چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

قاشق

بازدید: 4,563

elham.fallah          الهام فلاح   

 

 

می­ دانی، مادر جانش بند بود به همین پنج تا قاشق نقره جهیزیه­ اش.

:درست نمی ­دانم. آنطور که خودش می ­گفت انگار یک بار موقع خانه تکانی که می ­رود سراغشان یکی را شکسته پیدا می­کند. می­ گفت می­ داند کار کی بوده اما هیچ­وقت بروز نداد. بعد آن هفته­ ای چند بار از توی کشو می­کشیده­ شان بیرون. دانه دانه­ شان را خوب ورانداز می­ کرده. توی گودی هر کدام با تمام نفس ها می­کرده و دستمال می­کشیده. بعد عین آینه می­گرفته رو به صورتش و خودش را تماشا می­کرده. آخرها وصیت کرد از بین ما دو تا دختر قاشق­هایش برسد به من. چرایش را هم سر در نیاوردم. چهار تایش از دستم رفت. مانده همین یکی. ببین، هنوز هم عین آینه شفاف است. تمام این سال­ها عین چشم­هام ازش مراقبت کردم نگذاشتم یک خط بیفتد روش. خیلی حرف است که از مادر آدم فقط یک قاشق یادگار بماند. آن موقع هم نه اینکه جوان و بی خیال باشم و لاابالی گری کنم توی نگهداریشان. گاهی خیال می­کنم شاید خواهرم رضا نبود قاشق­های محبوب مادر برسد به من. اما خب چه می­شود کرد؟

: داشتیم شام اولین سالگرد ازدواجمان را می­خوردیم. کسی نبود. فقط من و منصور. زرشک پلو درست کرده بودم. محض دل منصور، میرزا قاسمی محض دل خودم. کلی سلیقه خرج ضیافت دو نفره­مان کرده بوم. قاشق­های نقره را از توی جعبه برنجی که مامان تویش را مخمل پرز بلند آلبالویی چسبانده بود کشیدم بیرون و چیدم توی بشقاب­ها. توی ظرف ماست، میرزاقاسمی و مرغ و زیتون پرورده.

:خب بله. اول­ زندگی همیشه رنگارنگ است. منتظر بهانه­ای که خوشی کوچکی به راه بیاندازی و دلت را قرص کنی که خوشبخت شده­ای. مگر ما چه­مان بود که از این کارها نکنیم؟ منصور دیس را بالا گرفته بود و من داشتم توی بشقابش مرغ می­کشیدم که آویزه­های کریستالی لوستر جیلینگ جیلینگ به صدا افتاد و بعدش هم دکوری­های توی بوفه. دوتایی ماتمان برده بود. لیوان که از توی جاظرفی افتاد و هزار تکه شد، منصور یک­باره گفت زلزله. دستم را محکم گرفت و دوید سمت در. آن­قدر محکم که نشد قاشق را رها کنم. نشد حتی چادری چیزی بگیرم دورم. تا برسیم به اولین پاگرد برق قطع شده بود و چشم چشم را نمی­دید. بس که همیشه ساختمان سوت و کور و ساکت بود، خیالش را هم نمی­کردم در یک آن این­همه آدم عین مور و ملخ بریزند توی راهرو و برای در رفتن مادر به بچه­اش رحم نکند. صدای همسایه بالایی­مان را از بین همهمه مردم تشخیص می­دادم. بی وقفه می­گفت: یا حسین. کسی صداش کرد و او باز هم گفت یا حسین. صدای ونگ بچه می­آمد و گریه زنانه. صدای سقوط و شکستن چینی و بلور از توی خانه­هایی که درشان وا مانده بود. توی لابی که رسیدیم روشنی چراغی راه را نشان می­داد. محبی اضطراری به دست ایستاده بود و لنگه در را باز نگه داشته بود برای ساکنین. آویز دلفین­های زنگوله­ای که محبی زده بود بالای چهارچوب اتاقک نگهبانی ریتم شلخته­ای می­زد که انگار برای مرگ از سر ترس نواخته می­شود. مردم ریخته بودند توی خیابان و لرزیدن ساختمان پنج طبقه را تماشا می­کردند. برج جلو عقب سر خم می­کرد. انگار بخواهد به جماعت سلام  کند.

