چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

صالح سجادی

بازدید: 10,203

کاسه ای بی گدا کنار خیابان
جیب بی سکه دستهای تو درآن

می زند لیس کاسه را سگ ولگرد
می چکد خون به روی برف زمستان

می کشم دست بر سری که ندارم
پس لگد می زنم به کاسه ی لرزان

کاسه ای بر سرم گذاشته بودم
تا بی اندیشمت به نان و به باران

کاسه ای که کلاه روی سرم بود
باد گرفت و گذاشت بر سر طوفان

کاسه ی من گرسنگی نکشیده ست
چونکه مغز مرا کشیده به دندان

کاسه ای زیر نیم کاسه ندارم
دست من رو شده برای نمکدان

صبر من بود توی کاسه ی لبریز
مغز من بود توی کاسه ی جوشان

*********

سکه ای پرت می کنی کف کاسه
مغز من پخش می شود به خیابان

 

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

۵ دیدگاه

  1. عنایت چرزیانی

    صالح را از تشنج کلمات می پسندم و… کارهای خوب و زیبا زیاد داره که خود به آنها آگاه است ولی دراین شعر چندان چنگی به من …اما خصلت خوبی که درآن است روایت زیبای آن است که ازپس سوژه ی گدای خیابانی تا حدودی خوب برآمد ولی طنزی که در بیت کاسه ای زیر نیم کاسه ندارم و ردیف نمکدان شعر را بی خود ازجدیت اش به طنزی نه چندان زیبا درآن بیت بدل کرده … درکل سجادی را به شدت می پسندم و غزلش را نکو می دانم!
    سپاس

  2. سلام
    گذشته از تعداد ابیات ، این شعر بیشتر به قصیده می ماند تا غزل

  3. به نظر من ..
    اين ازاون غزلهايست كه زيادي روقافيه ….
    هي منتظريم…..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>