جمعه , ۲۳ آذر ۱۳۹۷

مردی که برای گرفتن شارژ ساختمان از خانه خارج شد

بازدید: 2,674

ممحمدرضا زمانی           محمدرضا زمانی

 

یک نفر آمده بود شارژ را بگیرد. همسایه ی طبقه ی پایینی. مرد در را باز کرد، به حرف اش گوش داد، چند لحظه نگاه اش کرد و بعد با پاشنه کش فلزی زد توی سر اش و کشت اش. اول اولش نمرد. مرد درست نفهمید چرا این کار را کرد. بعد همسایه را که سر اش شکسته بود جوری نگاه کرد که یعنی می شود به کسی چیزی نگویی و بروی خانه؟ ولی همسایه نمی توانست جواب بدهد، پس مرد فکر کرد حتما به همه می گوید او زده است توی سرش و خیلی بد می شود. پس چند بار دیگر زد توی جمجمه اش تا بمیرد. بعد کشید اش داخل. برای همین بیشتر پیراهن چهار خانه ی مرد همسایه از توی شلوارش بیرون امد. راه زیادی نبود و دو نفری سریع امدند تو. چون همسایه برای گرفتن شارژ ساختمان تقریبا به در چسبیده بود و زنگ را زده بود. قیافه اش شبیه به کسی بود که یک نفر چند بار با پاشنه کش فلزی زده باشد توی سرش. درست بعد از این که هر طور شده کولر را سرویس کرده بود و قبل از این که بتواند شارژ ماهانه را از طبقه ی سوم بگیرد. این طور بود مرد همسایه. خونین، خوابیده بر کاشی ها، با کاغذی که نصف اش از لبه ی جیب پیراهن اش بیرون زده بود و وظیفه ای که برای همیشه تمام شده بود.

مرد چشم اش را باز کرد و بست ولی همسایه اش غیب نشد. چون واقعا دخل اش آمده بود و افتاده بود آن جا. جسم اش بخشی از فضا را اشغال کرده بود.

اولین بار بود که کسی را می کشت. جلو تر رفت و خم شد. بدون این که دست بزند کلمه ای که روی کاغذ پیدا بود را خواند. خیار سالادی. بعد پاشنه کش را مثل خودنویسی گران بها گذاشت توی جیب همسایه. خود نویسی که جوهر قرمز اش نم پس داده بود و نصف اش بیرون بود.

مرد همسایه مرده بود ولی بقیه هنوز این را نمی دانستند برای همین گوشی اش شروع کرد به زنگ خوردن. گوشی غریبی است، گوشی کسی که دیگر در این دنیا نباشد. مرد که حالا دیگر رسما یک نفر را کشته بود، دوباره جلو رفت و خم شد. دست کرد توی جیب های شلوار او. یک کارت ویزیت رفت زیر ناخن اش و کمی پوست دست اش را سوزاند. کارت را در آورد با مقداری پول آب و برق و گاز که لای یک کاغذ بود. گوشی را که هنوز زنگ می خورد بیرون کشید. به صفحه اش نگاه نکرد. ساکت اش کرد و گذاشت توی جیب شلوار خودش.

چون کمی به هم ریخته بود، عقب رفت و دو دقیقه بی حرکت توی هال ایستاد. بعد صدای زنگ خانه بلند شد. یک بار، دوبار. مرد فکر کرد چون این چند دقیقه هیچ سر و صدایی نکرده است، لازم نیست در را باز کند و نفس اش را بیشتر حبس کرد. در ضمن نمی دانست پشت در کیست. زن همسایه بود. کسی که شوهر اش یک روز برای گرفتن شارژ ساختمان از خانه خارج شد و دیگر هیچ وقت برنگشت. کج ایستاده بود جلوی در. شاید برای این که اگر یک نفر کمی در را باز کند باز هم بتواند یک قسمتی از داخل خانه را ببیند. البته آن موقع فقط به این فکر می کرد که شوهر اش کجا ممکن است رفته باشد؟

مرد نشست توی ماشین. احساس کسی را داشت که آنقدر در یک کشور می ماند و آرزو می کند که همه چیز درست شود و آدم ها حال شان خوب شود تا بالاخره در یک اتفاق میمیرد. چیزی هم درست نمی شود. حداقل تا وقتی که اتفاقی برای خودش نیفتد. بعد یادش افتاد همسایه اش را کشته است و احساسات اش به گره کوری تبدیل شد که دیگر درست معلوم نبود چیست.

