جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

عادل اعظمی

بازدید: 2,852

عادل اعظمی

 

حیران

 

این روایت براى آنهایى که خودزنى مى کنند زیادی مرد است/ تو نخوان!

براى آنهایى که خودمردى مى کنند لحاف دارد/

سه گوشه/

نمی نوشتم اش به‌ گوشه‌ ها تجاوز می شد/ تو کمربندت را محکم ببند:

 

سه گوشه اش را گذاشته است توى یک مستطیل

که مثلا به ترتیب حروف الفبا بمیرد( لالمانى بگیری عدالت!)

تو گوشه ى دوم آن را گوش داده اى

وقتى کفشهایش تا آن طرف خیابان مى دوید.. تقریبا سراغ مسلم را از جنازه ى باخ و مونث و شور مى بایستی گرفت

و هی چشم مى دوخت به رگ هاى کوهستان ( کمرشان تا عقرب خم)

توى بصیرتى که به ندرت زلال نبود/ در ذاکره‌ اش ذکر یا مذکر بود

توى عجباى خلقى که دوهزار و هفتصد سال است مابه ازاى استعارى دارند

و هر روز زنی با یک بغل ترانه‌

از چشمه‌ جاری ی

یک گوشه اش را هر ازگاهی مى دهد دست من ( که‌ شهرى ام از یکِ شهریورِ حبس و سرکوفت، بوقم به‌ هوا، حوا مى رود)

وخودش می پرید توى جنازه هاى کارگرى

با قیافه هاى یک لا قبا

قافیه های عاشقانه هجى مى کرد

که مثلا

آآی من آقای مرگم را

به تعویق بیندازد کمی،

نشد.

این مرگ شروع شده بود

حتا وقتی مادر به‌ چشمه‌ نرفته‌ بود

همه ى بازى هاى کودکانه را تا سر شب کتک کتک

نخورده بود

توپش از حیران همسایه/ تا چند خانم آن طرف تر را هم

با شیشه/ شکسته بود/ وسط پیشانىِ/ ملک الموت

شروع شده بود. ( لالمانی بگیری عدالت!)

 

مرگم آمده بود سرسفره ى بابا

که سراغ مُسلَم را از سیر و سبو و سرکه مى پرسید

خب معلوم است عشق مى تواند به آدم گرسنگى هم بدهد/ حتا مى تواند یادت ببرد که چند سال قرار است/ این مرگ را به‌ دهان من بدوزی.

یا مثلا: آمریکا کجاى تو بنشیند؛ مقعد نیست؟!

خب معلوم است این مَرگانگی به قامت هر قمردرعقربى اقامه نمى شود.

باید شش وجب مرد را با یک گوشه برداشته باشى

سینه سینه از کبود ِصبح تا ناى غروب

غر غره‌ کرده‌ باشی،

تا تازه بفهمى یک گوشه‌ -در هوای بارانی- ممکن است کجایش درد داشته‌ باشد.

 

کجاى رنجورت را بسپار به اینجاى مستطیل!

به مگر وامانده ى اگر و انتها

به کمردرعقرب

از سگ شب تا خوک /نم پس می دهد جان مستطیل ( اگر من را خوب فهمیده‌ باشى!)

درد دارد نه‌؟!

اینجاى ات را بگذار براى نم نم مذکر!

و بگذار مرگم بریزد لای انگشتانت

روى صورت ( که قامت حیران نقش ببندد، گاز بگیری فلکى فلکی را):

 

تو هیچ فلکی را دور زده اى ؟

کنارهمان بغل هاى دوهزارو هفتصد ساله‌

حیران

گشته اى هیچ وقت؟

مى توانى بغل کرده ام را دوهزار و هفتصد سال گیج بزنى

درد دارد نه‌؟!

آمریکا یک سر دیگر این گوشه را بگیرد

و مادر تو چادرش را هولکى محکم کند زیر چانه ( که‌ خودش به آن می گوید: خیمه‌)

دارى از این ورق برمى گردى آواره

به کولى این چشمهای بیچاره

که‌ دیگر در اتاق تو

من پس داده.

 

مرگم

نوجوانى اش را سوت مى زد توى دخترهاى ترش محله

که ناکامل محمود و مربا بودند

توی دهان شیرین.. من منم من منم می کردند

و خودمردى اشان را توى کفش هاشان محکم بسته بودند.

و تو لبت را آنقدر تا شمال این حیران کش دادى

تا خزر سراز حافظ و شیراز درآورد.. نم نم

تا آنجا که یارو با مَردَش کافر

و مرگم کلاه چپ چنگیزخان را

به پوست این روایت پوشید.

 

جارم بزن!

توى چشمه

توى درخت!

توى باران

راه بیفت در من

در نم- که کافر مى کند مسلّم را-

توى ترکه هاى هاااى بر بناگوش حیران/ بخوانم!

تو دیر آمدى؛ من بدهکارم؟

یک بار مرگم آمد تا درِ خانه اتان

گفتند دخول براى سیگارى ها ممنوع… ( حق یک مرگ دوهزار و هفتصد ساله‌ این بود؟!)

کمردرعقرب!

تا کوهستان را که تو دیگر خوب تاخته اى؟

خوب از هوس اش شناخت هاى عجیب برساخته اى

چراغت را از دل این کره سرما

بی عنایت نفرما

باور کن آه این مرگ بدطورى/ زندگى ها را واه واه می کند

گوشه ى دیگرش را تو بگیر!

در را باز کن!

بگوبیاید تو!

بگو قدمت رنج اى مرگ!

که مقدسى

که حیران به نامت هاااااى مى کند

و آواره ها برمى گردند سرخانه و زندگیت

نم نم

– لالمانی بگیری عدالت –

 

 

همچنین ببینید

سیدمهدی عسکری

  در جهانی که چوپانش دروغگوست و گرگ، بی‌گناه از گوسفندان، باید بیشتر ترسید! ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>