منصور گفت: خب اگر بخواهد بریزد میریزد روی سر ما. پس اصلا چرا آمدیم بیرون؟

رفتیم سمت خیابان اصلی. دست کم برِ خیابان جز مغازه و ساختمان­های ویلایی چیزی نبود. زمین طوری نعره می­کشید انگار قرار است پوسته­ اش بشکافد و هیولای خفته­ای بیاید بیرون. هر یک قدم که می­دویدیم باز می­کشیدمان عقب. نمی­دانم از ترس بود یا چیز دیگر اما انگار هر چه تقلا می­کردیم پیش نمی­رفتیم. گوش­هایم را گرفته بودم می­دویدم پی منصور که چند متری جلوتر می­دوید. چیزی کف پایم را شکافت و گیر کرد. ایستادم. تکیه دادم به تیر برق چوبی. اما بس که تاریک بود نمی­شد چیزی دید. فقط خیسی و گرمای خون را لای انگشت­های پام حس می­کردم. منصور برگشت سمت من. یقه­ام را گرفت و کشید تا از تیر برق جدایم کند. مرا دنبال خودش می­کشید. من هم لی لی کنان می­رفتم. نشاندم روی جدول وسط خیابان. تیزی سر برگ­های نخل تزیینی به تنم سیخ می­زد. با احتیاط انگشت کشید کف پام. گفت: خرده شیشه است. گفتم: بکشش بیرون. چشم­هام را بستم و دندان­ها را تا می­شد روی هم فشار دادم. کسی با کورسوی چراغ رادیو جیبی نزدیکمان شد. پرسید: چیزی شده؟ کیانوش بود.

:کیانوش دیگر. چه طور یادت نیست؟ پسر بزرگ آقای عطایی، دایی ناتنی منصور که پارسال نان گیر کرد توی گلوش و شد عزرائیلش. نزدیک ما شد. خودم را کشیدم پشت هیکل منصورکه دست دراز کرده بود سمت کیانوش.

منصور جواب سوالش را نداد. می­دانست چندان ازش خوشم نمی­آید و در حضورش معذبم.

کیانوش نور را گرفت سمتی که ساختمان ما بود. گفت: تموم شد انگار. تا بنای پس لرزه را نگذاشته برویم ماشین­ها را از پارکینگ بیاوریم بیرون.

:نه. گمان نمی­کنم آن ماشین خاطرت باشد. آن موقع تازه یک پیکان آبی آسمانی خریده بودیم. تودوزی کرم رنگ داشت. منصور عاشقش بود. یادت می­آید؟

: گفتم که. زیاد نگهش نداشتیم. فروختیمش به پسر عموی منصور. منصور که خواست راه بیفتد پی کیانوش زیر گوشش گفتم: طلاها. اون­ها رو هم بردار.

منصور همراه کیانوش راه افتاد سمت ساختمان. دوتا قلبم تند و تند می­زدند. یکی توی سینه­ام از ترس. یکی توی کف پام از درد. داشت خون خونم را می­خورد. اگر باز زلزله می­شد و منصور توی ساختمان… نمی­خواستم به باقی­اش فکر کنم. زمین باز افتاد به نفس نفس زدن. خواستم ناد علی بخوانم هرچه کردم اولش یادم نیامد.

:خب آدم این چیزها را حفظ می­کند برای اینطور وقت­ها. خودت هم توی اون وضع باشی چاره­ای جز دست به دامن خدا و پیغمبر شدن نداری. آنوقت سر بزنگاه نمی­دانم چرا مغز قفل می­کند. حالا بگیر کلیات مفاتیح را هم از بر باشی. هر باز تمرکز می­کردم باز زبانم می­چرخید به یا قهار یا قاهر العدو… نتوانستم از اول بخوانم. از همانجاش را سه باری خواندم که منصور جلوی پایم ترمز کرد. شیشه را کشید پایین و چادر نماز مچاله شده را گرفت سمتم. زود دور خودم پیچیدم و سوار شدم. پرسیدم: آوردیشان؟ اشاره کرد به داشبورد. نفس راحت کشیدم. دار و ندارمان همان شش تا النگوی عروسی­ام بود و دو تا انگشتر سبکی که دو تا خاله­ها داده بودند چشم روشنی. دستگیره داشبور را کشیدم و قاشق را که هنوز سفت توی چنگم بود، پرت کردم تو. منصور ترسیده بود. به روی خودش نمی­آورد. اما توی همان یک سال زندگی، اخلاقش آمده بود دستم. وقتی بیش از اندازه می­خواست شجاع باشد یعنی دارد از ترس جان می­کند.

