جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

عقربه به وقت مرگ

بازدید: 11,890

f         فراز بهزادی

 

پرواضح است که عقربه سایت شخصی من نیست؛ مجله ای الکترونیکی ست که توسط یاران دبستانی ام منتشر می شود؛

و من همیشه از رفتاری که وضوح فوق را خدشه دار کند اجتناب کرده ام

پرسش : آیا می توانم جلد و سرمقاله این شماره از عقربه را به رفتن برادرم کاوه اختصاص دهم؟

اینکه بیست و نه ساله بود، اینکه جسدش ساعتها در اتاق ماند، اینکه با سخت جانی به خاکش سپردم، اینکه صورتش حتا توی سردخانه مهربان بود، اینکه از ۱۸اردیبهشت تا کنون به هر طرف رو می کنم، لبخند تلخ کاوه و چشمهای افسرده اش را می بینم چه ربطی به مخاطبین عقربه دارد؟ هیچ!

اما نه، مگر افسردگی کاوه ریشه در چه داشت؟ مگر مهندس کاوه ی بهزادی یکی از صدها جوانی نبود که “درد مشترک” به جانش رسوخ کرده و بی تابش کرده بود؟ مخاطبین عقربه مخاطب فرهنگ و هنرند… خب مگر شعر کاوه در جشنواره ی شعر انجمن غزل از نظر داوران جشنواره به عنوان بهترین شعر انتخاب نشد و از دستان سید علی صالحی جایزه نگرفت؟ مگر در جشنواره ی تئاتر جنوب با نمایشنامه ی “آتیش پاره” ی ابراهیم شاکری، به عنوان بهترین یا دومین بازیگر نقش اول مرد انتخاب نشد؟ مگر کاوه پس از اخذ مدرک مهندسی، صنعت را رها نکرد و دانشجوی ارشد ادبیات انگلیسی نشد تا زندگی اش بیش از پیش وقف ترجمه ی ادبی شود؟

پس حق دارم بنویسم و اندکی از آتشی که در وجودم زبانه می کشد را اینجا بگذارم، حق دارم عکسهای کاوه را برای شاعر و نقاش فرهیخته و مهربان (الهام حامدی) بفرستم تا ماده ی اولیه ی طرح جلد این شماره باشد

حق دارم بگویم از هشت سال پیش که تهران در سرنوشت سیاه خویش، بهار پوشیده بود، کاوه هم یکی از هزاران بود…

به تابستان که رسیدیم لباس تهران، سرخ بود….

مشتهای گره شده ی تهران کاوه داشت، راه رفتنم کاوه داشت، سیگار شبانه ام کاوه داشت، فیلتر شکستنم کاوه داشت، براهنی خواندم کاوه داشت، بهار پوشیدنم، قدم زدنم، اخبار گوش کردنم کاوه داشت… ظهر تابستان گرم تهران کاوه داشت…

گفت هنوز نپوشیدی که! دیر شده…مگه نمیای؟! گفتم نه، تو هم نرو! تعجب کرد! گفتم امروز فرق دارد…

گوش نکرد، رفت… فرق داشت، فرقی که باعث شد چهل روز بعد برگردد… خیلی اذیتش کرده بودند، آنقدر که کاوه، دیگر کاوه نبود، آنقدر که نمی توان نوشت…

اما از چه می توان نوشت؟

حالا که با خودم کنار آمده ام که سرمقاله ام درباره ی کاوه باشد از چه باید بگویم اگر از ریشه های شوم درختی که در اردیبهشت۹۶ به بار نشست نگویم؟

از سیلویا پلات؟ الیوت؟ آندره موشن؟ ویلیام بلیک؟

مترجم بالقوه ی این شاعران اکنون خوراک مورچه هاست

آنکه حاضر نبود مجموعه ای از ترجمه های پراکنده اش را کتاب کند و می گفت اینها مشق است الان زیر خروارها خاک خوابیده است…

کاوه ای که سودای ارائه ی ترجمه ای متفاوت از مایکوفسکی را داشت اکنون در هوا معلق است و از “آتش نشانها” می خواهد که قلب مشتعلش را با احتیاط خاموش کنند

کاوه ای که این اواخر، “هفتاد سنگ قبر” از دستش نمی افتاد، سنگ هفتادویکم شده است….

