زندگی بشر را از زوایای خاص مورد بررسی و کنکاش قرار میداد بسیار هنرمندانه و تحسین برانگیز در کنار هم قرار گرفته بود که خواننده را ترغیب به دنبال کردن ماجرا میکرد. با آرزوی موفقیت منتظر دلنوشته های زییبایتان هستیم

  9. عالی و زیبا و پر از چیزی که امروز حلقه گم شده امروز ما هست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>