چهارشنبه , ۵ تیر ۱۳۹۸

عروسک سرامیکی

بازدید: 2,252

شیما جوادی            شیما جوادی

سرم بدجوری می‌خارید. موهای‌فرفریم بیشتر از همیشه بهم گره خورده بودند. انگار گلوله‌گلوله با چسب روی سرم چسبانده باشی‌شان. دیشب چندتا شپش را لای یک دست مو گیرانداختم و کشتم. بیشتراز چهل‌روز بود حمام نرفته بودم. درست از صبح روزی که پروانه مرد. برایش گریه نکرده‌ام. مادر با لگد در چوبی اتاق را باز می‌کند. خودم را لای رختخواب‌های چیده شده کنار دیوار کرم رنگ پنهان کرده‌ام. این جا بعد از پروانه تنها جایی شده که می‌توانم توی خودم مچاله شوم و کسی با من کاری نداشته باشد. وقتی بود، اتاق کوچک بود و تنگ. مادر رختخواب‌ها را می‌ریزد زمین. حرف می‌زند، صدایش را نمی‌شنوم. فقط حرکت لب‌هایش را  می‌بینم. از شبی که پروانه مرد بعضی روزها می‌توانم ساعت‌ها صدایش را نشنوم. لب می‌زد. دور و ‌برم می‌چرخد. حتی گاهی به پهلو و باسنم لگد می‌زد، اما تکان نمی‌خوردم، درست مثل حالا.

کفری می‌شود. می‌آید جلو، گیس‌های به هم گره خورده‌ام را می‌گیرد و می‌پیچد دور دست‌های لاغر و کشیده‌اش. روی فرش کشیده می‌شوم. همین‌طور می‌کشدم و می‌برتم توی حیاط. می‌خورم به تشت‌ و‌ لگن‌ پلاستیکی قرمزرنگ. پایین دامن‌گل‌دار چرک‌مرده‌ام خیس می‌شود. بی‌بی سرش را می‌اندازد پایین. چارپایه‌اش را می‌کشد کنار که نخورم به او، مثل چیزی نجس ازم دوری می‌کند.

مادر پرتم می‌کند توی راهروی حمام، روبروی در همیشه باز زیرزمین. چشمم به سیاهی زیرزمین که می‌افتد سرم گیج می‌رود، تنم گزگز می‌کند، چهار‌دست‌پا سریع خودم را می‌کشم کنار دیوار. پاهایم را بغل می‌کنم. سعی می‌کنم به زیرزمین نگاه نکنم. حواسم به پاچه‌ی‌شلوار چیت‌گلدار مادر باشد. به دست‌هایش که مرتب توی هوا تکان می‌دهد، چیزی می‌گوید. سعی می‌کنم بشنوم: «کثافت ورت داشته. آبروم رفت تو مراسم. یا خودت رو می‌شوری امروز، یا از این تو بیرون نمی‌آیی!»

تنم بوی تندعرق می‌دهدوترشیدگی. همسایه‌ها بعداز هفتم هی می‌آمدند به مادر سرمی‌زدند، رغبت نمی‌کردند نزدیکم شوند. مادر گریه‌اش می‌گیرد، می‌نشیند روی کف‌موزایک‌های‌صورتی. توی این مدت قد چهل‌سال پیر شده، ناز دانه‌اش مرده کم چیزی نیست..

«تو دیگه اذیتم نکن! بخدا همین‌طوری بابات باهم تلخی می‌کنه، دلم خونه. بزرگ شدی، خانم شدی.»

می‌خواهد دست بکشد روی سرم. خودم را می‌کشم کنار. حالم را بهم می‌زند وقتی برای خر کردنم، اینطور قربان صدقه‌ام می‌رود. تازه یادش افتاده خانم شده‌ام. خوب شد پروانه مرد تا مرا ببیند. خوب شد! خوشحالم؟ نمی‌دانم. دلم می‌خواهد گریه کنم، اما گریه‌ام نمی‌آید.

مادر ادامه می‌دهد: «دیگه وقت شوهر کردنته. نشنیدی زن‌ها تو مراسم هفتم چه زری می‌زند؟ می‌گفتند، انگار این یکی دخترش هم مثل دخترکوچکیه قاطی کرده زده به سرش.»

زن‌ها همیشه بیخودی حرف می‌زنند. قبل از اینکه لال شوم می‌گفتند: « اکیبری رو نگاه، عجب زبونی داره مثل نیش‌عقربه.»

