چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

سه شعر از عابدین پاپی

بازدید: 5,002

پاپی

 

از مجموعه ی در دست انتشار “باد زیر هر ورقی را امضاء نمی کند”

 

۱

این غیبت ویرانگر

نه تَرَک های کفِ حیاط خانه را پر می کند

و نه دیوارهای این خانه ی کهنه را نو

و هیچ کسی به اندازه ی ما

عاشق رقصیدن درهوایی برفی نیست

کسی به اندازه ی ما

عاشقِ کَندن ِ علف های هرز حیاط خانه نیست

عاشقِ مورچه های سیاه که زندگی ما را

به خاک فاش گفته اند

فاش نمی شود این غیبت ویرانگر

حتا اگر کفش های لنگه به لنگه ی خود را

به زور به خیابان بفرستیم

بر روی هر درختی از شهر

آواز گنجشکی را بکاریم

اما فکر می کنم

با دیدن پرواز چند پرنده

قفس را می توان به تأخیر انداخت

زیباترین پر را از طاووس گرفت

و پرواز را با هجاهایی دیگر معنا کرد

این غیبت ویرانگر آن قدر ساده نیست

تا با ورود به خانه او را در آغوش گرفت

و اومانیسم را

در آغوش آن یک مادربزرگِ چهارده ساله خواند.

 

۲

در هیاهوی این همه واژه

گویا تنهایی زودتر پیر می شود

و امروزمان تقصیر دیروز است

این روزها

به سن چهل سالگی که می رسند

دیگر نمی میرند!

مانند آب نیستند

به سادگی خویش را درآن دید

مانند قرمز نیستند

جای سیب را گرفته باشند

یا مانند زمستانِ پر از سرد که

بر موهایش  برفی مجعد نشسته است

به گمانم

با چشمک زدن این شهر

هیچ چشمی را عاشق نمی کنیم

عشق از چهار راه های چشمک زن عبور کرده است

نه زرد است و نه قرمز

و نه سبز

ما فریب نیمکت های خالی کلاسِ درس را خوردیم

که هرگز مشق های شب خود را ننوشتند

صفر را به عدد دو اضافه نکردند

گویا در هیاهوی این همه واژه ی جادویی

تنهایی زودتر از «ماکوندو» پیر می شود

باید از جزیره های دور دست

بیست و هفت جفت پرنده ی زیبا خرید

و تهران را

پر از پرواز کرد .

 

۳

گورها که شروع به وزیدن می کنند

باد از خوشحالی در پوست خود نمی گنجد

و کسی صداهای گذشته را

در خانه ی خود نمی بیند

بعد از مرگ

و در این بازار پر هیاهو

جز خاک

کسی خریدار جسد ما نیست

و شاید

هزار سال دیگر …

دو چشمِ دُرشت به مانند چشمان عقاب

در کَله ی خاک بیدار شوند

و پادِشاهان تاریخ را تسخیر کنند

کسی چه می داند

ثروت هنگفتِ انسان

به حساب کدام فصلِ سال ریخته می شود

و شاید

در میان این همه ماه که در مقابل این خود پرداز صف کشیده اند

شانس با فروردین باشد….؟!

 

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>