از سنگ هفتاد و یکم چه می توان نوشت …. شاید شعر بهترین گزینه باشد… شعری از میان اشعاری که میوه ی آن چهل روزند؛  فکرهایی هست؛ فکرهایی که هشت سال کاوه ام را رها نکرد و در آخر جانش را ستاند….

photo_2017-10-25_18-43-46

لازم به ذکر است که مخاطبین قدیمی عقربه، کاوه را با این دو اثر می شناسند : ترجمه ی درخشانی از سیلویا پلات و داستانی متوسط… و این شعر سومین اثری ست که از او در عقربه منتشر می شود :

 

فکرهایی هست

از مجموعه ای آماده ی انتشار

 

فکرهایی هست

که سرت را گرم نگه می دارند

آنچنان که هیچ از سرمای بیرون احساس نمی کنی

و هیچ احساس نمی کنی

مگر بدت بیاید

فکرهایی هست که تو را

در آرزوی دستگیر دیدار اول رها می کند

و با تو راه می آید

و مسیر تو را تغییر می دهد

به سمت سایه ات

تا آنجا که فکر می کنی

و آتش را نمی بینی

و زنگ اخطار را نمی شنوی

و سرت گرم است

گرم سایه ات

گرم آن آن نهان که با تو فکر می کند

 

فکرهایی هست

که دیوار برای تو هموار می کند

و قفس را برای تو آزاد

طوری که سایه ات

گاهی بیرون از قفس می افتد

و ادای تاریک تو را در می آورد

اما تو سایه نیستی

تو فکر نیستی

فکرهایی هست

که دست در نام تو می برند

و شکلت را به نفع خود تغییر می دهند

و خنجر از پشت می زنند

آن وقت تو مجبوری

برای بودنت نقشه بکشی

زیرا تو نیستی

خنجر نیستی

قفس نیستی

فکر نیستی

فکرهایی هست

که تو را به فکر می اندازند

فکرهای هست

فکرهایی…

همچنین ببینید

faraz

پرسش از توسعه

          فراز بهزادی   یک) تقسیم بندی جوامع بر اساس برساختهایی چون پیشامدرن و مدرن ...

۱۵ دیدگاه

  1. تو بهتر از همه، از همه ی آدم ،از همه ی آدم هایی که کاوه را می شناختند، از کاوه می نویسی
    بهتر از خودت حتا. از دلتنگی هایت،از اینکه برادرت بود.
    تو بهتر از او، از خودش حتا…
    و این ها دیگر چه فرقی می کند مگر؟ وقتی کاوه نیست که با من هم عقیده شود …
    وقتی کاوه نیست دیگر صدای ما مگر به گوش های زمین می رسد؟
    که برایش شعر بنویسیم و بخوانیم برایش؟
    نمی دانم و از رفتن کاوه لبریز سوالم از این جهان…

  2. عابد اسماعیلی

    چه می توان گفت جز آرزوی صبوری برای تو و خانواده، فراز عزیز… روحش شاد

  3. لیلا جهانبخشان

    حق دارم بگویم از هشت سال پیش که تهران در سرنوشت سیاه خویش، بهار پوشیده بود، کاوه هم یکی از هزاران بود…

    به تابستان که رسیدیم لباس تهران، سرخ بود….

  4. انسان های واقعی هرگز نمیرند ، چه رسد به انکه هنرمند نیز باشند…کاوه شاعرترین انسانی بود که در عمر خویش دیدم و بی شک برای من هرگز تمام نمی شود…

  5. فراز عزیز سلام.امیدوارم بتوانید با این درد کنار بیایید صمیمانه برای شما وخانواده محترمتان آرزوی روز هایی بهتر از این رادارم.صبر یک فریضه اخلاقیست امیدوارم بر درد غلبه کنید/ارادتمند

  6. با سلام و احترام….
    روح کاوه عزیز شاد…
    هنوز که هنوزه،باور رفتنش سخته….
    کسی که هیچ کسی درکش نکرد….چرا که باورش برای کسانی که درک نداشتند و بویی از بصیرت و روشنی نبرده بودند،سخت بود….

