شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

عبدالحسین انصاری

شبی حرص مرا همراه پیراهن درآوردی

و دکمه دکمه احساس مرا از تن درآوردی

دلت این پا و آن پا کرد و آخر تن به رفتن داد

و زنجیر مرا با بغض از گردن درآوردی

پریشان ایستادی با سکوتی تلخ بر درگاه

و با دستت برایم حالت رفتن درآوردی

سفر کردی که از پل های دنیا رد شوی اما

سر از یک کوچه ی بن بست بی روزن درآوردی

خیابان در خیابان زخم خوردی گرچه برگشتی

و از قلبم هزاران خار با سوزن درآوردی

صداقت، عشق، ایمان، دوستی، افسوس من یک عمر

دلم خوش بود با این واژه های من درآوردی

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

۷ دیدگاه

  1. واقعا آخری سطر شعر بهترین سطر غزلی ست که خوانده ام در این سالها
    بستن یک بندِ قافیه در انتها و چیدنِ آجرها تا نبشِ راستِ ردیف، و هی به مغز فشار آوردن برای به یاد آوردن لحظات عاشقانه و اندوهبار برای کفمال کردن بر این دیوار
    خسته نباشید

  2. صداقت، عشق، ایمان، دوستی، افسوس من یک عمر
    دلم خوش بود با این واژه های من درآوردی
    مرسی…

  3. فوق العاده زیبا و دوست داشتنی.این بخش غزلتون عالیه.مرسی

  4. بیت اخر زیبا بود.خیلی زیبا

  5. غزل زیبایی است. تمام ابیات…
    سپاس

  6. سلام
    مجله پی دی اف واسه دانلود نداره؟
    اگه داره چطور دانلود کنم؟
    ممنون
    یاعلی(ع)مدد…
    ———————————————————————————————
    عقربه :
    عده ای عدم امکان دانلود مطالب را ضعف می دانند اما
    غالبا معتقدند که چنین امکانی،فضای نقد متبلور در کامنتها را
    محدود کرده و یا از بین می برد….

  7. همه ابیات قشنگ بود ولی بیت اخر حرف نداشت……..خسته نباشی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>