مادر باز برای پروانه روضه می‌خواند: «آخ عروسکم، ملوسکم. کور شه هرکی چشمت کرد.»

چشمش کردند؟ آخر چه کسی دختر خُل‌ودیوانه‌ای را چشم می‌کرد؟ زیبا بود، صورتش‌سفید عین ماه، چشم‌های‌درشت‌آبی، اما نه خوب حرف می‌زد توی چهارسالگی، نه خوب راه می‌رفت، نه می‌توانست خودش به تنهایی غذا بخورد. بعضی وقتها صداهای عجیب از خودش در می‌آورد، جیغ های‌وحشتناک می‌کشید درست مثل آن‌شب. دکترها می‌گفتند مغزش موقع جینی یا بعدش آسیب دیده. مادر همیشه دنبال مقصر بود، همیشه هم به من می‌رسید. مثل بازجوها می‌پرسید: «نکنه وقتی خواب بودم، بغلش کردی از دستت افتاده زمین، هان؟»

زن‌ها توی مجلس ختم وقتی مثل مجسمه زانوهایم را بغل کرده بودم و نشسته بودم یک گوشه و حرف نمی‌زدم نگاهم می‌کردند، روی دستشان می‌زدند و نچ‌نچ می‌کردند. یک عده هم دلشان به حالم می‌سوخت. به مادر دلداری می‌دادند و می‌گفتند: «نترس خوب می‌شه. حرف می‌زنه. خب خواهرش بوده، به هم اخت بودند. سنش طوری که بهش حس مادری داشته.»

ده‌سال از پروانه بزرگ‌تر بودم. اخت نبودم با او، بلای جانم بود. روزی که به دنیا آمد، بچه‌ها توی مدرسه ‌گفتند: «خوش بحالت، آبجی کوچولو، کلی حال می‌ده.»

گفتم: «نه بابا، اومده جام رو بگیره. دوستش ندارم کاش می‌مرد.»

پروانه شده بود سوگلی. شکل بی‌بی بود، مادر هم عاشق بی بی. همیشه آرزو داشت یک دختر داشته باشد مثل مادرش، به آرزویش رسیده بود. گرچه نصفه‌نیمه‌و‌دیوانه، اما یک‌دختر‌ زیبای‌دیوانه بهتراز یک‌دختر   سیاه‌سوخته‌ی موفرفری بود. وقتی پدر اعتراض می ‌رد به توجه بیش‌از‌اندازه‌‌اش به پروانه، می‌گفت: «نمی‌بینی این بچه مشکل داره، کوچیکه. باید خیلی مراقبش بود. شما دوتا خرس‌گنده چرا اینقدر به این یک‌الف‌بچه حسودی می‌کنید؟»

پدر هم چشم دیدن پروانه را نداشت. اول که به دنیا آمد خیلی خوشحال بود، اما بعد وقتی فهمید عقل درستی ندارد، توی خودش رفت، یک ماه نیامده خانه، بعد هم که برگشت با هیچ کس حرف نمی‌زد. درست مثل این روزها. چرا خوشحال نبود پروانه مرده؟

مادر بلند می‌شود یک لگد به پایم می‌زند: «بیخود ادا در نیار، فکر نکن چیزی بهت نمی‌گم یعنی حواسم نیست‌ها. آخرم درست نگفتی این بچه اون روز چی خورد، چی کار کرد. که شب به صبح نرسیده مرد؟»

باز می‌زند زیر گریه، می‌رود توی حیاط. خودم را بیشتر توی خودم جمع می‌کنم. آن روز مادر و بی‌بی و پدر رفته بودند حنابندان یکی‌از فامیل‌ها. دلم می‌خواست توی مراسم باشم، لباس‌قرمزم که دورآستین‌هایش و پایین‌دامنش تور داشت و خودم دوخته بودمش را بپوشم. حسابی به آن زن‌های ازخودراضی و دخترهای لوسشان پز بدهم و دلبری کنم، اما باید می‌ماندم خانه از پروانه‌ی دیوانه مراقبت می‌کردم. نمی‌شد او را جایی برد. هرجا می‌رفت یک‌خرابی به بار می‌آورد، یا کاری می‌کرد که مردم به ما بخندند.

صدای بی‌بی از توی حیاط می‌آید: «نبردیش حموم؟»

«نه، دخترگنده رو که من نباید حموم کنم. قد اون بودم یه بچه داشتم.»