  7. آقای فراز بهزادی عزیز با سلام
    در غم از دست دادن کاوه مهربان خانواده ما بخصوص من و ایدا همچنان داغداریم نمیتونم نگم ولی بجرات باید گفت کاوه بهترین موجود روی زمین بود
    برای همین زمین بی ارزش تحمل و لیاقت داشتن کاوه رو نداشت
    در وصف کاوه قلم قاصر است این چند سال اخیر که کاوه با ما بود جز خوبی محبت عاطفه و انسانیت ازش چیزی ندیدیم
    بسیار متاسفم که حتی ما هم نتوانستیم برای نگهداشتن کاوه و بودن کاوه کاری بکنیم
    گاهی از خودم دلگیر میشم نه برای رفتن کاوه چون بالاخره همه یک روز میرویم برای از دست دادن کاوه ها
    برای از دست دادن افرادی چون کاوه که همچنان بی بدیل می مانند و هرگز از دل و یاد و خاطره زدوده نمی گردند
    کاوه نه تنها برای من و ایدا یک دوست خوب بود خانواده بود ، خانواده.
    ارزش کاوه برای ما در این حد بود خداوند بزرگ به همه ما بخصوص خانواده محترم بهزادی صبر بده تا قبول
    این مصیبت سهل گردد.
    الهه هاشمیان

  8. سید یوسف صالحی

    افسوس رفته‌اند جوان‌هایی که دوش به دوشم از جاده‌های خاکی بالا می‌آمدند
    من نام یک‌یک آن‌ها را می دانم
    و داغ می شوم
    وقتی که نام یک‌یک آن‌ها را می خوانم
    آن‌ها همه فرزند خواب‌های جهان بودند
    تعبیرهای من از خواب‌هایشان
    وِردِ زبان مردم دنیاست
    تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشته‌ام
    (رضا براهنی)

    صبوری کن رفیق همیشه ام، برادرم، تا سپیده راهی نمانده است

  9. سید یوسف صالحی

    افسوس رفته‌اند جوان‌هایی که دوش به دوشم از جاده‌های خاکی بالا می‌آمدند
    من نام یک‌یک آن‌ها را می دانم
    و داغ می شوم
    وقتی که نام یک‌یک آن‌ها را می خوانم
    آن‌ها همه فرزند خواب‌های جهان بودند
    تعبیرهای من از خواب‌هایشان
    وِردِ زبان مردم دنیاست
    تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشته‌ام
    (رضا براهنی)
    صبوری کن رفیق همیشه ام، برادرم. تا سپیده راهی نمانده است

  10. تا دم صبح سحر سینه ی یاران سرخ است

    وحشتی نیست از انبوه مسلسل داران
    تا در این دشت غرور کینه داران سرخ است
    خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است
    عاری از خون پهنه ی برزن و میدان سرخ است
    ده به ده پرچم خشم است که برمی خیزد
    مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است…
    .
    خیلی خیلی دردناک و غم انگیز بود برایم کوچ کاوه عزیز.الان که دارم می نویسم متاسفانه چندین نفر در درگیری و اعتراضات این چند روز اخیر جانشان را از دست دادند.و نفس ام میگیرد هی .پنجره را که باز میکنم .وخانه پراز باتوم وبخاری گریه آور میشود به تو که فکر میکنم.به تو که نیستی و چقد این روزها جای ات خالی ست.و هراسی ندارم نه از کفتارهای بی وجدان غارتگر و نه از روباه صفتان چپاولگر ضحاک.(غم نان اگر بگذارد)
    و ای کاش نیرویی داشتم بس عظیم و اتحادی بس گسترده .✌
    مطمنن روح اش سبز و در نهایت آرامش هست❤

  11. تسلیت به عقربه
    تسلیت به فراز
    تسلیت به ادبیات

  12. ای همیشه برادرم ای همیشه کوچکم ای همیشه رفیقم تو هرگز نمی میری ، یادت نگاهت صدایت و خنده هایت زنده تا همیشه…سپاس فراز عزیز از قلم زیبایت

  13. اكرم تيمورزاده

    استاد محترم و بزرگوار، جناب آقای بهزادی بسیار متأسف شدم . از صمیم قلب تسلیت مرا پذیرا باشید فقدان آن عزیز سفرکرده بسیار درد ناک است . برای جنابعالی و خانواده محترم صبر آرزو می کنم .

  14. استاد عزیز سلام
    تسلیت واژه صغیری است در برابر این غم بزرگ
    از صمیم قلب برای شما فراز عزیز آرزوی صبری جزیل و برای خانواده شما شکیبایی آرزومندم ان شاءالله همیشه موفق و موید باشید و با قلم پر توان آثاری بزرگ خلق کنید.

  15. سلام آقای بهزادی بزرگوار , از خداوند برای شما و خانواده محترم طلب صبر دارم. هنرمند همیشه زنده است. یادش گرامی و جاودانه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>