جمعه , ۴ خرداد ۱۳۹۷

محمد کشاورز بیضایی

بازدید: 2,922

m.keshavarz               

 

همیشه زخمهایی …

 

از پنجره ­ی تبی سرد

بر بام می‏ شدیم

با مویرگ‏هایی رنگ پریده

در خانه واژه­ گانی را می ‏زدیم

که زنان و کودکان مزرعه

فصل‏ها

با جام‏های تلخ هر غروب سر می­ کشیدند.

ما خستگی را می­ کشیدیم

و تصور غرابت آب‏های زلال را

با رجعت خشک بغض­های هر روزه گره می­ زدیم.

تنها ابرها مهمان سفره‏ ها می­ شدند

 

آوازمان، آوای شوره زار نبود

سرود گندمزارهای سرسپرده، به چتر آفتاب بود.

ولی همیشه زخم­هایی

در متن خیس و بی­قرار دفترمان

قد می‏ کشیدند و به منظومه جزر و مدّ قلب‏ها،

مشق سرد اضطراب می‏ دادند.

در متن مشرقی مشق‏ها

گاهی درناها به پرواز می­ شدند.

اما میان بهت سنگین افق،

به یکباره ناپدید می­ شدند.

بر بام می­ شدیم

به آغوش میل‏ها پناه می‏ آوردیم

به جعبه‏ های خالی و

نغمه‏ های مصنوعی پاره ­آهن‏ها دل می­ سپردیم

 

 

r

افق دور بود! ‏

در آسمان سرخ و دودی شهر ما،

درناها

گاهی به پرواز می­شدند.

همچنین ببینید

سه شعر از صفیه کوهی

  ۱) جان بعلاوه تن را می دهم به این پنجره لامصب که در مذهب ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>