جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷

محمد جانبازان

بازدید: 2,777

armeaghrabe2

 

تفنگ را از زمین بر می دارم

و به مردان مه آلود شلیک می کنم

زن از خواب بر می خیزد

و با صدای ظرف های مسی

همخوابه می شود

بعد مرد از پرچین بالا می رود

و همراه تفنگهای چوبی

در جنگل به راه می افتد

شب

گلوی مرد را می فشارد

و سربازان صیغه ای در نور ماه شنا می کنند.

همچنین ببینید

سه شعر از صفیه کوهی

  ۱) جان بعلاوه تن را می دهم به این پنجره لامصب که در مذهب ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>