چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

لیلای من کجا می بری

بازدید: 4,671

atiye.nashiba            عطیه نشیبا

 

لیلا  جانم خوبی ؟ دلم  تنگ شده .این روزها خیلی شلوغی .خب دمِ عید است .این چند روز احساس می کنم

هیچوقت از عید لذت نبردم .درست تر اینکه خیلی کم لذت بردم .فقط سه چهار روز .دو سه روز قبل عید و روز عید.پریسا سفره هفت سین انداخته .نمی دانی چه می کنند سوئدی ها با سفره هفت سین .تیلیک تیلیک عکس می اندازند . عکس ها را در روزنامه هایِ محلی شان چاپ می کنند.

لیلا جانم . یعنی مقصر فامیل بابا  است ؟    فامیل بابا  عوض ِ هر چی اعصاب خراب داشت .پریسا نمی فهمد اعصاب خراب  یعنی چی .اگر  ایران عروسی می کردیم ،از اعصاب خراب سَر در می آورد.دیشب روانشناسی  تو  تلویزیون، گفت تغییر فصل آدم ِ اعصاب خرابی را  بیشتر به هم می ریزد . فامیل بابا دم ِ عید قاطی تر می شدند.از همه قاطی تر  هم . هنوز هم همان طوری است ؟من که بیست سال است  ندیدمش .

لیلا جانم .گذشته مثل فیلم سینمایی جلوی  چشمانم می آید.  عمه هر سال شب عید حالش بد می شد .یادش می افتاد خانه شان کثیف است .یادش می افتاد با بابابزرگ خدابیامرز تفاهم ندارد.بعد فحش می داد و به قهر خانه مان می آمد .

چند روز می ماند.حالش خوب می شد دوباره می رفت. یادت نیم آید .پنج ساله بودی  .نه شش ساله .شاید تصاویری محو به یادت بیاید .آره  داشتم می گفتم گاهی هم صبر می کرد تا روز عید و سر سفره نهارِ اول ِ فروردین  هر چی از دهانش در می آمد به زن عمو می گفت .زن عمو هم گریه می کرد .فقط گریه می کرد و با حال قهر از خانه می رفت .گریان رفت.

روزِ عیدی چطورماشین پیدا کرد؟  مامان رفت دنبالش.عمو سَرسفره بود .خورشت آلو اسفناج می خورد .مامان ظهر رفت .عصر با زن عمو برگشت .صورت زن عمو پف داشت.تو راهرو تکیه داد به دیوار .انگار رویش نمی شد داخلِ اتاق برود انگار او فحش داده بود نه عمه . عمه  تو راهرو به زن عمو گفت ،خانم شما کجا رفتین ؟ من بالای پله ها بودم .از بالا می دیدم شان ..

لیلا جانم .نمی دانم  این تعداد کلمه را می شود اتچ کرد یا نه .دلم می خواهد بهت برسد .دل برادرت بدجور گرفته .امروز سرِکار نرفتم .می خواستم بروم .پریسا گفت.نه  ناخوشی.خوابِ بد دیدم .دهانی دیدم پُر از خورشتِ آلو اسفناج .از یک طرف آلوها از دهان بیرون می ریخت ،از آن طرف قاشقِ پُر به دهان می رفت .

ساعت سه بعد از نیم شب از خواب پریدم . داد زدم ،دهنِ عمو.

عمو آلو اسفناج می خورد وقتی زن عموگریان رفت.

پریسا می گوید علتش دلتنگی است .پریسا می گوید تابستان می رویم .گفتم .چشم .اما نمی آیم.برای آمدن آماده نیستم .پریسا می پرسد؟زن عمو را دوست داشتی؟

کاش اینجا بودی و به پریسا می گفتی .اینقدر از داداشم سوال نکن .زن عمو را نه دوست داشتم ونه ازش بدم می آمد.زنی بود مثل همه زن ها.مثلِ همه عروس ها .علت جنگ و مرافعه شان یادم نمی آید.

بابا تا بهش نگویم غلط کردم ،به خانه راهم نمی دهد .من  به غلط کردن نمی افتم.

تو می توانی .تو .مامان .زن عمو .شما می توانید کارهای عمه را فراموش کنید .اما من نمی توانم .رد نمی کنم .اولش بازی بود .گفتم یارو دانشجوی یک لاقبا چطور می تواند پاپوش بدوزد.ولی دوخت .چطورش را نمی دانم .به پیر نمی دانم به پیغمبر نمی دانم .  روزی هزار بار از خودم می پرسم چرا سفره دلم را جلوی پسره باز کردم .اما جواب پیدا نمی کنم .نفهمیدم چه جورپاپوشی درست کرد عمه ممنوع الخروج شد.

مادربزرگ گفت .کلاغه غار می زند .یا صاحب صبر خبر بد به خانه ام نرسد.ولو شده بودم کنار سفره صبحانه .انگشت پا را می زدم به شکردان .شکردان خنک بود ،خیلی خوشم می آمد .مادربزرگ می گفت،نکن .به پسر بیست ساله هم باید بگویم نکن. ندیدی بچه ام رفت.ندیدی  پاره تنم رفت؟ در دل گفتم بهتر .یک خانواده از دستش راحت شدند.کاش پسره برای عمه پاپوش درست نمی کرد .الان عمه سرش به زندگی خودش گرم بود .شاید بچه داشت .شوهرش مرد بدی نبود .سه بار دیدمش .بار سوم سر سفره عقدشان بود .یک ماه بعد رفت آلمان .یک ماه و نیم بعد عمه رفت فرودگاه گفتند .به این دلیل .به آن دلیل  آلمان بی آلمان.

عکسِ ماشین  افتاد به شیشه در حیاط .مادربزرگ گفت ،پاشو در را بازکن .عمه است .گفتم .بی خیال عمه الان روی هوا است .گفت .به تو می گویم .پاشو .عمه بود .چمدان به دست در حیاط زار می زد .

لیلا جانم دلم برای بابا شده یک ذره .چهار سال .به قول مادربزرگ مسلمان چهارسال دلم لرزید که یک وقت  بابا نفهمد،نفهمد من از عمه به پسری گفتم .بعد بابای پسر آشنا داشته .به واسطه پدرش به عمه هزار جور افترا بسته و عمه ممنوع الخروج شده .چهارسال دلم لرزید .وقتی بابا هزار جا سرکشید و آخر سر ممنوع الخروجی عمه برطرف شد .وقتی شوهر عمه پای تلفن گریه  کردکه همسر سابقم آمده و افتاده به غلط کردن که بیا دوباره زندگی کنیم .وقتی عمه غیابی طلاق گرفت .به بابا گفتم .

بابا  .روی تاب ِ خانه مادربزرگ نشسته بود .زل زده بود به گوشه طاق .چای هم دستش .

گفتم   تو دانشگاه آخر دوره لیسانس پسری بود .اسم و فامیلش فلان .برایش دردو دل کردم.از عمه گفتم  از عمه گفتم .بابا  جواب داد ،برو گمشو.

لیلا  جانم . عیدت مبارک .

 

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

۴ دیدگاه

  1. مثل همیشه از داستانت لذت بردم.
    صدای دلنشین خودت هم در گوشم میپیچید

  2. تازه با وبلاگ شما آشنا شدم,مطالبی ارزنده داره .وبلاگ زیبای شما رو دنبال میکنم🙋

  3. عالی بود. غافلگیرم کرد. مثل سلامی ناگهانی از رهگذری آشنا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>