جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

مانا آقایی

بازدید: 4,704

mana.aghaee              

 

لکّه‌ها

 

دیرهنگام

از تنگناهای نفس‌گیر آمدند

و مثل لکّه‌های خون

از انگشتان بریده‌ی زنی بی‌خواب

روی کاغذها ریختند

نمی‌شد شست

یا با دستمال پاکشان کرد

 

پشت هر کدام‌شان

زخمی التیام نایافته بود

دردی که به زبان نیامد

و فریادی که از ترس

در عمق سلول‌ها حبس شد

 

دایره‌هایی نامنظم و قرمز بودند

شعرهای من

که هر چه بیشتر نگاهشان کردم

پهن‌ و پهن‌تر شدند

تا یک روز، دیگر چشم

سفیدی ها را ندید

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

۳ دیدگاه

  1. عابد اسماعیلی

    درود به مانای عزیز

  2. پوشکین میمندی نژاد

    مانا جان .. قلم تو به سبک اشعار کلاسیک یک دست اما در معنا فراتر از مفاهیم رئال هست .. نمی تونم بگم سورئال که البته در ادبیات ما می شه بیدار شدن سبک سورئال رو منصوب به صادق هدایت کرد .. من تو رو با کافکا نمی سنجم و تصور می کنم که مانا خوب می بینه و از چیزهایی که دیدار می کنه ؛ تجربه های مخفی شده در کار رو شکار هم می کنه .. این کلمه که کسی بیاد و تجربه رو شکار کنه تا بحال گفته نشده ولی این امکان وجود داره که همه از موضوعات مختلف تجربیاتی کسب کنند اما کسی که تجربه رو هم کسب می کنه و هم مثل یک شکارچی در هسته معنایی اون غرق می شه و می گذاره تا حقایقی که براش روشن شده باعث کشف چیزهای عمیقتری بشه رو می شه به شکارچی تجربه ها مثال زد .. این سبکی هست که در ادبیات امریکای جورج واشننگتن از دل پراگماتیسم بیرون اومده و با قدرت شدید به پائین قاره سفر کرده و در امریکای لاتین هم برای خودش مکانی پیدا کرده .. نمی دونم چرا شعر تورو مطالعه کردم یاد خوزه ایمیلیو پاچکو برنی (José Emilio Pacheco Berny )شاعر ، منتقد ، روزنامه نگار ، داستان نویس و نویسنده ی معاصر مکزیکی افتادم که خیلی عجیب می گه : « واژگان در راستای نسیم شکست خورده اند .

    نه جنبشی دارند نه خروشی .

    سبزینه های خاک ، آهکین گشته اند .

    هیچ آبی در راسته ی غمگین خویش به چشمه ای نمی پیوندد .

    هیچ استخوان عقابی به یاری بال هایش نمی شتابد …

    مانا جان این لطافت طبع توست که باعث می شه نوع سعادت دیداری تو همسو با قدرتمندترین شعرای معاصر برای من همنوایی کنه .. اما بعضی تکه های کلامی تو ساده دلتر هستند و این بخاطر قلبت هست نه چیز دیگه .. قلبی که با اون خیلی چیزها رو لمس می کنی … شعر تو در جایی که می گه : « درد که به زبان نیامد » سبک گوتیک رو می شکنه و در عمق معصومیت یک فرشته ( شاید مریم مقدس ) فرود می یاد برای من زیبا و سرشار از معناست .. اما بخشی که با مشاهده اشعارت می بینی که مدام پهن و پهنتر می شند شاید منظورت فیزیک و عناصر کار نباشه شاید وسعت پیدا کردن اشعارت در معناهای ماورائی باشه .. و شاید یک چیز دیگه که هنوز برای خواننده اشعار تو برخورد با معنای اون صورت نگرفته و به زمانهای آینده معطوف شده … من خیلی از شعر آکیتو آریما شاعر معاصر ژاپنی یاد گرفتم بخصوص این شعر تقریبا هایکو که می گه :
    مه بهاری …

    مردی که از رود می آید

    شبیه عیسا است
    درست مثل آینده نگری که تو در پایان شعرت می کنی وو به کلامت مفاهیم قیامت وار عنایت می کنی :
    تا یک روز، دیگر چشم

    سفیدی ها را ندید

  3. پوشکین میمندی نژاد

    مانا جان مطالعه خیلی خوبه و خب خیلی در مورد صادق هدایت فکر می کنم و از خودم می پرسم در عمق این دود و مه تیره که هدایت به شیوه حلاج اونو جلو می بره ؛ چطور فضایی خلق می کنه که نور حقایق می تونند خودشونو عنوان کنند .. از اینکه صادق هدایت رو منصوب به سورئالیسم می بینم ( منصوب به معنی نصب کننده ) یا برپا کننده سبک سورئال ایرانی می دونم .. شکی نیست ولی منتظرم که ببینم نسل جوان ما چه معانی کشف خواهد کرد .. شاید شما و عزیزان دیگر پیشگام این حرکت باشید .. خدا می دونه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>