بی‌بی از آن شب که پروانه تب کرد، از خانه‌ی ما نرفته. او پروانه را بیشتر دوست داشت. محبتش به من کم نشده بود، اما با پروانه جوردیگری بود. بغلش که می‌کرد، انگار پروانه دختر او بود تا مادر. همه حظ می‌کردند و می‌گفتند: «آخی طفلی، خوب می‌شه بزرگ شه.»

برعکس وقتی من با بی‌بی بیرون می‌رفتم، کسی محل‌سگم هم نمی‌گذاشت. تازه گاهی می‌خندیدند ومی‌گفتند: «بی‌بی این نوه‌ات بدجور رو دستت باد می‌کنه‌ها.»

لجم می‌گرفت و با خودم می‌گفتم: «اگه زودتر از همه‌ی دخترهاتون شوهر نکردم.»

دیگر درس نمی‌خواندم. به فکر شوهر بودم. توی مجلس‌ها خودم را می‌کشتم تا کسی نگاهم کند. کلاس‌های جور‌واجور می‌رفتم. همه چیز را زود یا می‌گرفتم. درست برعکس پروانه. شش ماهگی حرف زدم، یک‌سالم بود که راه رفتم بی‌کمک مادر، سه‌سالگی دوچرخه‌سواری می‌کردم. پروانه بی مادر و بی‌بی می‌مرد. مادر شبیه کانگورو شده بود، یک کیسه کم داشت که پروانه را بگذارد تویش و همه‌جا با خودش حملش کند. نصف کارهایش ادا بازی بود. دختره‌ی‌ لوس‌ننر خیلی هم خوب می‌توانست کارهایش را خودش بکند. نقش بازی می‌کرد. یک بار این را بلند سر مادر فریاد زدم. یکی خواباند توی گوشم، گفت: «بدجنسِ بی‌عرضه. عین بابات از محبت هیچ بویی نبردی. گمشو از جلوی چشمام.»

بی‌بی دست روی سرم کشید و گفت: «مادر نباید حسودی کنی. اون بهت احتیاج داره تو بزرگی، عاقلی.»

من دوست نداشتم بزرگ باشم و عاقل. دلم می‌خواست مثل آن وقت‌ها همه توی خانه بخندند. از صدای فریادوجیغ خبری نباشد. همه دور یک‌سفره باشیم نه این‌که بخاطر غذا خوردن حال‌ به‌ هم‌زن پروانه هرکس یک گوشه غذا کوفت کند. مادر دستم را بگیرد برویم خرید، باهم برویم مهمانی.

بی‌بی به مادر می‌گوید: «ببرش پیش دعانویس، از جیغ‌های اون شب پروانه ترسیده. طفلک پروانه‌ام چه زجه‌ای می‌زد. اون شب چی می‌گفت؟»

شب تا صبح پرستاریش را می‌کردند، دوستش داشتند، اما حرف زدنش را، صدای نامفهومش را نمی‌فهمیدند. فقط من می‌فهمیدم صداهایی که از خودش در می‌آورد، کلمات جویده، جویده‌اش یعنی‌چی. آن شب جیغ می‌زد: «پرا، پرا…»

نمی‌توانست پریسا صدایم کند، می‌گفت پرا. پرا را هم پروگنگ صدا می‌کرد. جوری که فقط خودم می‌فهمیدم. بقیه فقط صدای پ را می شنید و جیغ پشت بندش را.

جیغ نمی‌زد، عربده می‌کشید. نمی‌دانم آن صداها را از کجایش در می‌آورد یک‌الف بچه‌ی‌چهارساله‌ی‌مردنی! گوش‌هایم را گرفته بودم. خودم را پشت رختخواب‌ها قایم کرده بودم. من هم جیغ می‌زدم. پدر پروانه را بغل کرد و دوید توی حیاط. مادر یکی خواباند توی گوشم که دیگر داد نزنم.

هرشب کابوسش را می‌بینم، اما صدایم در نمی‌آید وقتی از خواب می‌پرم. دوشب پیش جایم را خیس کردم، مادر تا می‌خورد کتکم زد. هنوز جای لگدهایش درد می‌کند.

صدای بلند، بلند گریه کردن مادر می‌آید. پروانه مرده، اما مرده‌اش هم عذاب دارد. لابد اگر من مرده بودم، همان شب‌اول تمام شده بود، مادر هر روز معرکه نمی‌گرفت. دلم می‌خواهد خوشحال باشم. آن شب وقتی او بیهوش افتاده بود توی رختخواب، آرزو کردم بمیرد. برای خودم نقشه کشیدم. اتاق دوباره مال خودم می‌شد. می‌توانستم بجای این‌که توی راه‌پله‌ها، روی موکت‌ سفت‎ طوسی رنگ بنشینم و قوز کنم، درس بخوانم. باز توی اتاق خودم تا هر ساعت که دلم می‌خواهد چراغ را روشن بگذارم. وسایلم را قایم نکنم که یک وقت برشان دارد.

