چهارشنبه , ۲۸ آذر ۱۳۹۷

دو شعر از محمدحسن مرتجا

بازدید: 4,718

mh-mortaja

 

تو

 

در تملک تو نیستم که

به من بگو :تو

دستهایم گاهی خیلی خنده دارند

این را گفت و باز خندید

مکث  اما کلمه را نور داد

-از نام های بسیاری که نزد برداشتن دارم

عصاره ی معرفم را در خود بفشار

هیچکس هم بهم نمی اید

از اولین نام  که از تکانه ی اسباب بازی گرفتم

تا اخرین نامی که از لامسه

فاصله ایست

از پاره گی میان عقربه ها

که از انسوی این ندیدن مدام وصله خورد

چی؟!

توقع داریم مایه ی جاری در جمجمه

این همه را در یکی از کوره های فرضی اش شکل دهد

خوش دست!

 

پلک زدن  قصه ها

در نفهمیدن یک یک انها

از ترکیب نوازش و مشت  هست

و شاید…

……………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………….

 

۲

اینجا چرا

نهایت دیدن

نهایت ندیدن

هر دو کوری

 

پس چطوری تخیل دست نداشته باشد

در این جریان

که جریان دارد  در کلی  ابادی پراکنده؟!

 

اگر بمانم

این همه گفت و شنود

نیم جو دیدن نمی ارزد

اگر نمانم

خدا  موجودی هست زمینی. ناشناخته

که در میانه ی عمرم   بر جانم گرد شده

همچنین ببینید

نیلوفر شریفی

چند شعر از نیلوفر شریفی

  ۱) پیر بودم و موهایم در آتش… زبانه می کشید می دانم آن پس ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>