جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

محبوبه ابراهیمی

بازدید: 2,862

محبوبه ابراهیمی

 

تو آویخته بر پاندول زمانی
فرشته ای با چشمان سبز
که هر چه کوشید نتوانست جامعه ی بی طبقه را به من بفهماند
چون ۱۵سال داشتیم
تو ۱۵ سااااله ماندی
سالهای ساااال
و گورهای طبقه طبقه ی گروهی را خوب فهمیدی
در هراس آن سپیده دم مه آلود به چه فکر میکردی
به چه فکر میکردی زمان بوسیدن طناب و سیب گلو
همیشه پای یک سیب درمیان است
چه زمزمه میکردی سیب سرخ حوا
سیب جاذبه نیوتن ؟
تاب تاب عباسی، طناب منو نندازی
تو بردار پر، پرپر زدی و شعر شدی
رضا در خاکریز گلوله خورد و شعر شد
نسترن حماسه ی قرص را آفرید و شعر شد
و من شاعر الکن این
همه شعر
تو معصوم بودی
ما معصوم بودیم
این سرزمین معصوم بود
طناب، گلوله، قرص، شکنجه، معصوم بود
شیطان هم معصوم بود بیچاره ناچار
جلادان ما هم معصوم بودند نامردهااا
زمانی که کافور عطر غالب شهر بود و همه دستاربند و دستاویز
و من هنوز هم لبخندم
پوزخند تلخ
دندانها از لرزش ترس ترک خورده است
.

و سالها بعد
زمانی که تو هنوز ۱۵ ساله بودی و
فرزندم ۱۵ سال
خس بودیم به روایتشان
چون کاه ریز ریز شدیم در کهریزک
عاملش هم معصوم بود بیمارررر
تاریخ
تاریخ گناهکار بود
تاریخ تاریک
تارک دنیای این سرزمین
.

راستی همکلاسی
با آن ساق شکسته با بیل
برای جا شدن درگور
چگونه سالها در من قدم میزنی

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>