دو هفته بود که از خانه خارج نشده بود. از یک هفته ی پیش باید پول شارژ را می داد ولی توان این را نداشت که برود توی خیابان و از دستگاه خود پرداز بانک پول بگیرد. یا توی صف جایی بایستد. در چند کلمه این که، نمی توانست و نمی خواست تکان بخورد.  کمی دو دل بود این را به همسایه های اش بگوید و فکر کرد که باور نمی کنند. برای همین مرد از همه جا بی خبر طبقه ی اول را کشت. حداقل این یکی از دلایل اش بود. حق هم داشت فکر کند که حرف اش را باور نمی کنند.

با ماشین راه افتادند توی خیابان. او و خاله ی کوچک اش. هر دو تقریبا راضی به نظر می رسیدند. خاله اش برای این که دوست داشت توی خیابان بچرخد و مرد برای این که لازم نبود تکان بخورد و قرار نبود به جای خاصی برسد. تلفنی گفته بود بیاید دم در خانه، فقط همین. خاله اش پشت چراغ نگه داشت. یک نفر از خط عابر پیاده ی جلو شان رد شد. لباسی را دور کمر اش گره زده بود. مرد فکر کرد، شبیه کسی است که می خواهد بندری برقصد. ولی عابر پیاده نرقصید و فقط به راه اش ادامه داد. خاله اش دهانش را جمع کرد. انگار توی سرش به چیز ترشی فکر کرده باشد. بی دلیل. فکر کرده بود. به لواشک.

ماشین راه افتاد. مرد شیشه را پایین داد. دست کرد توی جیب اش و موبایل غریب آقای همسایه را انداخت توی جوب. بعد توی سرش چند نفر را کشت. چند نفر را بخشید. به مردم فکر کرد و به خودش. کاری که کرده بود برای اش گنگ و دور بود. برای همین هر چند دقیقه یک بار یادش می رفت که کسی را کشته است و بعد یک دفعه یادش می آمد. همین طوری پایش را دراز کرد تا بخورد به چیزی. دلش خواست جای اش تنگ تر باشد تا راحت تر نوک کفش اش را بکوبد به در و دیوار ماشین. با این وجود صندلی را تا جایی که می توانست عقب برده بود. سعی کرد در ذهن اش تصاویر را جوری بچیند که پاشنه کش فلزی از کنار سر مرد همسایه رد شود ولی نشد. چند بار دست اش را برد پشت گردن اش. انگار دنبال یک سوییچ خاموش و روشن می گشت تا بزند اش پایین. چیزی پیدا نکرد. فقط چند تا جوش. تقریبا سه ماه بود که سر کار نمی رفت. اصلا نمی دانست در حساب بانکی اش هنوز پولی هست یا نه؟ دیگر دل اش نمی خواست برای چیزی سعی کند. نه برای خودش و نه برای بقیه. دل اش برای خود اش و بقیه سوخت. به این فکر کرد که حتا برای کشتن همسایه اش هم سعی زیادی نکرده است. نیروی اش را زیاد جمع نکرده است. قبل اش نعره نزده است. عصبانی نبوده است. پاشنه کش را خیلی بالا نبرده است. سعی نکرده هدف گیری دقیقی داشته باشد. فقط چند بار زده است توی سرش و قبل از این که بیفتد بغل اش کرده است و با هم چند قدم آمده اند داخل. انگار که مرد همسایه فشار اش افتاده باشد یا مچ پای اش آسیب دیده و یکی باید زیر بغل اش را می گرفته است، همین.

یکی از مسیر ها را سه بار رفتند. چند تا عابر بانک هم دید. مرد به چیز های درهمی فکر کرد و یک لحظه ی کوتاه هم یاد اش آمد که قبلا کسی را دوست داشته است. پشت یک وانت که میل گرد های کشیده از عقب اش زده بود بیرون ایستادند. مرد که حالا دیگر رسما یکی را کشته بود، سرش را پایین آورد و به سینه اش نگاهی انداخت. داشت جای احتمالی فرود آمدن میلگرد ها روی بدن اش را تماشا می کرد. بعد به شیشه نگاه کرد. سوراخ ها را تصور کرد و ترک های ریز دور آن ها را. خاله ی کوچکش اش دور یک فرمان زد و دستمال کاغذی روی داشبورد لیز خورد و آمد جلو. ولی سلام نکرد. مرد برش گرداند عقب.

هوا تقریبا تاریک شده بود. خاله ی کوچک اش ترمز کرد. او پیاده شد. با کمی از پول خاله اش. تمام نیرو ی اش را جمع کرد که از سر کوچه تا خانه پیاده برود. کاغذ خرید همسایه را از جیب اش در آورد. خیار، گوجه، نخود فرنگی و دوغ را از چند مغازه ی مختلف خرید تا کسی شک نکند او لیست را تهیه کرده است. نمی خواست برود بالا و اثر انگشت ها را پاک کند، خودنویس را دور بیندازد و آقای همسایه را چند تکه کند و یواشکی بگذارد بیرون. فقط حوصله نداشت امروز و فردا بیایند سراغ اش و دستگیرش کنند.

