شنبه , ۲ شهریور ۱۳۹۸

فرخ احسانی

فرخ احسانی

 

غزل و  نخل ها دارند قد می کشند

دور و بر این خانه از شوق دارند می لرزند

علف های هرز را بکن

بگذار کمی نفس بکشم-

ترانه ی کوچه بازاری و بازی دومینو

دارند رد می شوند از این کوچه

کمی حوصله کنید

اگرچه لک لک ها دیر کرده اند

زاغی روی سر من می نشیند.-چه کنم؟

گنجشکی در حوض خانه ام می افتد

تا به خودم بیایم خفه می شود

سکوت در بعداز ظهر سنگ فلاخن است

با دهان بسته هم می توانم از شب بگویم

مرده ها را در سکوت می برند

تابوت های سرگردان را

دارند به قصد می رسانند

کبوتر و  آزادی نزدیک است

رویا و باران بی دردسر نزدیک است

جمجمه ای کنار جاده افتاده است

آفتاب پریده رنگ و قلب زخمی

دارند از دست می روند

تکه پاره های ابر و ردی از خون دیده می شود

تلخای این شب زیر زبان من مانده است

به آه مادر و ستاره ی سرخ شب به خیر می گویم

مورچه های زرد کافر و ایستگاه تنها

در معرض خطرند-گفتم.

اسب هم می تواند به پرواز درآید در سکوت.

باغ های بزرگ و خانه های مجلل

دارند ادا در می آوند در چشم انداز.

طلوع زن و خاطره های سنگی را

دارند خط خطی می کنند

از بی خوابی هایم با تو سخن می گویم

تمنای همآغوشی و سیب

دارند شکنجه ام می کنند.

اضطراب مرا پایانی نیست.-گفتم.

چشم در چشم تو به دریا می اندیشم در سکوت.

آن که به آسمان نظر دارد

موهایش را روی صورت ماه می ریزد

در معرض توفان قایق ها چرا به دریا می روند؟

روح از گزند شب در امان نیست.-گفتم.

به اینجا که می رسم

دختری بالا بلند دست تکان می دهد

با آیینه حرف ها دارد در سکوت.

چشم های تیره و آهن گداخته نزدیک است

آبی و سوت بلبلی نزدیک است

مهمان به خانه می آید در سکوت

از رویا و خفته گان دارد سخن می گوید

دریا خون به لب دارد.-گفتم.

عظش من و نوستالژی تو شنیدنی ست

خبرت هست؟

با تاملی در عمر در می یابم

همه چیز دارد عوض می شود.

خیابان ها و نخل ها را از بالکن نگاه می کنم

باد شبگرد از دیوار بالا می رود

و دست می اندازند به پیراهن پاره ام.

آکاردئون نواز پیر آواز می خواند تا صبح

و نام همه ی اشیا و چیزها را به من می دهد.

شروع پاییز را برگی می داند

که رنگ باخته است.-گفتم.

باهم آشناییم

برای هم شکلک در می آوریم

قاتل و مقتول را می شناسیم

چیز پنهانی نداریم

ترس مان واقعی و شب مان واقعی است

سنگ و دشنه و تازیانه همردیف داغ اند

معبر های سرد و چهار راه ها همردیف رنج اند

روزهای سرد همردیف داربست ها و دخمه اند.

گل های زرد را برای من می فرستند.گفتم.

خدا را،

میان نیلوفرها و پروانه ها

یک کله شق را خاک گرفته است

اگر لایق تو باشم

حتما قلب را به زمین برمی گردانم.

دوستت دارم می بینمت

دوستت دارم می شنومت

دوستت دارم لمس ات می کنم

دوستت دارم می بویمت در سکوت.

مرد بهت زده ی بهتان خورده ای از کنارم می گذرد

چه شده است؟

بی مزد بود و منت الفبا

بی مزد بود منت زبان فارسی

بی مزد بود و منت تهران

من سرودی برایت می خوانم

که جهان را در خود جای می دهد.-گفتم.

خنده و رد هزاران پرنده تا حد جنون ادامه دارد

رنگ و رد روشنی تا حد شفا ادامه دارد

بوسه و رد شادی تا حد غرور ادامه دارد

آرامش و رد مرگ تا حد جسارت ادامه دارد

نخستین نگاه و رد عشق تا حد لذت ادامه دارد

حالا وقت آن است قلبم را عریان کنم

حالا وقت آن است روز را روشن کنم

حالا وقت آن است لطافت جان را اعلام کنم

قانون طبیعت این است.-گفتم.

هیچ زندانی نمی تواند شبنم را به بند کشد

هیچ قفسی نمی تواند عطرو بوی یاس ها را به بند کشد

من به تو قول می دهم فریبی در کار نیست

فردا توفان آرام می گیرد.-گفتم.

روح با ظاهر شکوفه در باغ می دود.-گفتم.

و جهان همچنان سفره ی دلش را برای همه گان باز می کند.

.اقبال ات بلند برادر!شاهین روی سرت می نشیند-

و نشانه های مرگ را روی دست و پایت پاک می کند.

حالا پیداست گل سرخ

حالا پیداست خرمالو

حالا پیداست موج دریا

حالا پیداست قله ی کوه بلند

حالا پیداست گربه

حالا پیداست

دخترکی که به خانه باز می گردد در سکوت

مادر دست به دعا برمی دارد

و اسب سپیدی به تاخت نزدیک می شود در سکوت.

این حقیقت بر کسی پوشیده نیست

مزه مزه ام کن

داروی شفا بخشی است.گفتم.

تو هم این شعر را بچش.گفتم.

چه دارم من؟

شعر غریبی

که زخم های تن ات را می خشکاند در سکوت

همچنین ببینید

sdff

fdsfsd

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>