چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

صدای نفس های تو

بازدید: 4,056

f.s.andarziani       فاطمه سلیمانی ازندریانی

 

پیامبر(ص): کسی که دسته­ای از مسلمانان را از خطر آتش سوزی نجات دهد، بهشت بر او واجب می­شود (کافی ج۵ ص۵۵)

صدای نفس­هایت را می­ شنیدم. همین که نفس می­ کشیدی کافی بود. بیهوش شده بودی ولی نفس می­ کشیدی. چندبار که صدایت کردم . جوابم را ندادی، فهمیدم که به هوش نیستی. نفس می­ کشیدی اما سینه ­ات خس خس می­ کرد و همین نگرانم می ­کرد که نکند چیزی در حال بند آوردن راه نفست باشد. خودم هم که نمی­توانستم نزدیک ­ات شوم. پایم زیر یک وزنه سنگین گیر کرده بود. درد زیادی داشتم. چندبار فریاد زدم و کمک خواستم اما کسی صدایم را نشنید. مطمئنم که کسی نشنید چون حتماً اگر صدایم به جایی می­ رسید کسی بود که جواب بدهد. اگر کسی جواب فریادهایم را می­ داد حتماً می­ شنیدم. کَر که نشده بودم. اگر کر شده بودم که صدای نفس­های تو را نمی ­شنیدم. به جز صدای نفس­های تو، صدای نشت گاز را هم می­ شنیدم و صدایِ…

نه صدای دیگری نبود. نه صدای آژیر ماشین­ها و نه صدای جرثقیل­ها. نه صدای فریادی و نه صدای دستوری. گمان کردم که همه رفته­ اند. ساعت­های زیادی زیر آوار مانده بودیم. حق داشتند که از نجات ما ناامید شوند و عملیات نجات را متوقف کنند. اما باورم نمی­ شد که ما را تنها گذاشته باشند. اصلاً اگر خود ما بودیم می­ کردیم این کار را؟ یادت هست؟ یک بار هشت ساعت بی وقفه مشغول خاموش کردن آتش یک جنگل بودیم. هیچ کدام­مان برای استراحت نرفتیم. هیچ کدام جایمان را با نیروهای تازه نفس عوض نکردیم. نیروهای تازه­ نفس جای ما را نمی ­گرفتند، به ما اضافه می­ شدند. یادت هست چقدر نگران بودیم که آدمی توی جنگل گیر نکرده باشد. یادت هست بعد از خاموش شدن آتش به دل جنگل زدیم تا ذرات کوچک آتش را از بین ببریم. هیچ وقت فراموش نمی­ کنم وقتی چشم­ات به بچه آهوی سوخته افتاد چه حالی شدی. روی زمین زانو زده بودی و صورت­ ات را با دست پوشانده بودی و گریه می­ کردی. من هم گریه­ ام گرفته بود. اما گریه نکردم. چند نفس عمیق کشیدم و گریه را مهار کردم. گریه ­ات که تمام شد فریاد زدی که از همه سیگاری­ها متنفری. مخصوصاً آنهایی که سیگارهایشان را خاموش نمی­ کنند و پرت می­ کنند توی طبیعت. فریاد زدی از همه کباب­خورها متنفری. همان­هایی که وسط جنگل آتش علم می­ کنند و بعد هم زحمت خاموش کردن آتش را به خودشان نمی­ دهند. آن­قدر پر بودی از نفرت که همان روز سیگارم را ترک کردم. هر وقت هوس سیگار به سرم می­ زد صورت پر از خشم تو و پیکر سوخته بچه آهو را مجسم می­ کردم.  نه، من دیگر هیچ­وقت سیگار نکشیدم. و هیچ­وقت صحنه حادثه را ترک نکردم. خود تو هم همینطور. تا لحظه آخر می­ ماندیم و تا خیالمان راحت نمی­شد صحنه را ترک نمی­ کردیم. بقیه هم همینطور. تا لحظه آخر صحنه خالی نمی­ شد. نه، صحنه خالی نمی­ شد. صحنه خالی نشده بود. احساسم می­ گفت بچه­ ها نرفته­ اند. بچه ها نرفته بودند.  آنها تا لحظه آخر آنجا می ­ماندند. دلم روشن بود که تنها نیستیم. فقط تلی از آوار بینمان دیوار کشیده بود. ای کاش به هوش بودی و حرف می­ زدی! اگر به هوش بودی و حرف می­ زدی زمان برایم راحت­تر می­ گذشت. اصلاً اگر به هوش بودی حتماً یک راه حلی پیدا می­ کردی برای ارتباط با بیرون. خوب مگر تو رئیس نبودی و با تجربه­ تر. تو رئیس بودی، اما نه فقط رئیسی که من گوش به فرمانت باشم. مرادم بودی و مریدت بودم. همیشه و همه جا. اگر تو در آخرین لحظه وارد ساختمان نمی­ شدی، من هم جرئت ماندن در ساختمان در حال تخریب را نداشتم. ساختمانی که تمامش در آتش سوخته بود و کمی بعد فرو می­ ریخت. همه را از ساختمان بیرون کرده بودیم اما تو خیالت ناراحت بود. می­ ترسیدی کسی هنوز در ساختمان باشد. باید به زیرزمین هم سر می­ زدیم. حالا که آتش خاموش شده بود باید به همه جا سر می­ زدیم. به خیالمان که این ساختمان پیر، استوارتر از این است که دربرابر شعله­ های آتش فرو بریزد. من به تبعیت از تو در ساختمان مانده بودم. و حالا هم به تبعیت از تو نفس می­کشیدم. تو زنده بودی و نفس می­ کشیدی و من هم…