داخل کوچه در ِ حیاط یک خانه باز بود. تصمیم  گرفت که نگاه نیاندازد. ولی در همان چند قدم آن قدر به این قضیه فکر کرد که ناخودآگاه جلوی در حیاط ایستاد و زل زد به آن تو. یک ماشین خاکی بود و یک روکش ابی و سفید روی زمین. به این که نتوانسته است حال کسی را بهتر کند فکرکرد و به گرسنه های آفریقا. چیزی که از ذهن اش گذشت به نظرش اغراق شده آمد، برای همین خودش را مسخره کرد.

در ساختمان را آرام باز کرد. با دست راست کیسه ی خرید ها را بیرون نگه داشت. احساس کرد زن همسایه پیر تر شده است و بد جور نگاه اش می کند. البته نه آن قدر بد که یک نفر ممکن است به قاتل شوهر اش نگاه کند. سری تکان دادند. زن از لای در نیمه باز داخل رفت. مرد که حالا رسما به محل جنایت اش باز گشته بود، راه پله را بالا رفت. در را خیلی آرام باز کرد ولی این هم باعث نشد که جنازه غیب شود. کم کم دمپایی و چند تا از انگشت های پای همسایه در دید اش قرار گرفت. رفت تو و در را بست. هم خانه ی جدید اش همان جای قبلی دراز به دراز خوابیده بود. سراغ یخچال نرفته بود و به ظرف ها هم دست نزده بود. فقط حسابی جوهر پس داده بود و وقتی مرد پای اش را در خون قرمز آقای همسایه گذاشت و بلند کرد، صدایی از کفش اش برخواست. صدایی شبیه به راه رفتن روی یک زمین چسبناک. واقعا انتظار داشت که او این جا نباشد. دوباره کمی به هم ریخت. دست کرد پشت گردن اش و باز دنبال کلیدی برای خاموش، روشن کردن مغزش گشت.

کیسه ی خرید ها را روی میز گذاشت. به پول شارژ ماهیانه ی ساختمان که از جیب مقتول درآورده بود، نگاه کرد. خواست تقسیم اش کند و در ِ بعشی از واحد ها بگذازد ولی مطمئن نبود که همسایه اش از بالا شروع کرده بود به جمع کردن پول ها یا از پایین. برای همین پول ها را برگرداند سر جای اش. همسایه از بالا شروع کرده بود ولی مرد این را نمی دانست. درست چند دقیقه بعد از این که بابت سرویس کردن کولر به خودش افتخار کرده بود، از همان جا راه افتاده بود پایین تا حساب و کتاب کند.

جلوی هر دری که می رسید، دوبار باصدای کشداری می گفت جمع آوری شارژ ساختمان. فکر کرده بود این طور از درد پول دادن کم می شود و کسی هم او را نمی کشد. مرد همان موقع در ذهن اش همسایه را مسخره کرده بود. حالا یاد اش آمد. کمی ناراحت شد و دوباره احساسات اش قاطی شد. به نظرش رسید آدم می تواند کسی را که نکشته زیر سوال ببرد ولی دیگر نمی تواند هم بکشد، هم زیر سوال ببرد.

چند دقیقه بی حرکت وسط حال ایستاد تا گره کور احساسات اش کمی باز شود. بعد کیسه ی خرید ها را برداشت. خم شد و سعی کرد بدون اینکه ته کیسه را به جوهر بزند، خطوط چهره ی همسایه اش را از نزدیک و با دقت ببیند. توانست. در را باز کرد و کفش های چسبناک اش را که دیگر رسما به خون آغشته بود در آورد و پایین رفت. کیسه خرید ها را دم در طبقه اول گذاشت و بی صدا بالا آمد. رفت تو و در را بست. بیست دقیقه ی بعد زن همسایه در را باز کرد. آن روز که کیسه را دید به خیلی چیز ها فکر کرد. مثلا فکر کرد شوهرش دیگر از خرید کردن خسته شده است. آخرین خیار و گوجه را گرفته و با پول نسبتا کم شارژ ساختمان برای همیشه از آن جا رفته است.

 

 

 

همچنین ببینید

ژیلا تقی زاده(۱)

خواب جهان

          ژیلا تقی زاده   زن هنوز داشت گریه می کرد. دکتر ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>