پنج شنبه , ۲ خرداد ۱۳۹۸

عاصف حسینی

بازدید: 6,421

(1)

آهوی من از شهر برگشته است
های مردم خبر دارید؟
آهوی من از شهر برگشته است.
این ابرهای تاریک و بارنده
گره از چارقد او باز شدند

آهوی من هنوز
– خوشبختم-
به همان دایره‌ی نرم می‌خندد که من می‌دانم و زنبورهای عسل
و همان چشم‌های عمیق و سیاه
که آرزوی مجرمان جهان بود
اگر كه چاه جهنم می‌بود.

خوشبختم!
آهوی کوچک پامیری من
شهری نشده است
هنوز می‌داند برای زخم دل مردهای عاشق پیشه
کدام گل چه معنا دارد
هنوز ران‌های کشیده و زیبایش
صخره‌ها را دشت می‌کند
دشت‌ها را روستا
و دهکده‌ کوچک قحطی زده‌ام را شهری
که سياحان راه ابريشم در آن گمراهند

های مردم!
آهوی من از شهر برگشته است
روی لب‌هایش کلمات در چرخشی عجیب ایستاده‌اند
آیا ظهور بیدل نزدیک است؟!
مردمان قریه‌ کوچک‌مان تعجب نمی‌کنند
اگر فصل درو گندم دیر شود

های مادر!
آهوی من از شهر برگشته است
نه بوی دود می‌دهد، نه احتمال کودتا در گلویش است
ما، پرنده‌ها و رودخانه‌ها
ضربان قلب خود را با گام‌های او میزان کردیم
و آموزگار قریه حالا
مثال ساده‌یی از زندگی و روزهای روشن را
می‌تواند به کودکان نشان بدهد
می‌تواند حساب و کتاب را بگذارد
امتحانات فصل را به تعویق بیندازد
و از غیبت شاگردان نگران نشود.

آهوی پامیری من!

10 فروردین 1387 – مشهد

(2)
به همزادهاي ايراني

گفتند: آسمان كه مي‌گيرد، چگونه مي‌شود خون مي‌بارد؟
گفتم:
ابرها را اگر به خانه بياوري
چيزي نگفت و رفت.

ابرها، ابرهاي خانگي من!
بايد به كوچه برويم، به مزرعه به دشت
رودخانه‌ ماهيانش را مي‌خورد،
و رنگ در گلوي برگ مي‌خشكد

ابرها
ماه دلش مي‌گيرد اگر كوچه تنها باشد
و تو ميان واژه‌هاي كتاب مقدس
سياه و سفيد را وزن كني!

گفتم:
دنيا بودنش به پرواز است
اگرچه فقط از شاخه‌يي به شاخه‌يي
اگرچه از سبزي به سرخي
اگرچه از سربازخانه‌ها تا نمازخانه ها!

پرنده پريد
و هيچ كس نه! همه كس “پرواز را به خاطر دارند”
كه چه تلخ بود و شيرين

ابرها
دنيا در تسبيح كوچكي نمي‌چرخد، كه اگر ايستاد
رفتار عاشقانه‌ي مردها به مسلخ برود
يا بوي عطر وسوسه‌ريز دختر
به بهشت
سرايت نكند

از خودت بگو
اين روزها چه مي‌كني؟
با انبوه كبوترهايي كه سياه شدند
با درخت‌هايي كه كفش ندارند، گنجشك ندارند

ابرها، ابرهاي دلتنگ
اشك تمساح قطره‌يي است
باران شويد بر مرگ كشتزار
به رودخانه‌يي كه ماهيانش را مي‌خورد

گفتند: چقدر دلتنگي؟
گفتم به اندازه‌ مردمي كه را‌يش را دزديده باشند!

31 خرداد 1388

(3)
دستم را از حلقوم جهان بیرون بکش، ای چاه کن!
بگذار آسوده نفس بکشد
و من دنیا را ساده  بشمارم:
يك…”یگانگی خدا را می زیبد…” مادر کلان گفت
دو… لب‌هايت را جمع کن از گونه‌ام
سه… ای کاش قمری‌ها آدم می‌شدند
چارسویت قبله، پدر گفت… شاید نماز بخوانم

… دستم را بیرون بکش تا مورچه‌ها سیر شوند
تا گنجشک‌ها به کلکین بسته نوک نزنند
و اگر قسمت بود حج بروند

حالا من عمق این فاجعه را خوب می‌دانم
و این کلمات که می‌بینی
می‌پوشاند زخمی را که از یاد برده‌ام

به آینه می گویم
چیزهايي که می‌بینی باور نکن
شده یک روز لب بام گلی بشینی
به غروب خیره شوی؟
– نه! اصولا نه!
پس دنیایت را جمع کن در جیبت
و کوچه‌ها را پوچ بگرد…
زندگی آن قدرها که می‌دانی تلخ نیست
فقط زبانت را روی قرص آرامبخش فشار بده.

همچنین ببینید

غزل

     افشین بابازاده روز بلند زير اين آفتاب كه مردم باور نمى كنند زير اين ...

۲ دیدگاه

  1. درخشان است این سطرها

    آهوی من از شهر برگشته است
    روی لب‌هایش کلمات در چرخشی عجیب ایستاده‌اند
    آیا ظهور بیدل نزدیک است؟!

    شاعر را به خاطرم می سپرم و سراغش را از کتابهای شعر میگیرم

  2. عاصف حسینی شاعر است به معنای خاص وخالص کلمه . در اینجا می خواهم چیزی بگویم که نمی دانم چه اندازه دور یا نزدیک به اخلاق است . غلامرضا بروسان شاعر ازدست شده درجاهایی تحت تاثیر سطرهای عاصف حسینی است . همان طور که در جاهایی شعر ترجمه و ترجمه ی شعرها در کارش دیده می شود :
    خشت محراب احتمالا انحناي سينه‌ات است
    كه غچي‌ها را وسوسه مي‌كند
    لانه مي‌سازند
    كه پرنده‌هاي زيادي را شير مي‌دهد(عاصف حسینی )

    چشمه ای
    که پرنده های زیادی را شیر می داد (بروسان )

    یا :

    دلتنگی ام آن قدر عمیق شده است
    که ۳۶۵ معدنچی در آن مرده اند
    (ع . حسینی )
    دلتنگی ام آن قدر عمیق شده
    که می شود در آن درختی کاشت
    (بروسان )

    خدابیامرزد آن عزیز از دست رفته را و زنده باشد این شاعر هم زبان افغان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>