چهارشنبه , ۲۱ آذر ۱۳۹۷

لذت نفهمیدن

بازدید: 4,756

ashkan.shariat          اشکان شریعت

 

تجربه‌ی تماشای فیلم «تکامل» اثر «لوسیل هاژی هالیلوویچ»

 

خاطرم می‌آید وقتی دی وی دی‌اش را گرفتم؛ فروشنده تاکید کرد که او شریک زندگی چندین ساله‌ی گاسپار نوئه است. فیلم را کنار چند فیلم دیگر به خانه بردم. تکامل آن وسط بود. اولویت دوم. نمی‌دانم چه شد که انگار هروقت در اتاق نبودم خودش عقب می‌رفت و هیچ‌وقت نفهمیدم چه شد که چند ماه بعد ناگهان در ابتدای صف فیلم‌های دیده و نادیده دیدمش.

آرام… آرام… آرام… آرام… آرام… آرام‌ــ به همین آرامی، قسم می‌خورم‌ــ غرق می‌شویم. دریایی شگفت انگیز، بدون ماهی، پر از صخره و سنگ و چند گیاه. خورشید آن بالا، نورش از میان امواج چروک‌ خورده که به چربی‌های انبوه شکمی بزرگ می‌ماند، آرام با حضور پسربچه‌ای شکاف می‌خورد، گرفته می‌شود. پسربچه خودش را می‌رساند کف. جنازه‌ی بچه‌ای مغروق آن جاست و ستاره‌ای دریایی رویش.

فیلم اینطور شروع می‌شود. معرفی محله‌ای کوچک در نزدیکی ساحل. همه‌ چیز سرد است و ابری. جز قرمزها: مایو پسربچه، تی‌شرت او، همان ستاره‌ی دریایی روی جسد، رژ لب‌ پرستاران و خون. باقی چیزها میان خاکستری و سبزخاکی است حتی غذا، البته اگر بشود گفت غذا، من نمی‌توانم، مثل خیلی چیزهای دیگر که در طول آن یک ساعت و بیست دقیقه نتوانستم. اصلا اگر بخواهم همین حالا برگردم و دوباره این یادداشت را بنویسم نامش را می‌گذارم:«لذت نتوانستن».

فضای فیلم دستکم در این چند سال غریب نبوده. فضایی که در آثار یورگوس لانتیموس مشابه آن‌را دیده‌ایم یا در فیلم «پس از ظلمت نور» کارلوس ریگاداس. اما تکامل در طول تکاملش از آن هم غریب‌تر می‌شود. دال‌ها نه آن که تهی باشند، مدام روی برمی‌گردانند یا مثل همان خورشیدند که از پس حجاب چروک دریا قابل مشاهده‌ است. یک «چیز» نمی‌رسد به «پس این». به بیان دیگر ممکن است در طول فیلم به سختی متوقف شوید، چشم از آن نماهای شگفت انگیز بردارید( درحالیکه یک دست را بر سر گذاشته اید و از مرحله‌ی مرد متفکر رودن به مرحله‌ی خارج کردن هوا با فشار از میان لب رسیده‌اید) در اینترنت به دنبال چیزی بگردید که کمی راهنمای‌تان باشد.

