چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

طلسم آبی

بازدید: 4,814

maeede.mortazavi         مائده مرتضوی

 

خوب که فکر می کنم می بینم همین فرق داشتن است که بدبختم کرده. از وقتی  یادم می آید،همه چیزم فرق داشت. مثل بقیه زنها نبودم و نیستم و نمی شوم هیچ وقت.

موهایم گیس بافت نبود روبان نداشت. جوراب توری سفید با پیراهن چین دار نمی پوشیدم. مثل پری نبودم که موهایش فر داشت و مادرم با هزار مکافات آنها را می بافت ، مثل سبد حلقه می کرد دور سرش و روبان می زد به انتهای فردار موها. موهای من صاف بودند و سر میخوردند، از لای انگشتان مادر ، از زیر مقنعه. شباهت دوری با پاهایم داشتند. یک جا بند نمی شدند.از همان بار اولی که مادر موهایم را بافت و سرم درد گرفت دیگر نگذاشتم ببافدشان.رهایشان می کردم روی شانه . عصرها من و پری دست در دست مادر در خیابانها راه می رفتیم. مادر خرید می کرد. پری ویترین مغازه ها را تماشا می کرد و من بساط دست فروش ها را.گاهی وقت ها که باد می آمد. پری مدام به روبان موهایش دست می کشید تا از مرتب بودنشان مطمئن شود.باد موهایم را بهم می ریخت و عین خیالم نبود.از اینکه مجبور نبودم کشهای سفت گلسر و دندانه های آزار دهنده تل را تحمل کنم راضی بودم و خوشحال.

پری دوست داشت زودتر پنجشنبه شود. تا مادر ببرتمان پارک. سوار تاب شویم و تا صد بشمریم. من عاشق سه شنبه ها بودم. تا دکه ی سر خیابان یک نفس می دویدم. اسکناس سبز رنگ بیست تومانی و سکه طلایی پنج تومانی را کف دست نصیر آقا می گذاشتم و کیهان بچه ها به دست تا خانه پرواز می کردم.

پری عاشق گوشواره بود. روی لاله گوشه هایش گوشواره چسبی می گذاشت. و تا آخر شب صد بار دستشان میزد تا مطمئن شود سرجایشان هستند.من روی دستم ساعت مچی می کشیدم. با دو عقربه بزرگ و کوچک. با خود نویس پارکر آب نفتی پدر، که حمام هم میروم، پاک نشود.

آن روزی را که رفتیم بهداری محل تا گوشهای پری را سوراخ کنیم ، هنوز یادم است . صدای جیغ پری  از اتاق روبرویی شنیده شد و پس از چند دقیقه خوش حال و خندان در حالیکه دو نگین قرمز بر لاله گوش هایش می درخشیدند، بیرون آمد. نوبت من شد. من که گوشواره دوست نداشتم . نگذاشتم گوشهایم را سوراخ کنند، می دانستم درد دارد.

چند روز مانده به عید پدر بردمان بازار. برای مادر یک انگشتر خرید و یک جفت سنجاقک طلایی هم برای گوشهای پری. مادر یک جفت النگو را نشان طلافروش داد . دستهایم را مشت کردم ،النگو به دستم نمی رفت . کوچک بود و طلافروش اصرار داشت که اندازه است.می خواستند با  کیسه نایلونی  النگو ها را بیندازند دستم. کیسه پاره شد و النگو مچ دستم را خراشید.گریه کردم. پدر اشک هایم را پاک کرد و پرسید “پس عیدی چه می خواهی؟” گفتم “ساعت مچی”.

ساعت مچیِ صفحه گردِ بند چرمی را دقیقا بستم روی عکسش. نمی دانستم بعضی چیزها عکس شان بهتر از خود واقعی شان است. از همان لحظه بستن ساعت ، زمان دوید و من از پی اش . عقب ماندم ، نرسیدم ، نمی رسم هیچ وقت.

وقتی بقیه زنها به مچ دستهایشان نگاه می کردند ، یاد شان می افتاد که شوهر ی دارند و خانه و زندگی. یاد عید و تولد و خرید و بازار ، یاد همه زنانگی هایشان.  مچ دستم هر بار مرا به یاد زمان از دست رفته می انداخت.اینکه وقتم دیگر دارد تمام میشود،آرزوهایم جلوتر از من رفته اند و من دیگر هیچ وقت به آنها نمی رسم.

نگار که چهار ساله شد هم موهایش را بافتم هم گوشهایش را سوراخ کردم. تولدش برایش النگو خریدم. النگو اول را که انداختم دستش، مچ دستش خراشید ، گریه کرد ، نشنیدم.النگو بعدی را که انداختم دیگر گریه نکرد. همین بود راز تمامی این درد کشیدنهای اجباری همین بود. تمرین تحمل درد زن بودن . همه از دختر بچگی به این دردها خو گرفتند و عادت کردند. من به هیچ چیز عادت نکردم و نمی کنم  . درد ها همیشه برای من تازه اند.

پری عاشق خاله بازی بود. عصرها قالیچه نخ نمای کهنه ای زیر درخت خرمالوی باغچه می انداخت . عروسک هایش راکنار هم می چید و برایشان قصه می گفت تا بخوابند. من قصه های پری را گوش می کردم  و با بیلچه ی کوچک پدر خاک را زیر و رو می کردم تا سر صورتی رنگ کرم های خاکی از دل باغچه بزند بیرون . تا پری جیغ بکشد و عروسک هایش از خواب بپرند.