صدای خس خس سینه­ ات که بیشتر شد بغض گلویم را گرفت. دیگر فقط دلشوره تو را نداشتم. دلشوره یکدانه دخترت را گرفتم. چه کشیده بود در این همه بی­خبری. او که جانش به جانت بند بود حتماً به اندازه یک سپیدرود اشک ریخته بود تا آن زمان. اصلاً مگر فقط به خاطر این همه دوست داشتن تو من را قبول نکرده بود؟

به خاطر اینکه هم لباس توام. به خاطر اینکه همیشه پشت سر تو راه می­ روم. اینکه قدم­هایم را، جای پای تو تنظیم می­ کنم. و مگر من شیفته­ اش نشده بودم چون دختر تو بود؟ چون نگاهش همان نگاه تو بود ولی کمی مرطوب­تر. و مگر تکه کلام­هایش همه تکه کلام­های تو نبود کمی ملایم­تر…

دلتنگ ­اش شدم و دلنگران. دلنگران دلی که نگران تو بود و شاید نگران من. خوشحال بودم که کنار توهستم نه کنار او… آنجا اگر بودم می­ مردم از دلنگرانی برای تو و با حال آشفته چطور باید مرحم دل دردناکش می­ شدم. همین بهتر که کنار تو بودم. حداقل صدای نفس­های تو را می­ شنیدم و خیالم راحت بود که هستی که می­ مانی که باید بمانی. به جز تو کسی نمی­ توانست شرایط من را برایش توضیح دهد. اینکه دیگر نمی­ توانم راه برم، اینکه من نه دلخور می­ شوم و نه دلشکسته اگر رهایم کند.

نگران خس خس سینه­ ات بودم و راه نفس­ ات. خودم دیگر دردی احساس نمی­ کردم. دچار یک خلسه شیرین شده بودم که لالایی­ اش صدای نفس­های تو بود و صدای نشت گاز. حتی بوی گاز را هم احساس نمی­ کردم آن­قدر که درگیر نفس­های تو بودم. و به گمانم نفس­های هر دو نفرمان با هم قطع شد. درست وقتی که صدای انفجار گاز بلند شد.

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>