پنج شنبه , ۲ خرداد ۱۳۹۸

عابدین پاپی

بازدید: 6,795

abedin.papi

 

فردا روزی است که هیچ کس

نگران«کسی» نیست

و این برگ ها که بر

شاخه های گوزن نشسته اند

به جرم لبخندی سوررئالیسم

در میدان شهر

تیر باران می شوند

و امروز

روز نازایی شعر است

و نمی دانم

سَرِ ما

به کدام دیوار خورده است که

مانند خیابان ته می کشیم

مثل درختان سرما می خوریم

به یادِ نام کوچکمان می افتیم که

در هیچ رودخانه ای شنا نکرد

با هیچ حرفی عروسک بازی نکرد

حس می کنم

این درد را که از ذات انسان بر می خیزد

نمی توان با کِشیدن چند نخ سیگار آرام کرد

با کِشیدن دندان های عقل ، عاقل کرد

آخرش یک روز

تمام شعرهایمان می میرند

و هیچ مرده شوری شعرهای ما را نخواهد شست

و شاعر

در چشم های چند تکه سنگ

واژه ها را رود می کند!

 

 

 

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>