برای نگار فقط عروسک می خرم. عصرها کنار هم در بالکن می نشینیم برایش قصه می گویم. موهای خودش و عروسک هایش را سفت می بافم.

نزدیک عید که می شد خانه پری را بوی مواد شوینده بر می داشت.پرده ها ، فرشها ، ملافه ها؛ همه را می شست. می گفت” همه سال یک طرف و اسفند یک طرف دیگر”. عاشق خانه تکانی شب عید بود. عاشق اینکه هر سال دم عید با مسعود بروند بازار روز و کلی ظرف و ظروف جدید بخرند. با کلی شوق و ذوق برای پسرهایش لباس عید می خرید. دلخوشی هایش کوچک بودند و ساده، مثل مادرم ، مثل بقیه زنها.

کاش  من هم ،تمامِ نگرانی ام ، سیاهی سینک ظرفشویی و دوده دیوار بالای شوفاژ بود که با یک قوطی وایتکس براحتی پاک می شوند و محو.

از همان اول هم پری عاشق عید بود.لباس های عیدش را از چند روز قبل می پوشید و جلوی آینه ژست می گرفت. کفش های سفید عروسکی اش را تا روز عید هزار بار تمیز می کرد و برق می انداخت. من عاشق سیزده به در بودم. دیگر خبری از لباس دست و پاگیر روزهای دید و بازدید نبود.بلوز شلوارک نخی گلدار بود و پای بی جوراب و دمپایی پلاستیکی لا انگشتی. از صبح با دختر خاله ها در باغهای مهرشهر می دویدیم و تا سر زانوهایم غرق خراش های ریزو درشت میشد.

دلم می خواست فرار کنم .فرار کنم از همه ی پرده ها و ملافه ها و حوله های کثیف ، از همه خانه تکانی ها و شام و نهار پختن ها ، تا به خودم برسم ؛ به آرزوهایم. نمی دانستم جاده ای که انتخابش کردم تنها فرقش با جاده بقیه این است که خط پایانی ندارد. آرزوهایم فرسخ  ها جلوتر از من می دوند و من از پی شان. هنوز به هیچکدامشان نرسیده ام . نمی رسم هیچ وقت.

روحم در جستجوی خانه ای امن میان ماندن و رفتن در این جاده لعنتی معلق مانده. نمی دانم چه نیروی مرموزی مرا به  این ورطه کشاند؟ خوب که فکر می کنم می بینم آن رودخانه لعنتی طلسمم کرد.همه چیز در آن سیزده به در لعنتی اتفاق افتاد که نحسی اش سالهاست با من مانده، نرفت و نمی رود هیچ وقت.

عزیز کنار رودخانه نشسته بود و با گل های ریز صورتی اطراف برای همه نوه ها  تاج گل درست می کرد. پری یک دسته گل ریز صورتی چید و داد به عزیز. تا نوبتم شود رفتم کنار رودخانه. چشمم افتاد به گلهای آبی رنگ آن سمت رود. یک پایم را با ترس در آب فرو بردم. سرد بود خیلی سرد.پری از دور مرا می پایید. پای دیگرم را که داخل آب بردم ،دوید سمتم. دستم را گرفت و کشید. دستش را پس زدم. آب دیگر آنقدرها هم سرد نبود. پاهایم تا زانو خیس شده بودند. قوزک پایم به تیزی سنگی گرفت و خراشید. هیچکدام را حس نکردم نه خیسی نه سوزش. دست هایم پر از گل های درشت آبی بود. خوشحال بودم و به بقیه دخترها فخر فروختم . تاج گلم با همه فرق می کرد.

زمستان نفس های آخرش را می کشد . نزدیک عید است با پری آمده ایم کرج تا به مادر در خانه تکانی کمک کنیم. نگار و پسرها حیاط را گذاشته اند روی سرشان. پری فهرستی از چیزهایی که باید بخریم را می نویسد. مثل گذشته ها سه تایی دست در دست هم می رویم خرید.  نزدیک چهارراه، جلوی فروشگاه مواد بهداشتی زنها صف کشیده اند. پاکت های خریدشان پر از پودر و صابون و وایتکس  است. همه جا بوی آخر اسفندماه راگرفته، بوی خانه تکانی شب عید.جلوی مغازه گل فروشی لحظه ای می ایستم. دست می کشم به گل های آبی و بنفش سینره که خاص اول بهار است. پری دستم را سفت  میکشد و گل ها از دستم رها می شوند. پری کاش آن سیزده به در لعنتی هم دستم را همین قدر سفت می کشیدی ، نمی گذاشتی لاک قرمز ناخن هایم را از داخل آب ببینم که چقدر قشنگ و براق شده اند؛ نمی گذاشتی سنگ های ریز کف  رودخانه پاهای برهنه ام را قلقلک دهند ؛ قلقلکی که مزه اش  با قلقلک های مادرخیلی فرق می کرد. نمی گذاشتی آن چند شاخه گل درشت آبی ؛ آن همه گل ریز صورتی را از من بگیرند.

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>