برگردیم به خود فیلم… من برگشتم. شما هم برگردید…

هان! بله. همان جای ساحلی سرد رو. در این «جا» فقط مادران و پسربچه‌های هشت نه ساله‌شان زندگی می‌کنند. بچه‌ها همیشه باید دارو مصرف کنند. خبری از مرد نیست و مادران شبانه در جایی کنار دریا جمع می‌شوند. در این شهرک بیمارستانی هم وجود دارد. بچه‌ها بستری می‌شوند و عمل جراحی روی شکم‌شان انجام می‌شود. المان‌های بسیار دیگری هم وجود دارند اما بگذارید راحت‌تر بگویم؛ تکامل را اگر بخواهید تعریف کنید باید تمام تصاویر را از بر شوید و به ترتیب فیلم بازگویی‌اش کنید و بعد خیره شوید به چهره‌ای که با دهانی نیمه‌باز و کمی بالا کشیده میان دو سوال : «چی؟!!!» یا «یعنی چی؟؟!!!» در حال تغییر است. پس از گفتن ادامه‌ی داستان و تصاویر اجتناب می‌کنم و پیشنهاد می‌دهم بی‌خودی برای پیدا کردن راه نجات در اینترنت تقلا نکنید زیرا آن‌ها هم تصاویر را برای‌تان تعریف می‌کنند و برای هریک به «پس خب لابد شاید» می‌رسند!

تجربه‌ی تماشای تکامل در فهم چگونه دیدن آن است. تصاویر سخن می‌گویند و سخن توضیح نمی‌دهد:

نیکولاس، پسربچه‌ای که در همان ابتدا با مغروق مواجه شد داستان را با مادر درمیان می‌گذارد. مادر به او می‌گوید که او اشتباه دیده. کمی بعد حتی خودش شخصا می‌رود و ستاره‌ی دریایی قرمزی که روی جسد بوده را برای او می‌آورد. پسربچه مدام در حال شک کردن است. در حال ادراک خطایی در جهان پیرامون. جهانی سرد، ابری، بدون مرد، پر از عمل جراحی روی شکم، پر از زن‌ها و پسربچه‌ها، پر از دارو و زنی که مادرش نیست که می‌شود زنانی که مادرانشان نیستند!

فیلم روند یک جستجو است. روند فاش شدن رازی که راز می‌ماند. انگار کسی مدام از لای در نیمه باز دید بزند. هاژی هالیلوویچ می‌داند چه درهایی را برای ما نیمه باز بگذارد. در حقیقت ما از جایی دید می‌زنیم که کسی عریان شده و منتظر است که چشم چرانی کنیم و او خودش را به ندانستن بزند. پس برای درک این فیلم باید یک قدم از داستان عقب‌تر بیاییم زیرا فهم درون آن تماما تلاشی طاقت‌ فرسا است. مثل آن‌چه کریچلی درباب بکت می‌گوید که او همواره فرش زیر پا را به وقتی که گمان می‌کنیم در تفسیرش بر جایی امن ایستاده‌ایم از زیر پایمان می‌کشد. هالیلوویچ ما را رها می‌کند. مدام  ناامید نگه می‌دارد. تفسیر از خود اثر مدام عقب می‌ماند یا مثل لباسی تنگ است بر تن آدمی عضلانی و  مدام صدای پارگی در طول تماشای فیلم در گوش‌مان می‌پیچد.

برای این که از این فیلم لذت ببرید باید در وسط معما قراربگیرید و مدام تکرار کنید که هر تلاشی برای رسیدن به مفهوم مرا یک قدم از فهمیدن آن دور می‌کند. وقتی تکامل را بفهمید یعنی اصلا این فیلم را ندیده‌اید. تجربه‌ی من در طول تماشا مجموعه‌ای از تصاویر و دال‌های بی‌نظیری بود که مدام در حال تلاش رهایم کرده. فیلم شما را به جهان شگفت انگیز می‌برد، بی‌آن‌که توضیحی بدهد به ساحل برتان می‌گرداند و بعد شما را ترک می‌کند. حالا شمایید و هرچه دید زده‌اید با یک اصل: تلاشی که همواره تلاش خواهد ماند زیرا مسئله‌ی تکامل همین است: تلاش برای فهمیدن نه خود فهمیدن زیرا تکامل یعنی همین!

همچنین ببینید

۸

جست و جوی خود : خوانش لاکانی فیلم «زمینی دیگر»

               مینا دامغانیان     در این مقاله جست‌و‌جوی «خود» در فیلم زمینی دیگر (مایک ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>