چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

علیرضا سلیمانی

بازدید: 3,838

armeaghrabe2

 

شاید عروسکم که فقط مال بازی ام

یک آدمک که ظاهرا از چوب بوده ام

بازی شدم تمامی عمری که رفته را

در دست های گمشده مصلوب بوده ام

 

هر کس مرا به میل خودش استفاده کرد

تقدیر من توهّم حالی به حالی است

یک لحظه پشت شیشه ی دنج مغازها…

یک لحظه توی خانه ولی دست مالی است

 

راز غم نشسته به این چهره ی مرا

آن مغز های کوچک شان جستجو نکرد

هرگز به موی درهم من شانه ای نرفت

هرگز کسی بخاطر من گفتگو نکرد

 

درد تمام ( پنجره ها) را شنیده ام

با شیشه های خونی و با قلب آهنی

تو سالهاست در بغلم جا گرفته ای

تو سالهاست مرده ای و باز بامنی

 

اندام استخوانی من خم شد از غم

دستی که خط به باطلی من نمی کشید

دستی که با اشاره مرا جا به جام کرد

بغض شبانه روزی من را چرا ندید؟

 

#

دیگر کسی به ضجه او اعتنا نکرد

وقتی که دست مرگ تنش را مچاله کرد

شب ها که پشت پنجره پوسید چشم هاش

شب ها که پشت پنجره تا صبح ناله کرد

 

هر تکه اش کنار کسی ماند و محو شد

از سایه های یخ زده ،با نور آفتاب

افتاده است در لزج کیسه ی سیاه

لا لا بخواب آدمک چوبی ام بخواب

 

حالا نشسته جای تو یک آدم آهنی

همچنین ببینید

حمزه دایی چی

حمزه دایی چی

  ۱) در فلق صفحه ی نوری سر زد رنگ شب از دل صحرا پر ...

یک دیدگاه

  1. بسیار زیبا و ملموس هست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>