جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

صادق بی قرار

بازدید: 3,634

صادق بی قرار                       

 

بارید بر آئینه سنگی…می شکستیدم

تَندیسِ عُمری رفته بر بادم که می افتم

هرشب جوانی را به صد فرسنگ می بردم

وقتی که دنیا زیرِ پایِ جنگ جان می داد!

 

وقتی که از فانی، بهشتی وعده می دادند

من قَطره خونی لایِ اِسپرمِ خُدا بودم!

تا پا نهادم از عَدَم بر عالَمی مشکوک

برخاست از خون،از خداوندِ «رَحِم» فریاد

 

درگیر می شد زندگی با آلتِ هستی

تو شرم میکردی و از من چشم می بستی

یا من حَرامی زاده هستم یا خودت پَستی

وقتی بَشَر می مُرد و هر فکری حَشَر می زاد!

 

هر روز در سوراخ بودم…جای اَمنی بود!

تا گوش ها را پر کنم از هرچه نشنیدن

در حجله آویزم به چشمم پرده ای خونین

وقتی که کودک شد عروسم…تیر شد داماد

 

من در نفس هایی که جا می مانْد در تابوت

من در جهانی از اَزَل آغشته با باروت

در انفجارِ غزّه، در چشمانِ هر بِیروت

گویی خدا را دیده ام همدست با جلّاد!

 

من از بهشتی آمدم تا دوزخی باشم؟

من زیرِ پایِ مادرم بودم، گُنَه کردم؟

من خوابِ خوش میخواستم در اَمنِ آغوشش

تا شیر نوشم، شیر باشم، هرچه باداباد

 

«صدسال تنهایی» نصیبت شد، مگر «کوری»؟

از درد می خندی به شبهایی که مجبوری

من زندگی را مُرده ام، تو زنده در گوری!

چون آتشی در زیرِ باران، شمعکی در باد

 

بارید بر آئینه آتش، گُر گرفتم باز

تا دوستی را،مهربانی را کنم آواز

از مرگِ من شعری حماسی می شود آغاز

انسان خدا خواهد شد و انسانیت آزاد

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>