جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

سه شعر از عفت وکیلی

بازدید: 2,682

armeaghrabe2

 

۱)
در سِمٙتِ زنی نامعلوم
رخت‌ها را از بند پایین می‌کشم؛
گفتنی نیست
چقدر درد دارند
آستین‌ها
بی‌قراری لمسشان کرده
و دست بردار نیست از سرشان
این شک مرموز

باد می‌وزد،
یا تکانه‌های تاروپودشان
تلویح دارند به سوره‌های لرزیدن و نپاییدن!!!

دستم از فریاد
افتاده‌ است
و اتاق تو را زمزمه می‌کند
از دل کاشی‌های مرطوب
تاریخ ما را
بهم سنجاق کرده است
خود جایی
همین نزدیکی
می‌پایدمان

این متن تا تو نیایی
آرام نمی‌گیرد.

———————————–

۲)

خسته‌تر از حرفهای ناگفته، ناشنیده

گفته و شنیده،

می‌خواهم سهم دنیایم را واگذار کنم؛

مرگ شاید خودِ بهشت باشد

آرامیدنی به حجم پٙر

سبک

رها

خیال را بیندازی زیر سر

شانه به خاک بسپاری

و تا هست

به‌یاد بیاوری

دست دنیا

از تو کوتاه شده است… .

بهشت همان

شکل توست!

کافی‌ست

جهانِ شیشه‌ای

پوست بیندازد. .

———————————–

۳)

میز مهیای گفتگو،

فنجان قهوه اما

یکتا، بی‌همتا و سرگران

به لهجه‌ای ناشناس

قورت می‌دهد

حرف‌هایش را.

کلمات

مستِ عطر تلخ

بیگانگی‌ست.

.

 

همچنین ببینید

سیدمهدی عسکری

  در جهانی که چوپانش دروغگوست و گرگ، بی‌گناه از گوسفندان، باید بیشتر ترسید! ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>