پنج شنبه , ۲۴ آبان ۱۳۹۷

لیلا درخش

بازدید: 1,256

لیلا درخش

 

نبض داشتی هنوز

هر نبض پراکنده می شد در من

 

نفس می کشید بهار با تو در رگم

من روزها باردار هویت خاموش تو بودم

وشب گم ات می کردم در پریشانی خوابها

وقتی توت های وحشی ،

سرخی از نبودن آخرین هوس های من ربود

ترسیدم

شکست میان گریه ی باران

تبار  ایزدی ات

جفتی بریده شد

چکیده شدی از لابه لای انگشتان زنی

با انتظار بیهوده ی لاله ای برای زادن

در گردافشانی مبهم مرگ

 

با چشمان زنان “رقه”تو را دیدم

در آخرین صبحی که شب نشد

آزاد شدی از من

از حصار بطنی در انزوای تن

 

حالا تو نفسهای گسترده ی نظامیان “کُردی”

در بی تابی اقلیم دلهره

یا پیکر سوخته ی مردی نگران درخت

وقتی خدا را به زبان کرمانجی می خواند

تو نیامدی

شاید

روحی شدی

زنجیرشده بر پیرترین  بلوط

رها شدی تازه! نفس بکش!

.

کافی نبود دوست داشتنم برای داشتنت

می سپارمت به آخرین تصاویر مانوی

برو

جانکم برو ….

.

من از روزهای نیامده می ترسم

.

ببین !

خوب گوش کن !

قصه ها عوض شدند

.

رد شد آرش از مسیری که هیچ زنی به آمدنش امید نبسته بود

یا غرق شد سارا در پست ترین جاری آب

که منتهی به فاضلاب شهر بود

من گُم شدم در کوههای اطراف سنجار

ترسیدم

تورا به اشک سپردم

در اضطراب جنگی که هنوز  درنگرفته بود

تو رفتی

وقتی بوی کافورمی داد

قنوت مادری که من بودم

وقتی بلعیدندکودکان

باچشمانِ باز

مرگ رادربازی آب ونفس هایی که آتش است

 

ترسیدم

رهاشدی

رفتی با نبضی که مدام در من است

 

حالا ندارمت

از ترس دوست داشتنت دیگرندارمت

می فهمی؟

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

یک دیدگاه

  1. پوشکین میمندی نژاد

    خانم درخش ( لیلا جان ) شعر تورو چندبار مطالعه کردم .. لیلا جان این چیزی که نوشتی شعر نیست بلکه بیان اتفاقات آمده و نیامده بر سرزمینی ست که چیزی جز رنج و درد نکشیده .. البته باید اعتراف کنم که درک معنای هر قسمت خیلی دردناک و پر از عاطفه بود .. کل شعر تو یکجور ستایش از موطن و سرزمینه .. اما این زمین و این زمان گاهی به شمایل یک زن .. لحظه ای به صورت یک کودک ( شاید شیمیایی شده با چشمهای باز ) و لحظه ای بعد مانند یک مرد ( شاید کشاورز و شاید جنگجو یا چوپان ) شکل می گیرد .. نمی دونم چرا یاد سرزمین کردستان افتادم .. البته نشانه های کلامی هم بکار بردی تا این فکر جا بیافته مثل : جانکم برو و درختهای بلوط که سرمایه جانی مردم روستای آن سامانه .. و این قسمت خیلی سوزناک هست که شاعر می گه :
    حالا ندارمت

    از ترس دوست داشتنت دیگرندارمت

    الهی که روزی برسه و دوباره دلها و زمینها و آسمانها بهم برسند تا بقول شاعر
    نبض همه هماهنگ با نبض پراکنده ای که در وجود می تپد باشد ..
    ولی تا آنروز
    می سپارمت به آخرین تصویر مانوی ..
    لیلا جان !!! آخرین تصویر مانوی ؛ انسانی ست که بسوی نور می رود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>