دوشنبه , ۲ مهر ۱۳۹۷

صدرالدین انصاری زاده

بازدید: 4,988

صدرالدین انصاری زاده

 

آنگاه که دریا بر نسیم می وزد

و جاده بر اسب

آن گاه که عدد عقربه را نشان می دهد

و انگشت تو

مرا

آنگاه که غروب جهان را شاهد می گیرد

و می گوید:

طلوع را نگاه کنید!

خیلی درست شبیه من نیست؟!

آنگاه که آینه

در سلک ذن فرو می رود

و می خواهد

در بالاترین نقطه ی بهره وری

هیچ را

هیچ را نشان دهد

همان بالا

بر لب دره ای با بُرش قاطع از دنیا

کنار ماشین سرخ رنگم می ایستم

به سقف بی اتکای جنگل خیره می شوم

به ستون هایش

سیگار می کشم

و سیگار

و می کشم

فواره های سبز چتر و برگ را نگاه کن

آن پرنده کجا رفت؟!

آن پرنده

که مثل برگه ی بازی حالا پشتش به چشم های من است

و آن که برمی گردد

آیا تویی

در خیابان

رأس ساعت هشت و .. ؟!

شاید بیست و سه دقیقه

من مه را دوست دارم

چون همیشه به من اطمینان می دهد

شایدها را

کمتر نگران قطعیت می شوم

کمتر از کلیسایی

که نقش ترک هایش را

در دریاچه ای زلال می بیند

نفرین به قوها که اینقدر زیبایند

که اینقدر مبهوت می مانی

که فراموش می کنی

حتی اگر شاهکار معماری کلاسیک باشی

فرو خواهی ریخت

تجربه

تجربه ی تقویم

پیروزی روزهای عید را تضمین نمی کند

پشت این برگه

هیچ خالی نیست

مثل یک بطری خالی

که پیغامی نمی آورد

از جزیره ای

در دریایی

که موج هایش به میلیون ها سال پیش رفته اند

شبیه اند

مگر آن گاه

که فردا به سمت دیروز

آینه را شاهد بگیرد

و آسمان

با ماشین آبی رنگش

پارک کند کنار همین دره

فواره های سبز جنگل را نگاه کن

وقتی کودک بودم

در پره ی تیله ها غرق می شدم

طوری که انگار

اشک های ما واقعیت داشته باشد

حتی این جا

حتی آن اکنون که هوا

هوای جهان از شیشه است

و ما در لحظه ی ابد

ایستاده ایم

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

حمیده منصوری

حمیده منصوری

  آیا ریشه های‌ تو را خاک خشکیده خواهد یافت؟ آیا از درخت ابدیت دستهای ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>