صدای تکان دادن رخت‌های شسته‌شده می‌آید. بی‌بی اعتراض می‌کند: «اینقدر نشور اینا رو پاره شون کردی. بده به یکی که احتیاج داره. چرا نگهشون داشتی؟ بعد می‌گی چرا این دختر لال‌مونی گرفته. خب شما مگه از عزا دست بر می‌دارید.»

هر روز لباس‌های‌پروانه را توی لنگن‌ چنگ می‌زند،  هیچ وقت لباس های پروانه را توی ماشین‌لباس‌شوئی نمی شست. می‌گفت لباس‌هایش خراب می‌شود، به پودرماشین‌لباس‌شوئی یک وقت حساسیت پیدا می‌کند. با صابون‌زردرنگ‌مراغه می‌شستشان. می‌سپرد به همسایه‌ی‌بغلی که اهل آنجا بود، برایش صابون بیاورد.

آنقدر چنگ زده بود لباس‌ها را که دست‌هایش پوست، پوست شده. بعد برایش لالایی می‎خواند، همان لالایی که هر شب برایش می‌خواند. پروانه می‌خوابید، من زیر پتو گریه می‌کردم بی صدا.

صدای پرت‌شدن لگن‌ می‌آید: «شما دیگه از این گیس‌بریده دفاع نکن! فیلمشه، این کار رو می‌کنه خون‌به‌جیگرم کنه. دست تنهام گذاشت تو مراسم خواهرش. نخواست برای خواهرش یه حلوا بپزه. برای بچم یه قطره‌اشکم نریخت.»

بی‌بی بلند می‌گوید: «لااله‌الا‌الله.»

مف‌بینی‌ام سرازیر شده تا روی لب‌هایم. با گوشه‌ی آستینم پاکش می‌کنم. پروانه حلواهایم را خیلی دوست داشت. تنها کسی بود که وقتی از کلاس شیرینی‌پزی و آشپزی چیزی یاد می‌گرفتم و می‌پختم با لذت می‌خورد. دست می‌زد و می‌گفت: «پرا، پرا…هو..هو..»

این تنها وقتی بود که برای پرا گفتن‌هایش دلم غنج می‌رفت. می‌خواستم بغلش کنم و یک ماچ گنده از آن لپ‌های‌سرخ آویزانش بکنم، اما جلوی خودم را می‌گرفتم.

بی‌بی با بغض می‌گوید: «بخاطر اون آروم نمی‌گیری، بخاطر شوهر بدبختت یکم آروم باش.»

پدر بعداز آن‌شب یک‌کلمه با هیچ کداممان حرف نزد، حتی  نگفت دکترها آن شب چه گفتند، علت‎مرگ چه بود. گریه نمی‌کند. فقط می‌زند توی سرش، یا روی پاهایش. می‌نشیند توی ایوان و تا صبح سیگار می‌کشد. می‌ترسم نگاهش کنم. نزدیکش نمی‌شوم.

بی‌بی می‌پرسد: «راستی تو زیرزمین چی شکستی؟ امروز صبح که رفته بودم برای خودم یکم عرق‌نعنا بیارم زیرپام یک عالمه خرده‌سرامیک ریخته بود. چیزی هم پیدا نکردم باهاش جمعشون کنم. برو ببینم چی ریخته جمع شون کن مادر.»

مادر در راهرو را باز می‌کند. از زیر گره‌های موهایم نگاهش می‌کنم.

«نرفتی ورپریده؟ بشین همین‌جا تا خود قیامت. نه آب بهت می‌دم، نه غذا تا تن‌نجستت رو نشوری.»

بعد انگار تازه یادش افتاده برای چی در را باز کرده. می‌ایستد لبه‌ی زیرزمین. نباید زیاد جلو برود. خطر دارد. دست‌هایم شروع می‌کند به لرزیدن. موزایک‌های صورتی لبه‌ی اولین پله زیرزمین شکسته. خودش همیشه داد می‌زد: «اوی مواظب باشید، موقع دویدن حواستون به لبه‌ی پله‌ها باشه، لیز نخورید.»