: خودت اگر جای ما بودی می­رفتی؟ ما که دلمان نمی­آمد زندگیمان را پشت سر بگذاریم و در برویم. منصور یک کله راند تا زمین­های بایر و لم یزرع خارج شهر. کشید توی خاکی و ایستاد. فوت محکمی کرد و گفت: اینجا هیچ چیزی رو سرمان آوار نمی­شود. مگر اینکه زمین دهن باز کند و قورتمان بدهد. چشم­هاش را بست و ادای خوابیدن در آورد. خوب خاطرم هست مهتاب بود و ماه درست روبرویمان. دست دراز کردم و عینک را از روی چشمش برداشتم. بی آنکه چشم باز کند پرسید: پات چطور است؟ چیزی نگفتم. چشم باز کرد و گفت: بیارش بالا ببینم. چراغ سقف را روشن کرد. من چشمم را بستم و کف پایم را بالا گرفتم. نمی­خواستم نگاه کنم. بند دلم از ترس به مویی بند شده بود. طاقت دیدن جراحت و خون را نداشتم. منصور اوووه کشداری گفت و پیاده شد. صندوق عقب باز شد. صدای جوریدن لای خرت و پرت ها از پشت سرم  آمد. فهمیدم وضع پام خوب نیست که رفته پی جعبه کمک­های اولیه. در سمت من را باز کرد و گفت: پات رو بیار بیرون.

نور چراغ قوه از پشت پلک­های بسته­ام تو می­آمد. صدای فوج ماشین­هایی که با سرعت شهر بی قرار را پشت سر می­گذاشتند تا جایی برسند که از زلزله در امان باشند. صدای آمبولانس. ترسیدم. سوزش بتادینی که ریخت کف پام تا مغز استخوانم رسید. دو سه باری مشت زدم به پیشانی­ام بلکه دردش را تاب بیاورم. منصور گفت: خودت را لوس نکن.

گفتم: نکنه کسی مرده باشد تو شهر. صدای آژیر میاد.

منصور گفت: آمبولانس به درد مرده ها نمیخورد. نترس.

باند را که پیچید زد به ساق پام و گفت: باز کن چشمت رو.

:چرا. اتقافا درست همان لحظه که پانسمان پایم تمام شد، ماشین عین کَلَک نیمه پوسیده سبک شده ای که روی آب تاب بخورد افتاد به حرکت. منصور سرم را با دو دست چسباند به شکمش. طپش تند قلبش را می­شد زیر یک لا پیراهن و یک لا زیر پوش هم حس کرد. گفتم: بریم منصور.

پرسید:کجا؟

هیچی نگفتم. زدم زیر گریه. ماشین که از تاب خوردن ایستاد منصور در را بست و جست زد نشست پشت فرمان. در را از تو قفل کرد. گفت: بخواب.

چشم­هاش را بست و زیر لب آوازی خواند. خوب خاطرم نمانده چه بود. می­خواند بلکه صدای ماشین­هایی که جاده می­شکافتند که زودتر جان به در ببرند اعصابش را بهم نریزد. چشمم را بستم. اما مگر می­شد از ترس خوابید. تا اینکه سر و صدای ماشینی که نزدیکمان می­شد سر جا میخم کرد. استیشن بود. دو سه متری دورتر از ما ایستاد. مردی که پشت فرمان بود پیاده شد و چراغ قوه به دست آمد سمت ما. منصور را تکان دادم. چشم باز کرد. جلدی عینکش را دادم دستش. چادرم را روی سرم مرتب کردم که مرد رسید و کوبید به شیشه. منصور پیاده شد. مرد می­گفت زنش ترسیده. آنقدر یک بند جیغ کشیده که مجبور شده بخواباند تو گوشش. گفت حالا هم تب دارد. گفت می­ترسد ببردش بیمارستان و باز زلزله شود و بابت یک ترس و تب ناقابل بمانند زیر آوار. با چادر روی داشبور خیمه زدم که راحت تویش را بگردم و مرد چیزی از طلاهای پخش و پلا شده تویش را نبیند. قرص تب بُر پیدا کردم. منصور را صدا زدم و قرص را دادم دستش. مرد تشکر کرد و رفت. دیدم که عرق صورت زنش را پاک کرد. گره روسری­اش را شل کرد و توی یقه­اش فوت می­کرد. منصور پشتی صندلی­اش را خواباند و باز چشم بست. دیگر عینکش را برنداشتم. خودش را زده بود به خواب و من داشتم پارسال، درست همچون شبی را مرور می­کردم. از فکر اینکه ممکن بود آن شب این زلزله پیشامد کند دلهره گرفتم. یاد مادرم افتادم که پارسال زنده بود و به سر من نقل پاشیده بود و حالا… قلبم شروع کرد به تند و تند زدن. فکر تن مادر زیر خاک، با این زلزله… افتادم به نفس نفس و آب دهانم خشک شد. زبانم شده بود یک تکه چوب خشک و از دهانم زده بود بیرون. تصویر مادر و تشییع جنازه­اش می­رفت و می­آمد. فکر گوری که تاریک بود و حالا چهار دیوارش معلوم نبود سالم است یا چه.

