جمعه , ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

قوز

بازدید: 8,405

 

 

 

 

 

رجب بذرافشان

 

قوز

غده ي كوچكي كه به انگشتانم حساس بود

روي زانو قوزك زد

30 سال تمام… ته دلم بود

دست بندازم و بچنگ بکشمش

آهای،… فدای رخسار چنین و چنانه ات

همین چند وقت پیش بود که قوزم را

از روی این شانه برداشتم

و روی آن شانه گذاشتم

تا کمی خستگی در کنم

بی خبر از این که در ایستگاه شانزدهم

كفشم يك فرسنگ پياده روي كرد

همقَدِ علف ها…

اندازه ی نرسیدن را نشانم داد

کلی راه – خبر مرگم – هنوز در راه است

روی بیلبرد مثلا؛ با فونت 11 نوشته اند:

(پیاده روی ورزش است)

پایان روز…

بغلم از چند دسته سبزی پر بود

و چند ساعت دغدغه های روزانه

که در صفحات روزنامه

همیشه دنبال حوادث تازه اند

از بس با فکرم ور رفتم

قوزم جا بجا شده است

بعد از پاک کردن سبزی ها

توی همین فکر بودم

که روزنامه

روي خستگي كلمات دراز كشيد

کلمات سرد، بی حوصله و عصبی…

فکر می کنم مثل همیشه رختخوابم را

در پیاده رو پهن کردم

سرم روي بالش است، فکرم دمِ در…

خميازه از فرط خستگي سراغم آمد

ناگزير؛ دهن دره را

با کارتن خوابها قسمت كردم

نه، دیگر پتو

از پس این سرما بر نمی آید

شروع فصل در تقويم

3، 2، 1 قدم آهسته آمد

در مسیر باد

تابستان گرم وزیدن بود

و بادي كه به صورتم خورد

دیشب بغل پاييز در گذشت

چقدر فصل ها کوتاه اند

لابد زمستان روي لكه ها… يخ زده است

يخچال

بخشي از گود رفتگي صورتم را خنك كرد

فکر کنم به خاطر یک مشت برفک

دو فصل قاتی کردند

و من

با خیالاتم – روی تخت دراز کشیدم

لطفا به لكه ها دست نزنید

اين لک و لوک ها

جزء زيبايي صورتم است

همچنین ببینید

آیدا مجیدآبادی

  به نقطه ی صفر رسیده ام به نقطه ای که این بار هیچ پیدایشی ...

یک دیدگاه

  1. واقعا الان اینو باید کنار اشعار محکم و بسیار قوی اقای بابا چاهی بگذارید و استان عزیزم جنوبم را خجالت زده کنید ؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>