زیرشکمم باز داغ شده، کمرم چند شب است خیلی درد می‌گیرد، سینه‌هایم تیر می‌کشد. می‌ترسم به مادربگویم، باز بگوید: «خوب بی‌حیا شدی؟ این سوال‌ها چیه می‌پرسی هنوز زوده برات.»

حس می کنم مایع‌داغی توی بدنم دارد می‌جوشد و دفع می‌شود. نکند باز خودم را دارم خیس می ‌کنم.

مادر می‌پرسد: «ذلیل مرده چی پرت کردی توی زیرزمین؟»

منتظر جوابم نمی‌ماند. پله‌ها را یکی‌دوتا می‌رود پایین. نیم‌خیز می‌شوم. نکند پایش پیچ بخورد. چرا روی پله‌ها می‌دود؟ آن ته چیزی نیست جز سیاهی. صدای لَخ‌لَخ دمپای‌هایش مثل سنج توی سرم کوبیده می‌شود. دست‌هایم را می‌گذارم روی گوشم. صدای فریاد مادر را نمی‌شنوم از آن پایین. کسی توی گوشم داد می‌زند: «پرا…پرا…پرا…»

مادر بلندتر داد می‌زند: «آخر عروسک رو شکستیش، خاک برسرت! یه دفعه ندادی یه دل سیر این بچه باهاش بازی کنه. تف به تو!»

پروانه هر وقت که دلش می‌خواست برش می‌داشت. آن روز هم عروسک را برداشته بود و می‌دوید دور حوض، جیغ می‌زد. زبانش را برایم در می‌آورد. دوید سمت راهرو، نفس زنان ایستادم کنار در، داد زدم: «بدش من، الاغ.»

پروانه می‌خندید. دندان‌های ریز‌و‌یک‌دستش دیده می‌شدند. عروسک را گرفته بود سمت زیرزمین. چشم‌های‌آبی‌اش برق می‌زدند. عروسک را رها کرد. صدای شکسته شدنش خیلی بلند بود. ترسید، آمد سمتم. دستش را گرفتم و پیچاندم. به پایین نگاه کردم: «بی‌شعور، چی کار کردی. مامان خانم بیاد سوگولی خانمش چیکار کرده.»

پروانه جیغ کشید. یکی خواباندم توی گوشش. تعادلش بهم خورد. قل خورد، مثل یک توپ گرد تا کف زیرزمین. صدایش کردم، حرفی نزد، حتی آخ هم نگفت. پله‌ها را یکی، دوتا رفتم پایین. بیهوش شده بود. بلندش کردم، سنگین بود. سرش سالم بود، همه جای بدنش خوب بود. خودش را زده بود به موش‌مردگی. می‌دانستم مادر که  بیاید خودش را مثل آن دفعه که افتاده بود توی حوض لوس می‌کند، من هم یک کتک حسابی از مادر می‌خورم. با زور آوردمش بالا، خواباندم توی رختخواب. بیدار نشد. صورتش زرد شده بود. آرام نفس می‌کشید. مادر که از مهمانی برگشت سرم داد زد که: «باز باهاش آب بازی کردی؟ می‌دونی این سرمامی‌خوره حالا‌حالاها خوب نمی‌شه. قد مرغ عقل نداری تو.»

پروانه نصف شب از خواب پرید.. بالا می‌‌آورد و جیغ می‌کشید.

مادر جیغ می‌زند. توی دستش شکسته‌های عروسک‌سرامیکی‌ست: «چه غلطی کردی با خودت گیس بریده؟»

به خودم می‌آیم. ایستاده‌ام مقابلش. تنم می‌لرزد. سردم شده. برمی‌گردم به جایی که نشسته بودم نگاه می‌کنم، لکه‌ی گردی از خون نقش بسته روی موزایک‌صورتی.

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده

خانه ای باید

       ژیلا تقی زاده خانه ی من تنها یک پنجره دارد.آن هم رو به دیواری ...

۳ دیدگاه

  1. بسیارعالی و روان تصویرگری و نوشته شده بود.ممنون

  2. با سلام و خسته نباشید
    داستان جالبی بود خیلی خوب توصیف شده بود مخصوصا پایانش خوب بود.
    ممنون از داستان های قشنگی که میذارید.

  3. فوق العاده عالی.نویسنده بدون حاشیه رفتن و با توصیف دقیق حالات و رفتار شخصیت اصلی و محیط اطراف، داستان قشنگی رو خلق کرده. شروع خوب که خواننده رو از همون سطرهای اول داستان جذب خودش میکنه در کنار پایان بندی عالی قصه، از نقاط قوت داستان هستن.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>