:مگر می­شود گریه نکنم؟ سن و سالی نداشتم که بی مادری بکشم. بعد اینهمه سال یادش که می­افتم حالم را نمی­فهمم. آن شب هم همینطور شدم. داغ مادرم تازه بود هنوز. هوا داشت روشن می­شد که ماشین باز شد گهواره و تسبیح فیروزه آویزان از آینه افتاد به تاب خوردن. منصور راستی راستی خوابش برده بود و دهانش یک هوا بفهمی نفهمی باز بود. به زحمت زبانم را چرخاندم و صداش زدم. منصور هراسان پاشد. زمین لرزه بیشتر و بیشتر می­شد. زن توی استیشن گوش­هایش را گرفته بود و جیغ می­کشید. شوهرش استارت زد و چند متری دنده عقب رفت تا دور بگیرد سمت جاده. من در را باز کردم و چهار دست و پا افتادم روی خاک و عق زدم. زمین زنده بود. زنده بود و کف دست­ها و زانوهای لرزانم را بالا پایین می­کرد. این بار صدای جینگ جینگ بهم خوردن النگوها و قاشقی که توی داشبور بود بلند شده بود. منصور بی آنکه از ماشین پیاده شود خودش را کشاند روی صندلی من و از پشت­دست­هایش را قلاب کرد دور شکمم. تقلا کردم باز بالا بیاورم. منصور کشیدم توی ماشین. ماشین آنقدر تاب می­خورد که وقتی می­کشیدم داخل، در خورد به پیشانی­ام. درست همین­جا. الآنا گاهی که سردردهای بدی سراغم می­آید فکر می­کنم حتمنی بابت همان ضربه است. چون دقیقا همانجا بیشتر از جاهای دیگر سرم تیر می­کشد. منصور پیشانی­ام را با کف دست مالش می­داد و من گریه می­کردم. یک­بند مادرم را صدا می­کردم. آدمیزاد همین است. پیر هم بشود وقت تنگنای روزگار اول همه مادرش را می­خواهد. منصور تلاشی نمی­کرد که ساکتم کند. بعدها گفت دهان شکافتن زمین را دیده و از ترس زبانش بند آمده بوده. گفت توی دلش برای هر دومان شهادتین خوانده. گاهی فکر می­کنم ده دقیقه­ای طول کشید تا زمین آرام شد.

:ده دقیقه که نه. خب همیشه توی سختی و ترس زمان نمی­گذرد انگار. اخبار اما گفته بود چهل و دو ثانیه بیشتر طول نکشیده.

تا روشن شدن کامل هوا به زور صبر کردم. دلم مانده بود پیش زندگی رها شده­­ام. از ترس جانم به لبم رسیده بود. خبر رادیو می­گفت خسارت سنگینی به بار نیامده، من اما آرام نداشتم. چهار ساعتی از آخرین زلزله گذشته بود و دیگر خبری نبود. جاده خلوت شده بود و هیچ آمبولانسی رفت و آمد نمی­کرد. منصور صلاح نمی­دید برگردیم. من اما اصرار می­کردم. وقتی رسیدیم ساختمان سر جایش بود اما یک ترک گشاد نمای روبرویش را از بام تا کف شکافته بود. اهالی می­گفتند یک ساعت هم نیست که برق شهر وصل شده. منصور که کلید را توی قفل در می­چرخاند زانوهام از ترس می­لرزید.

: بیا بگیر. به بته جقه روی دسته­اش نگاه کن. ببین چقدر ظریف و خوش نقش است.

:کجا بودم؟ آهان. اینکه بالاخره رفتیم توی خانه. هوا بوی غذای مانده می­داد. از تمام دکوری­های بلور و چینی جز تل خرده­های تیز، چیزی باقی نمانده بود. خاک کفشی مردانه روی فرش­ها جا انداخته بود. صدا بلند کردم که: منصور، دیشب با کفش توی خانه چرخیدی؟

منصور توی دستشویی بود. پاهایش را می­شست. گفت وقتی برگشتم اصلا کفش پام نبود. دفعه اولی که دویدیم بیرون وقت نشد حتی دمپایی بپوشم.

روی زمین وا رفتم. کسی آمده بود توی خانه. آنهم با کفش. یک غریبه تمام زندگی­ام را دید زده بود. منصور با پاچه­های بالازده و دست و پا و صورت خیس آمد و گفت آن کاشی دیوار دستشویی که لق بود افتاده.

گفتم: کسی توی خانه بوده. حتما چیزی دزدیده.

منصور گفت: ممکن نیست. در قفل بود.

هراسان دویدم سمت اتاق خواب پی چیزی که از داشته هام کسر شده. اولین کمد را که باز کردم تمام دل و درونم بالا آمد. دویدم توی دستشویی و بالا آوردم. منصور گفت: چته؟

چیزی نگفتم. دراز شدم کف راهرو.

:در یخچال را آرام می­بستی خب. حالا تا ماه دیگر تو هم میروی سر زندگی خودت آنوقت ببینم در یخچال خانه خودت را هم اینطوری می­کوبی؟

منصور تمام خانه را گشت. گفت همه چیز سرجاش است. ما که غیر از اون چند تکه طلا چیزی برای بردن نداریم که آنها هم پیش خودمان بود.

پاشدم رفتم توی آشپزخانه. ظرف­های کثیف را توی ظرفشویی تلنبار کردم. شروع کردم به شستن. منصور جارو برداشته بود و خرده­های شکسته شده را از زمین می­روفت. کسی در زد. منصور رفت دم در. وقتی برگشت گفت: خانه همسایه روبرویی هم کسی رفته. میگفت رگلاتورهای سر کپسول هاشان را برده اند.

یکهو چیزی درونم جوشید. توی آب و کف دست گرداندم پی قاشق­ها. نبودند. باز هم چرخیدم. همه جا را. نبودند. ولو شدم کف آشپزخانه و زار زدم. منصور آمد بالای سرم. خوب یادم هست. گفتم قاشق­های مادر و بعدش توی درمانگاه بودم. چشم که باز کردم باز زدم زیر گریه. تمام وقتی که بیهوش بودم مادرم را می­دیدم. هنوز هم آن رویا را یادم هست. مادر جعبه قاشق­ها را می­داد دستم و می­گفت مثل چشم­هات مواظبشون باش.

منصور گفت: دیشب محبی دسته کلید ساختمان را برداشته و زده به خانه­های خالی مانده. از هر خانه­ای چیزکی برداشته و در رفته. بعدش این یکی را داد دستم و گفت: چهار تای دیگر صدقه سر تو و بچه مان.

تو که شش ماهه به دنیا آمدی دکترها گفتند بابت ترس و اضطراب آن شب و پس لرزه­های بعدش بوده که تا یک ماهی ادامه داشت.

:من یخ نمی­خواهم. کم بریز. نصف لیوان هم زیاد است.

: نه بابا. کی حوصله داشت برود توی در و دهات بگردد پی محبی؟ چیز­هایی که برده بود آنقدری ارزش نداشت که پلیس نیرو بسیج کند برای پیدا کردنشان.

:چی شد پسر؟

: یادگار مادرم را دادم دستت تماشا کنی نه اینکه تشتک سر بطری را باهاش بپرانی.

:دسته­اش را بده.

:لازم نکرده. خودم درستش می­کنم، می­گذارم بماند برای برادر کوچکت. شاید لیاقتش را داشته باشد.

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>